در يكي از روزهاي هفته اي كه گذشت (به دور باد از شما) در جلسه ترحيم يكي از بستگان شركت داشتم. پس از مراسم مداحي، روحاني ميانسالي روي منبر رفت. در همين حين بيش از يك سوم حاضرين مجلس را ترك كردند. صداي كيسه پلاستيك هاي حاوي كفش بسان موزيك متن اين صحنه را ناخوشايندتر مي كرد. و اما اصل مطلب.
در بين سخنان اين روحاني كه با هدف پند آموزي بيان مي شد دو نكته اشتباه كه بايد بگويم از سر بي دقتي و كمبود مطالعه بود نيز بيان شد. يكي اينكه سخنران مجلس از جمع پرسيد كه چه چيز و كدام گناه نزد آنان زشت ترين كارهاست؟ پس از لحظه هايي درنگ گفت: هر آنچه زشت ترين كارها مي دانيد، نزد خدا فسق است و عامل به آن فاسق. حال آنكه كسي كه نماز نمي خواند كافر است. و كفر بدتر از فسق است. البته آنان كه قرآن مجيد را خوانده و با رساله هاي بزرگان ما آشنايي دارند، مي داند كه كافر كيست. اما چرا او نبايد از اين فرصت كه دارد استفاده بيشتري براي فرهنگ سازي بكند؟ نكته ديگر اينكه ايشان هنگامي كه در سخنانش مي خواست به تنوع مردم دنيا اشاره كند، به جاي اينكه مثلا" بگويد از "شرق تا غرب" يا "سفيد و سياه"، گفت "عرب و عجم". با توجه به اينكه مي دانيم عجم واژه اي تحقير آميز به معناي فردي كه با لكنت زبان صحبت مي كند و يا سخنش الكن است براي مخاطب قرار دادن غير عرب در نزد عرب جاهل و ادبيات هزار سال پيش به كار برده مي شده، او چه هدفي از كابرد اين واژه در ذهن دارد؟
شايد پذيرش شرمندگي ناشي از ترك ناهنگام جلسه همراه با صداي دستپاچه كننده كيسه كفش راحت تر از شنيدن اين قبيل سخنان باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
1- جلسات معارفه و توديع به تازگي پايان يافته است. مدير جديد حرفهاي جدي تري براي زير مجموعه ي خود دارد. كاركنان در سطوح كارشناسي دور ميز جلسه گرداگرد نشسته اند. طبق معمول تعارفاتي رد و بدل مي شود و گو اينكه آقاي دكتر (مدير جديد) براي گفتن اين موضوع خاص منتظر لحظه ي مناسبي بوده و اكنون آن لحظه فرارسيده، با نگاهش دوري در جمع زده مي گويد: ... ببينيد عزيزان! همه ما مي دانيم كه هركدام از ما اگر جاي مناسب تري سراغ داشيم براي رفتن لحظه اي درنگ نمي كرديم.
2- در همان سازمان در بخشي ديگر جلسه اي ديگري بر قرار است. آقاي دكتر ديگري نيز حرفهاي براي زير مجموعه خود دارد. همانند آنچه پيشتر آمد، پس از رد و بدل شدن تعارفات معمول رييس جلسه مي گويد: ... عزيزان همه ي ما بيش و كم هر يك مي توانستيم جاي ديگري باشيم اما، به هر دليل ترجيح داده ايم اين در كنار يكديگر باشيم.
از شما مي پرسم، دوست داشتيد در كدام يك از اين جلسات نشسته باشيد؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
هفته گذشته در مراسمی كه به مناسبت گرامي داشت بازنشستگان مجموعه اي دولتي برگزار شده بود شركت داشتم. در اين مراسم افرادي روي سن رفته خاطراتي از گذشته خود نقل مي كردند. قبل و بعد از اينكه سخنراني روي سن مي رفت شركت كنندگان با دست زدن ابراز احساسات مي كردند. در بين سخنان يكي از سخنرانان نام مقام رهبري هم آورده شد، دو سه نفري صلوات فرستاده و يك نفر هم صلوات دوم را ادامه داده در نيمه راه ساكت شد. يكي از كساني كه در جايگاه سخن گفت روحاني پيشنين اداره بود كه اتفاقا" محبوبيت خاصي هم بين كاركنان داشت. در پايان سخنش شركت كنندگان با درنگي بي اختيار وي را تا صندلي اش با صداي دست هاشان مشايعت كردند. شاید در آن لحظه های درنگ به این می اندیشند که دست بزنند یا صلوات بفرستند!
