تهيسازي در شكل و محتوا
«همه مردم چشمها و موهايي مشكي داشتند اما او موهاي بور و چشماني آبي داشت، او خيلي زيبا بود.» اين جملات را در كتاب «فرزند ستاره» چاپ انگلستان كه در سطح گستردهاي در سراسر دنيا منتشر شده است ميخوانيم. البته انتشار و موضوعي كه به آن پرداخته است تازگي ندارد. اينكه چرا اكنون گفته ميشود شايد درد دلي باشد با آنان كه هنوز ميتوانند در تصميمگيريهاي فرهنگي اهداف حياتي و مهمتري را در دستور كار خود قرار دهند.
امروزه كمتر كسي را ميشود يافت كه كم يا بيش با شخصيتهاي كارتوني آشنا نباشد. «شيرشاه» را حتماً به خاطر داريد. «سيمبا» به همراه ساير اعضاي خانوادهاش، همان بچه شيري كه تصاويرش را همه جا ميتوان ديد و حضور همه جانبهاش در يك فروشگاه لوازمالتحرير به اوج خود ميرسد؛ دفتر، ليوان، خط كش و … اغلب دستكم نقش يكي از اين شخصيتها را بر خود دارد. يقيناً دشمن اين خانواده يعني «اسكار» را هم به ياد داريد. موي مشكي اين شخيصت منفور داستان، خيلي راحت در كنار بوري تمامي خانواده چهره محبوب داستان يعني همان سيمبا قابل تميز است. آيا با آسودگي خاطر ميتوان گفت كه در انتخاب اين رنگها هيچ گونه هدف سويي در كار نبوده است؟ آيا سادهانگارانه نخواهد بود اگر هلال ماه را درزمينه صحنهاي كه همين اسكار مو مشكي بر صخرهاي بلند براي لشگر بزرگي از كفتارها رجزخواني ميكند تصادفي فرض كنيم، با علم به اينكه همين صحنه چند لحظهاي كار روحبخشي حدود صد برگ نقاشي است. شخصيت كارتوني «پاپاي» را چطور؟ همان ملواني كه با خوردن اسفناج قدرت ميگيرد و بر دشمن هميشگي خود يعني همان مرد ريشو و مومشكي غلبه ميكند. آيا او نيز بدون هيچ هدف جانبي بر صفحه تلويزيون ظاهر ميشود تا فقط و فقط، نظر دختر جواني كه در داستان همراه اوست به خود جلب كند؟ البته اين احتمال وجود دارد كه در پس توليد اين آثار قصد و غرض ناصواب وجود نداشته باشد كه البته با غرض يا بدون غرض، اثرگذاري و يا اثرپذيري اينگونه ارتباطات بر كسي پوشيده نيست. همه ما از رنگ مويي كه فوتباليستهاي ژاپن، نوادگان ساموراييها براي خود انتخاب كرده بودند متعجب شديم. آيا ميتوان با قاطعيت اذعانداشت كه داستانهاي دوران كودكي و ارتباطات رسانهاي يا طرفه دوران نوجواني عوامل انگيزشي اصلي تغيير رنگ موي آنها نبوده است.
حكايت به همين جا ختم نميشود، اين تهيسازي فرهنگي كه برخي از رسانهها مأموريت آن را برعهده دارند در ايران شكل ايرانيتزدايي نيز به خود گرفته و اكنون تعلقات ايراني از داخل و خارج مورد يورش مذبوحانهاي قرار گرفته است. چند سالي است و مشخصاً در سال جاري، دستاندركاران يكي از اثرگذارترين رسانهها يعني تلويزيون ازطريق پر بينندهترين سريالهاي تلويزيوني با تمام قوا عزم جزم كردهاند تا هرآنچه بوي ايران و ايراني ميدهد به استهزاء بكشانند و پرده وقتي از اين حقيقت تلخ كنار ميرود كه كودكي 7 ساله به نام خشايار هر روز با چشمان اشكي بهخانه ميرود و روزي نيست كه خانوادهاش را بابت انتخاب چنين اسمي سرزنش نكند و بيچاره والدين او كه هرگز فكر نميكردند خشايارِ مظهر اقتدار، خشاياري كه هر آشنا به تاريخي را به تحسين او واداشته است، روزي با لودگي و مسخرگي هم معني گردد. ممكن است گفته شود يك مورد ملاك نظري قطعي نيست اما با بهروز خاليبند چه كنيم؟ با كيومرث كاووسي، نماد كاملي از پستي و فرومايگي چه ميشود كرد؟ نامگذاري برزو و پولاد را چگونه توجيه كنيم و در مجموع از نگاه آماري بيشتر آنان كه بر صفحه تلويزيون موجبات ريشخند و مضحكه بينندگان را فراهم ميآورند نامهاي اصيل ايراني بر خود دارند. و لذا همانطور كه پيشتر گفته شد از خطمشيگذاران مسايل فرهنگي انتظار ميرود، ضمن تأكيد بر مقابله با تهديدات ضدفرهنگي بيگانه، توجه و احترام به فرهنگ ايراني را به اين گونه توليدكنندگان آثار فرهنگي توصيه نمايند.