در هم آميختگي معناي دست زدن و ذكر صلوات درنحوه ی ابراز احساسات فردی وعمومی از جمله سوتفاهم هاي است كه سال هاست گرفتارش شده ايم. صحنه هاي اولين سخنراني زنده ياد امام خميني را در بهشت زهرا به ياد داريد؟ آنجا كه وقتي مردم براي ابراز احساسات شروع به دست زدن مي كنند، يكي دو نفر تكبير مي گويند و بعد هم عده ای ديگر از بین حضار به آنها مي پيوندند؟ اين نا هماهنگي در نحوه ابراز احساسات با گذشت نزديك به سي سال هنوز ادامه داشته و در گرد هم آيي هاي مختلف هر بار به نوعي خود را نشان مي دهد و به نظر مي رسد كسي يا دستگاهي هم فكري براي آن نمي كند. از همان روزهای اول پس از انقلاب دست زدن یا کف زدن به عنوان امکان یا ابزاری برای ابراز احساسات صوتی جمعی نخست تقبیح و سپس تحدید شد و در موقعیتها و مناسبتها ی بسیاری ذکر صلوات جای آن را گرفت. با گذشت نزدیک به سه دهه از آن زمان اکنون باور عمومی بر این استوار شده است که در بعضی موقعیتها صلوات را نمی شود جایگزین دست زدن تعریف کرد. و شاهد هستیم حتی آنان که در حفظ نماد های شکلی آن دوران اصرار و پافشاری می کنند برای ابراز احساس شعف گروهی مدتی است که دست می زنند، منتها دستها را به جای روبرو در بالای سر به هم می رسانند. نیاز به یکسان سازی زمانی حاد می گردد که در یک جشن عروسی مجری مراسم از مدعوین می خواهد که برای سلامتی عروس و داماد دست بزنند یا صلوات بفرستند! صرفنظر از اینکه تصور جمعی 200 ، 300 نفره در حالی که نیمی صلوات می فرستند و نیمی دیگر کف می زنند چه فضای آشفته ای را مجسم می سازد آیا مجری برنامه از خود نمی پرسد کف زدن چه گونه عروس و داماد را به سلامتی نزدیک می کند و بهتر نیست که به افتخار آنان دست زد؟
وقایع مربوط به ابراز احساسات جمعی نسبت به پیروزیهای تیم ملی فوتبال کشورمان مصداق دیگری بر فقدان واکنش های هماهنگ در بین ماست و توجه همگان به ویزه مطبو عات را به این نکته معطوف ساخت که ما در مقوله ای به نام شادی عمومی اگر چه تجربه های مشترک فراوانی داریم رفتارهای مشترک و متشابه ای از خود نشان نمی دهیم. این پراکندگی فرهنگی فقط در محدوده شادیهامان جلوه نمی کند. چندي پيش در مراسم گرامي داشت شادروان مهندس بازرگان هنگامي كه سخنران خاطراتي از عملکردهای در خور تحسین آن مرحوم نقل مي كرد حاضرين گاه گاه با دست زدن ابراز احساسات مي كردند. تا اين كه ذكري هم از مصايبي كه بر آن مرحوم رفته بود به ميان آمد. صداي دست زدن هاي تعدادي از حضار كه خيلي زود به خاموشي گرويد توجه ساير شركت كنندگان را به خود جلب كرد. در يك لحظه سكوت سالن را فرا گرفت و انگار پرسشي را كه سالها در ذهن دارم پيش روي همه ي آنان كه در اين تجربه با من عملا شريك مي شدند قرار گرفته است. اينكه براي بيان اظهار تاسف همگاني چه بايد گفت یا چه باید کرد؟
با اطلاع مختصری که ازفرهنگ عمومی برخی ملل دیگردارم می بینیم که مثلا" زبان انگلیسی برای ابراز احساس عدم تایید یا سرزنش کلامی جمعی صدا یا کلمه ی بو / BOO را که آخر آن کشیده می شود در اختیار می گیرد، ما در موقعیت مشابه چه صدا یا کلمه ای متناسب برای خود ظرفیت سازی کرده ایم؟ آیا عموم فارسی زبانان بر سر کلمه ی به تقریب برابر "هو" اتفاق نظر دارند؟
با توجه به آنچه گفته شد شاید وقت آن رسیده باشد تا بپذیریم که راه و روشهای زندگی امروزمان سامان ندارد. هر کس به تناسب دامنه جاذبه های محیط زندگی خود بدون توجه به جنبه های ارزشمندی که در فرهنگ و گذشته ی ما وجود دارد شیوه ای در پیش گرفته و حاصل آن را در نظر نمی گیرد. چه حکیمانه داریوش آشوری راه پیش رویمان می گذارد: ما باید بار دیگر دارای فرهنگ ادبیات و هنر و فلسفه بشویم. اما این بدان معنا نیست که مرده ریگهای گذشته را به روش باستانشناسی جمع جور کنیم بلکه این است که آنها را از نو تعریف کنیم و معنا بدهیم و آگاهانه عناصر زنده آنها رادر زبان، تفکر، ادب و هنر به کار گیریم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
ديروز (24/2/87) رييس جمهور در يك نشست خبري با نمايندگان رسانه هاي داخلي و خارجي شركت كرد. البته قبل از هر چيز ديگر بايد بگويم، از آنجا كه در طول مدت سؤال و جواب، ايشان هيچ حرف جديدي كه چيزي به اطلاعات مخاطبين وي اضافه شود نگفت. شايد اين نشست را نتوان نشست خبري ناميد، بلكه مثل هميشه تريبوني ناميد براي شنيدن حرفهاي تكراري رييس جمهور. سرتاسر اين برنامه كه بيشتر شبيه به نطق هفتگي مي ماند ايشان هر كجا كه پرسش از وضع معيشتي مردم به ميان مي آمد، پاسخ مي داد كه قبلا" راجع به اين موضوع حرف زده و يا به انحاء مختلف از دادن پاسخ صريح طفره مي رفت يا كوتاهي را به گردن ديگران مي انداخت. حال آنكه موارد ديگر را هم كه مربوط به ساير كشورها بود نيز بارها از ايشان شنيده ايم. اين ايهام گويي تا آنجا ادامه يافت كه يكي از خبرنگاران در ابتداي سؤالش از آقاي رييس جمهور خواهش كرد كه در پاسخ دادنش "شفاف باشد". هر چند دو سويه سخن گفتن، يا غير مستقيم گويي ممكن است از تاكتيكهاي سياستمداري باشد اما با خوشمزگي هاي خنك و بي جا و نامربوط ايشان چه بايد كرد؟ ببينيد! او چندين بار به جاي "مافيا" از واژه "شمافيا" استفاده كرد، بايد از ايشان بپرسيم كاربرد اين واژه در جمعي كه خبرنگاران خارجي هم وجود دارند چه معنا مي دهد؟ و از ديگر حرفهاي نامربوط و دردسر آفرين ايشان اينكه در پاسخ به اين پرسش كه چرا مافيا را معرفي نمي كند، پاسخ مي دهد:
..." مافيا هم داريم. آنها آسيبهايي ميزنند اما عوامل ديگري را هم داريم. ما آسيبها را شناسايي كرديم. افراد هم معرفي ميشوند، ولي وقتي آدرس ميدهيم، مشخص است كه اندكي فعاليت خبرنگاري نيز لازم دارد." (به نقل از عصر ايران)
منظور ايشان از گفتن اين مطلب چيست؟ ايشان از روزنامه نگاران چه انتظاري دارد؟ آيا اگر روزنامه يا روزنامه نگاري در اين خصوص افشاگري كند، آقاي رييس جمهور از ايشان حمايت خواهد كرد؟ در آينده اي نه چندان دور، همه ي آنان كه در باره نسل همروزگار ما تحقيق و بررسي خواهند كرد، با پرسشي بزرگ روبرو مي شوند: چه گونه اين مردم چندين هزار ساله تا اين اندازه كم توقع بوده است!؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
همكاري گرانقدر كارهايش به اصطلاح درست شده و همين روزها به اداره ديگري منتقل مي شود. جايش خالي خواهد بود كه بسيار حضور گرم و مؤثري داشت. در گفتگويي كه باهم داشتيم سخن از اين گفته كه "همه جا آسمان همين رنگ است" هم به ميان آمد، ساعاتي پس از آن، گويي كه امروز روز ضرب المثلهاست، دوست ديگري از چراغي صحبت مي كرد كه به خانه رواست اما، به مسجد حرام است. اين مثال از اين بابت به ميان آمد كه شنيده ايم ايران 3000000000 (درست است، سه ميليارد) تومان به عراق كمك مي كند و اينكه 1000000000 (بعله، يك ميليارد) دلار هم بابت تقويت آموزش و پرورش عراق به آن كشور مي دهد.
سالها پيش از اين بنا بود در يك هفته نامه ستوني داشته باشم با عنوان "خانه تكاني در ادبيات تمثيلي". چند هفته ايي هم كار شد و يادم نيست چرا، اما موضوع ادامه نيافت. براي آن كار ضرب المثلهايي را كه بيشتر رايج بودند با سليقه خودم باز سازي كرده بودم. از جمله دو موردي كه در بالاي مطلب خوانديد جزء مواردي بود كه در رد آنها چيزهايي نوشته بودم. از آن روزها، سالها مي گذرد. حالا مي فهمم كه چرا يك مفهوم، با هر عنوان، از كنار ساير دانسته هاي بشري گذشته، بي آنكه فراز و نشيب تاريخ به آن صدمه اي بزند در حافظه ي يك ملت باقي مي ماند. اگر چه در بين اين مثل ها، تناقض هايي ديده مي شود. اما، به عقيده من، در بين اين گفته ها مي توان آنچه كه بر يك ملت گذشته است را كشف كرد. شايد اگر امروز ادامه كار براي آن جريده و براي همان ستون به من سپرده شود، براي انتخاب موضوع وسواس بيشتري به خرج دهم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
رفيقي ناب از تبار دوستاني كه سرمايه هاي زندگي به شمار مي آيند. در يكي از پست هاي قبلي كامنت گذاشته كه وبلاگم تبديل به جايي براي تبليغات شده است! اگر چه اين عزيز درست مي گويد و كامنت با موضوع تبليغات مسكن در وبلاگ من غير منتظره است، اما شايد ندانيد كه از اين بابت در پوست خودم نمي گنجم. چه قدر مايه مباهات است كه عزيزاني وبلاگ مرا قابل دانسته برايم در بضاعت خود، كامنت –از هر نوع آن- گذاشته و مي گذارند. از شما چه پنهان كامنتي هم از آقاي محمود احمدي نژاد دريافت كردم، چون خصوصي بود شايد ايشان و يا همكاراني كه آن را فرستادند راضي نباشند آن را پست كنم. به هر ترتيب هر پيامي از شما را با منت روي چشم مي گذارم. گفتگو در باره ي ما و غير منتظره ها مرا به ياد خصيصه ي ديگري از ما ايرانيان انداخت كه سالهاست فكرم را مشغول ساخته است: هوش ما ايرانيان!
نمي دانم از كي و به چه دليل بيشتر ما ایرانیان فكر مي كنيم كه با هوش ترين ملتها هستیم؟ اما همواره اين ايده برايم جاي سوال داشته است .آنهم چندين سوال.
1- آيا مي توان فرد ايراني را در اين قالب (منظورم چارچوب علم ژنتيك است) شناسايي كرد؟
2- بر فرض امكان شناسايي نژادي ايرانيان ممكن شد، اگر باز هم فرض كنيم كه تفاوت ميزان هوش در نژادهاي مختلف، درست است، نمي توان آن را نشاني از بي عدالتي در خلقت (كه محال است) تلقي كرد؟
3- اگر دو فرض بالا درست باشد، آيا بخشي از كشور ايران كه تا چند دهه پيش جزئي از ما بوده و حالا نيست، يا مثلا" خارجي هايي كه اخيرا" شناسنامه ايراني گرفته اند (عراقي ها و افغاني ها)، در اين رده بندي افتخار آميز مي گنجند؟
4- اگر نژاد ايراني با هوش ترين باشد پس ساير ملتها هم به ترتيب در رده هاي بعدي خواهند بود. آن وقت با كشورهايي چون كره و ايرلند چه بايد كرد؟ آيا شمالي و جنوبي بودنشان در معيارهاي ما لحاظ خواهد شد؟
من كه فكر مي كنم اين ادعا غير علمي است و مطالعه ي نظام مندی هم در اين باره وجود نداشته باشد. نه اينكه ايرانيان با هوش نيستند كه همه ي مردم دنيا كما بيش در فرصت هاي برابر، واكنش هاي همسان نشان مي دهند. گر چه مطالعه اي را سراغ دارم كه سياه پوستان آمريكا را كم هوش تر از سفيد پوستان نشان مي دهد، ولي من در ديسيپلين هاي اين مطالعه شك دارم. آيا سياه پوستان و سفيد پوستان آمريكا در طول تاريخ فرصت هاي برابر داشته اند؟ به هر حال به نظر مي رسد نقش رسانه هاي ما در ترويج تصور باهوشترين بودن ايرانيان بسيار مهم و موثر باشد. اراده اي وجود دارد تا به هر قيمت كه شده با دستكاري زيركانه واقيعتها، ايرانيان را در قياس با ساير ملل سرآمد جهانيان معرفي كند. حالا به چه دليل، نمي دانم. به دور و بر خود نگاه كنيد. در قياس با خارجي ها ما بهترين هستيم. همه چيز ابتدا در ايران يا به دست مسلمانان پديد آمده است. دانشمندان و حتي مديران ناسا (مهمترين سازمان فضايي دنيا) اغلب ايراني اند. موشك هاي ما سريع ترين اند. در مسابقات ما اولين هستيم. رييس جمهور ما محبوب ترين است. و در آخر و در يك كلام ما با هوش ترين هستيم. موارد از اين دست بسيار است. يكي از همين موارد اخير را با هم مرور كنيم:
عصرایران- مريم اسلامي دانشجوي ايراني در نخستين دوره مسابقات زنان مخترع جهان عنوان برترين زن مخترع سال 2008 را بدست آورد. اين عنوان را سازمان جهاني مالكيتهاي فكري ملل متحد ( WIPO) دراين مسابقات كه در كره جنوبي در حال برگزاري است همراه با مدال طلا ؛ ديپلم افتخار و جايزه ويژه به خانم مريم اسلامي كه دانشجوي سال پنجم پزشكي است اختصاص داد. گفتني است خانم اسلامي پيش از اين در سي و ششمين دوره مسابقات اختراعات و تكنولوژي هاي سال 2008 ژنو عنوان عالي ترين اختراع و برترين زن مخترع سال 2008 از طرف سازمان جهاني مالكيتهاي فكري را بدست آورده بود.
آيا پس از آنكه توانستيم احساساتي را كه شنيدن اين خبر در ما پديد آورده است كنترل كنيم، از خود نمي پرسيم كه راستي اين خبر تا چه اندازه درست است؟ اين دست اخبار غرور آفرين بسيار است. دقت كنيد، سايت خبري عصر ايران كه اين خبر از آن نقل شده است به ما مي گويد: " خانم مريم اسلامي در سي و ششمين دوره مسابقات اختراعات و تكنولوژي سال 2008 ژنو عنوان عالي ترين اختراع و برترين زن مخترع سال را به دست آورده است". حال آنكه اين دانشمند جوان در آن بخش از مسابقه ژنو شركت داشته كه فقط به زنان مربوط مي شده است و مسابقه اي هم كه در كره جنوبي انجام شده 13 كشور شامل بوسني، مجارستان،گواتمالا، مولداوي، نيگر، نيجريه، فيليپين، روماني، صربستان، اسلواني، تايوان و ايران با بيشترين شركت كننده (20 نفر) حضور داشته و نام جهاني براي اين مسابقه به نظر مبالغه آميز مي رسد. حالا قضاوت با شما است، باز هم اگر فكر مي كنيد كه تنها با گفتن اين كه ما باهوش ترين هستيم مشكلاتمان حل مي شود مي توانيم به مسيرمان ادامه بدهيم. اما به عقيده من شايد بهتر باشد يك بار هم كه شده از آنان كه بر اين موج سواري مي كنند بپرسيم، راستي ملاك و معيار باهوشي چيست؟ آيا اين خود برتر بيني بي اساس ما را در بي خبري از مشكلات جديمان نگه نمي دارد و در خلسه اي مرگبار فرو نمي برد. آيا بهتر نيست به جاي اين حرف هاي ظاهرا" غرورآفرین، از خود بپرسيم كه آيا ملت بزرگ ايران با اين درآمد درشت بايد اينچنين زندگي كند؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
از سال ها پيش و به ويژه اين يكي دو سال اخير شاهد پخش آثاري از راديو تلويزيون جمهوري اسلامي هستيم كه به نظر مي رسد فاقد الزامات شرعي، قانوني و اخلاقي باشند. اين شبهه زماني به يقيين نزديك مي شود كه برخي از مالكين حقوق مادي و معنوي اين آثار زبان به گله مي گشايند و دست اندر كاران اين رسانه هم براي رفع اين شبهات اقدامي – دست كم تا جايي كه من مي دانم- نمي كنند. تنها براي نمونه مي توان به خانواده هاي مرحوم كاشاني، زنده ياد شهريار و زنده ياد فرهاد اشاره كرد. كه البته موارد ياد شده درون مرزي بوده و شامل حقوق مادي و معنوي ديگران نمي شود. اين هنجار شكني توسط صدا و سيما تبعات بسيار مخربي دارد كه به يكي از آنها، كه به عقيده من مهمترين آنها نيز هست مي پردازم.
در ايران شبكه هاي راديو و تلويزيوني كاملا" حكومتي هستند. هر چند انحصاري بودن اين رسانه ها از نگاهي دموكراتيك امتياز به شمار نمي آيد، ولي از طرفي اعمال مديريت در عملكرد اين رسانه ها را آسان مي سازد. و البته مسؤليت دست اندر كاران آنها را نيز به مراتب سنگين تر مي كند. چرا كه امكان نسبت دادن هرگونه ناهماهنگي به افراد ذي نفوذ غير مسؤل را عملا" منتفي مي نمايد. از سويي ديگر اين سازمان منتسب به مقاماتي است كه در اسلام دوستي و تعهد ايشان كوچكترين شبهه اي وجود نداشته و قريب به اتفاق آنان را عامل به احكام اسلامي مي دانيم. با اين وجود، چه گونه مي توان رفتار هاي غير اخلاقي و غير شرعي، يعني همان سوء استفاده از آثار هنري و يا حقوق معنوي ديگران را توجيه كرد؟ آيا ممكن نيست با توجه به آنچه كه گفته شد، برخي گمان برند كه شايد در مواقعي اسلام اجازه داده باشد كه به حقوق ديگران بي اعتناء باشيم؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
پس از سالها گذرم به بنگاه معاملات املاك افتاده است. بنگاه دار به ما خوش آمد گفته و رو به من مي گويد كه مدتهاست نتوانسته سر برادرم كلاه بگذارد. اما تلاش خواهد كرد ببيند مي تواند سرم من كلاه بگذارد! برادرم او را دو سه سالي است مي شناسد و امروز آمده ايم كه براي ما قطعه زميني را معامله كند. ديوار بنگاه پر است از عكس، نوشته و پوسترهاي رنگي با كيفيت چاپ عالي. آنها مشغول صحبت مي شوند و من وقت دارم تا با دقت بيشتري به دور و برم توجه كنم. پشت سر بنگاه دار با رنگ سياه نوشته اي هست كه از حاضرين مي خواهد تا در معامله ديگران دخالت نكنند و اجرت بنگاه را هم پس از امضاء اسناد معامله پرداخت كنند. در كنار اين دو نوشته بر پوستر بزرگ چهار رنگي با خط زيبايي نوشته " اسلام عليك يا حسين ابن علي"، در انتهاي مغازه نيز تصوير بزرگي كه شايد يك متر مربع باشد نقش يك مرد خوش سيما وجود دارد كه گوشه آن نوشته حسين شهيد. تصاوير ديگرعبارتند از مدينه منوره، كربلاي معلي، سه تصوير از مقامات ارشد نظام، چشماني در حالت انتظار كه گنبد جمكران را در زمينه دارد و نوشته اي كه مي گويد " خدا كند كه بيايي". گفتگو بسان موج هايي از كلامات بين آنها در آمد و شد است و رد پايي از فضاي معنوي ناشي از پيام هاي روي ديوار در آنها احساس نمي شود. فروشنده ملك مورد نظر ما نيز وارد بنگاه شده گفتگو ادامه مي يابد. در بين همه ي آنچه ميانشان رد و بدل مي شود عباراتي متفاوت مي شنوم. صحبت از ناو جنگي در خليج فارس و حمله ي احتمالي آمريكا است. گوشم را تيز مي كنم تا ارتباط اين كلمات به ظاهر بي ارتباط را با اين قطعه زمين پيدا كنم. متوجه شدم. بنگاه دار سعي دارد به فروشنده تفهيم كند كه اگر آمريكا به ايران حمله كند زمينش ارزان مي شود پس بهتر است اين زمين را هر چه زودتر بفروشد! البته او قصد گرم كردن محفل را دارد و هنوز به اصطلاح خودش وارد مرحله كلاه برداري نشده است. از خود مي پرسم چه بر سر ما آمده است. چه گونه اين همه صفات ناپسند به راحتي به زبان ما مي آيند؟ بسياري از اعمال زشت، قباحت خود را از دست داده به راحتي راه در زندگي روزمره ما باز كرده اند.
در بحث تغيير عوامل بسياري را مي شناسيم. رسانه هاي عمومي از اثر گذارترين اين عوامل هستند. نمونه دم دستي آن مثلا" همين تغييراتي كه در اثر تماشاي برنامه هاي تلويزيوني در نحوه سخن گفتنمان پديد مي آيد. و اگر بپذيريم كه برخي از برنامه هاي تلويزيوني توانسته اند در ادبيات گفتاري ما نفوذ كنند، شايد بتوانيم اثر گذاري اين برنامه ها را بر پندار و كردارمان را نيز فرض كنيم. با هم، كارهاي مهران مديري، همان برنامه هايي كه بيشترين سهم را در ايجاد تغيير در كلام ما داشته است از نگاه تربيتي و اثرات آن بر افكار عمومي بررسي مي كنيم. ببينيم در كنار لبخندهايي كه كار هاي او بر لبانمان آورده است، اين دست ارتباطات چه دست آورد يا اثراتي بر ما داشته است؟ در مجموعه آثاري كه من ديده ام منفعت طلبي كوتاه مدت فردي محور سرتاسر تم هاي اين داستانها است. در آنها نشاني از خود گذشتگي، عشق، شجاعت، راستي ديده نمي شود. هر چه هست مملو است از نياز هاي كوچك زود گذر مادي، دورويي و خباثت. از نگاه او هيچ كس قابل اعتماد نيست. فرزند به پدر، پدر به مادر. همسايه به همسايه، همه به هم دروغ مي گويند و خيانت مي كنند. هيچ كس در امان نيست. شخصيت هاي داستانها قالبا" نمي توانند "نه" بگويند. استوارترين آنان حتي بر سر مسايل سطحي مادي مي لغزند. او از مردمي سخن مي گويد كه كاملا" در سطح زندگي مي كنند. بالندگي و غرور در بين آنها شوخي اي بيش نيست. همه ي ارزشهاي گذشته و حال ما به سخره گرفته مي شوند. هر چند شخصيتها در داستان هاي او همه عادي مي نمايند و به همين خاطر مي توانند هر كدام يكي از ما باشند، اما ما كمتر گروهي را در زندگي روزمره چون آنان يكجا مي يابيم. و اگر چه اين لودگي بعضا" دامن دولتي ها را هم مي گيرد، بيشتر سخره ها از دستگاه هاي دولتي منتخب اند! و من به خاطر ندارم بطور نمونه يكي از بنياد ها كه آبشخور فراواني براي برنامه هاي او دارند، دست مايه شوخي هاي او باشند. يكبار آثار اين قبيل برنامه ها را در خود رديابي كنيم. از ياد نمي برم روزي را كه يكي از بستگان مدير كل خودمان فوت شده بود و در نهایت وقاحت كر كر خنده تعدادی از همکاران اداره را پر كرده بود و با ریسه رفتن به یک دیگر تسلیت می گفتند چرا که: "عمه كتي از دست رفته است". پيش از آن هرگز شاهد آن نبوده ام كه مرگ شخصي موجبات شادماني جمعي را فراهم كرده باشد.
خلاصه اينكه برخي از برنامه ها در رسانه هاي عمومي كشورمان اين شبه را در ذهن پديد مي آورند كه ماموريتي براي خودزني فرهنگي دارند.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
ديروز (11/2/87) مجمع تعاوني مسكن جهاد كشاورزي در ساختمان مركزي اين وزارتخانه جلسه داشت. اولين دستور جلسه انتخاب هيئت مديره جديد بود. تعداد27 نفر نامزد هيئت مديره هر يك 2 دقيقه وقت داشتند تا خود و برنامه هاي آتي خود براي تعاوني را به حاضرين معرفي كنند. نكته قابل تامل اينكه تمامي نامزدها كه از هفته ها قبل كوشيده بودند مهمترين و حساس ترين دغدغه خاطر اعضاء تعاوني (يا به بيان ديگر راي دهندگان) را شناسايي كرده در متن سخنراني خود به آن بپردازند، هيچ يك به تكميل ساختمان نيمه تمام مسجد اشاره نكردند!! جالب تر اينكه كاركنان اين وزارتخانه از جمله افراد مذهبي به شمار مي آيند و انتظار مي رفت كه در كنار همه آنچه كه نامزدها راجع به منافع مادي اعضاء ادعا كردند، حداقل نامي از مسجد هم برده مي شد.
در همين روز، تشكل ديگري در ساختمان ديگري از همين نهاد جمهوري اسلامي پا به عرصه وجود مي گذارد. ديروز كاركنان سازمان تحقيقات گرد هم آمدند تا تعاوني مسكن اين سازمان را راه اندازي كنند. توجه كنيد! از شروط و الزامات اوليه عضويت در اين تعاوني عدم عضويت در ساير تعاوني هاست. حال آنكه تا آنجا كه من اطلاع دارم و بعضا" خود همكاران مي گويند، بسياري از پذيرفته شدگان اين تعاوني در شرف تاسيس، در تعاوني هاي مشابه عضويت دارند. تشكلي كه با دروغ بنا نهاده مي شود، گناهي كه از جمله گناه هان كبيره به حساب مي آيد (مانند زنا و ربا) چه عاقبتي خواهد داشت؟
پرسش اينجاست كه آيا ما توان درك اين دين الهي را كه قرن هاست با آن آشنا شده ايم نداريم و يا اينكه اين آيين آنطور كه به ما معرفي شده كاربرد عملي نداشته و تنها در بر گيرنده يك سري تشريفات آييني است؟
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
تازه صبح شده است. كنار كارون روبروي هتل پارس زير درختاني كه نامشان را نمي دانم قدم مي زنم. 6 سال از آخرين باري كه به اهواز آمدم مي گذرد. بار آخر نيز در همين هتل اقامت كرده بودم. شايد خاطره خوش آن سفر مرا وا داشته بود كه هتل فارس را كه آن موقع فجر ناميده مي شد با وجود هتل هاي زيادي كه در راه ديديم انتخاب كنم. از عابران پياده و افرادي كه شب را در كنار كارون روي چمن صبح كرده بودند نام اين درختان را جويا مي شوم. تلاش بي نتيجه است، كسي نام آنها را نمي داند. با عابري كه سالهاي پاياني ميانسالي را پشت سر مي گذارد شانس خود را بار ديگر مي آزمايم. مي گويد:" اينها چيزي ندارند". سوالم را تكرار مي كنم. "اينها بي عار هستند، ميوه ندارند ما به اين ها مي گوييم بي عار". بوي تعفن انبوه زباله هاي حاشيه رودخانه ذره ايي از زيبايي اين درختان سرسبز و سرسخت نمي كاهد. با اين حال، من باور دارم كه همه جا آسمان يك رنگ نيست، به اين اميد كه سرسبزي، احساس خوش رطوبت و بوي دل انگيزبهار، همه را با هم داشته باشم از زباله ها دور مي شوم. كمي آنطرفتر زير پل شيئ بزرگ سفيد و سياهي توي رودخانه توجه ام را جلب مي كند. نه! صحبت پلاستيك و زباله نيست. لاشه ي باده كرده گوساله اي است كه معلوم نيست از كي و تا به كي آنجا خواهد ماند. بوي گنديدگي كه هنوز در بيني دارم و اين صحنه ي بسيار ناخوشايند، لحظات آزار دهنده اي پديد مي آورند. حس بوياي و آنچه پيش رو دارم ذهنم را -با همه ي تلاشي كه براي مثبت انديشي دارم- به جريان شب گذشته مي برد. هنگامي كه گفتگو با پذيرش هتل مرا ناراحت كرد. موضوع از اين قرار بود كه بدو ورود، كارمند هتل كه كار پذيرش را بر عهده داشت بدون خوش آمد گويي با چهره اي درهم، فرمهايي به ما داده و مدارك شناسايمان را خواست. كار پر كردن فرمهاي پذيرش كه تمام شد كارمند پذيرش خواست كه مبلغ دويست هزار تومان پرداخت كنيم. ياد آور شديم كه اين رقم بيش از كل هزينه ي اتاق ها است. پاسخش اين بود كه مقررات است و بايد پرداخت شود. گفتم "اين ترشرويي شما هم بخشي از مقررات است؟" گفت "آقا من دارم كارم را انجام مي دهم." گفتم كه "نه آقا، كار هتل داري با اخم و تخم انجام نمي شود." و خلاصه از اين قبيل بگو مگو هاي پر تنش. بوق كشتي هر از چند گاهي شنيده مي شود. از جواني روي پل كه مي شود حدس زد شايد سرباز باشد نام اين پل را پرسيدم. در حالي كه انگشتانش را به علامت پيروزي در آورده مي گويد: "هفتم". روي زمين كنار پايم تيتر بزرگ روزنامه اي را مي بينم كه نوشته: "هستي شناسي را متناسب با الزامات اخلاق اختيار كنيم". روي يكي از ستون هاي پل اين عبارت به چشم مي خورد "والفجر و ليال عشر". پارچه اي از پل آويزان است كه مي گويد: "راي من و تو راي ما". در اين فكر هستم كه چه گونه دست اندر كاران مديريت در اين شهر و شهروندان به اين همه دارايي خود بي اعتناء هستند. اما كارگري كه فضاي سبز كنار خيابان را آبياري مي كرد، بي صدا در گوشم فرياد كرد: "شما درختان شهرك مسكوني خودتان را از همين آب هم محروم كرده ايد". به هتل باز مي گردم. هنگام صرف صبحانه كارمند اخموي ديگري را مي بينيم كه همانند ديپلمات ها لباس پوشيده اما ژستي كه گرفته، آدم را به ياد زندانبانان مراقب رفتار ملاقتي ها مي اندازد. از خود مي پرسم اين مامور با چه دستور العملي بر اين كار گمارده شده است؟ هنوز مايلم اسم درختان كنار رودخانه را بدانم. از افراد مختلف در بخش اداري هتل جويا مي شوم. حتي باغبان هتل نيز اين درخت را بي عار مي نامد. مسول حسابداري كه عرب زبان است به ضرب المثلي عربي اشاره مي كند. "شهر ما بي خير لا تعد ايام/حساب روزهاي ماه بي خير را نبايد داشت". اما مگر بهره درختان تنها ميو هاي آنهاست؟! در مسير شمال به سمت انديمشك هستيم. در بين راه همان درختان را مي بينم. از يك روستايي عرب زبان نام اين درختان را مي پرسم. مي گويد اين درختان آجل دريا نام دارند. اضافه مي كند كه اين درختان خيلي با ارزش هستند، سايه آنها خيلي خوب است. همه وقايع و شنيده ها در ذهم مرور مي شوند. چه كسي مي بايست لاشه گاو در رودخانه را به محل مناسب آن ببرد؟ آيا كارمندان درهم ريخته آن لاشه را ديده بودند؟ چه تعداد از مخاطبان آن روزنامه در پي الزامات اخلاقي بودند؟ آيا راي من و تو، راي ما است؟
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|