آقاي احمدي نژاد بار ديگر بر صفحه تلويزيون ظاهر شد و با حرفهايش يكبار ديگر شعور و شأن هموطنانش را دست كم گرفت. اميدوارم صحبتهاي ايشان را شنيده باشيد. چون قصد ندارم با بازگو كردن آنها يك بار ديگر حرصتان را در بياورم. فقط مي خواهم به يك نكته اشاره كنم و آن اينكه اي كاش يكبار و فقط يكبار ايشان به آنچه كه مي گويد عمل كند و همانطور كه از قدرتهاي بزرگ مي خواهد با ساير كشورها برابر و همسطح مذاكره كنند، او خود نيز در موقعيتي برابر با مصاحبه كنندگانش روبرو شود. ببينيد، در صورتي كه آقاي حيدري هنگام مصاحبه از موقعيت برابري با آقاي احمدي نژاد برخوردار باشد و آقاي رييس جمهور به او مي گويد: ...خجالت نمي كشيد كه تا به حال ازدواج نكرده ايد؟ آيا با توجه به عملكرد سه ساله دولت نهم موردي وجود نداشت تا آقاي حيدري نيز بابت آن از رييس جمهور بپرسد: شما چه طور؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
مقاله ي صفحه گزارش ايران 3976 (يكشنبه 23 تير ماه) با عنوان "زبان فارسي حصار هويت ايراني" كه مزين به تصويري از تنديس حكيم توس شده است را اگر نخوانده ايد در صورت امكان بخوانيد تا با هم ببينيم نويسنده مطلب در كنار آنچه كه مي خواسته بگويد چه گفته است.
اول تعجب خودم در اين باره را اعلام بكنم كه چه طور چنين نوشته اي در صفحه اي كه نسبتا" وسواس بيشتري براي انتخاب مقالات خود به خرج مي دهد مورد تاييد قرار گرفته است. كاستي هاي مقاله بسيار است و تنها به معدودي از آنها كه آشكارتر است مي پردازم. مشكل در اين مقاله از همان ابتدا يعني تيتر آن آغاز مي شود. چرا "حصار"؟ حصار در فارسي امروز قبل از هر برداشتي ديگر معني محدود كردن مي دهد. شايد بهتر بود در عنوان اين نوشته از واژه هايي چون دژ، حضانت، حافظ استفاده مي شد يا اينكه مراد چيزي ديگر است و من نمي دانم. حالا اين مورد را بگذاريم به حساب سليقه ي دبير سرويس يا شوراي تيتر. اما با اطلاعات بدون ماخذ و گاه اشتباه آن چه بايد كرد؟ نويسنده در ابتداي مطلب مي نويسد: كمتر نقطه اي از جهان به دانش آموز ابتدايي زبان خارجي مي آموزند". او براي اين اظهار نظر ماخذي نياورده است. اولا" اگر منظور ايشان از زبان خارجي ، زبان انگليسي است بايد گفت كه در ايران زبان انگليسي در دبستان اجباري نيست. با اين حال به جستجوي 3 دقيقه اي من نگاه كنيد:
سايت اينترنتي دبيرخانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي- برنامه هاي آموزشي كشور اسپانيا، ... ازجمله برنامه هاي آموزشي مدارس ابتدايي که گذراندن آن اجباري است مي توان به علوم طبيعي، علوم اجتماعي و فرهنگي، علوم هنري، تربيت بدني، زبان و ادبيات،رياضيات و زبانهاي خارجي اشاره نمود. يادگيري زبان خارجي از سال اول دوره دوم (در سن 8 سالگي) اجباري است.
علاوه بر اين، ساير دوستاني هم كه تا حدودي از اين موضوع به دلايل مختلف اطلاع داشتند اين نظر را تاييد مي كردند كه در كشورهاي ديگر از جمله آلمان ياد گيري زبان خارجي از دوره ابتدايي آغاز مي شود.
خواننده از خود مي پرسد اگر نويسنده مطلب با اين نوشته قصد بيان دغدغه خاطر خود نسبت به زبان فارسي را در سر مي پروراند. كه البته انتخاب عكسي از تنديس فردوسي اين باور را تقويت مي كند. پس چه گونه است حتي اشاره ايي هم به واژگان ساير زبان هاي بيگانه كه فارسي را تهديد مي كنند ندارد؟ و براي همين شايد گمان ببريم كه نويسنده تنها با اروپايي ها مشكل دارد. چرا كه در جايي ديگر گله مي كند چرا برخي از هم ميهنان از تاريخ ميلادي استفاده مي كنند. اگر چه من تا كنون به چنين موردي برنخورده ام. اما مگر ذكر تاريخي كه زمان ولادت حضرت مسيح را نشان مي دهد چه ايرادي دارد؟پيامبري كه بارها از صدا و سيما توسط مقامات ارشد نظام مورد تاييد قرار گرفته است. مگر غير از اين است كه در همين كشور ايران مذهبيون ما از تاريخ قمري نيز استفاده مي كنند؟ به شناسنامه مرحوم امام خميني كه بارها تصوير آن منتشر شده است نگاه كنيد. حتي سالروز تولد ايشان با تقويم غير ايراني نگهداري مي شود.
در بخش پاياني مطلب كه متاسفانه سو تيتر هم شده است به دست درازي كردن كشورهايي براي از بين بردن زبان فارسي اشاره مي كند كه عمرشان به دو دهه نرسيده است. خواننده نمي تواند اين كشور ها را جا نمايي كند كه كدام كشوري است كه عمر كمتر از 20 سال داشته و به زبان فارسي دست درازي مي كند.
خلاصه اينكه با دقت در اين نوشته مي توان گفت كه به نظر مي رسد نويسنده مهر عميقي از زبان عربي و فرهنگ شيعي در سينه داشته باشد و شديدا" از اروپايي ها دلخور است. ببينيد، هنگام مرور تاريخ آموزش در حيطه زبان فارسي يكباره كنترل از دست داده و به مدينه مي رود و از دروس مذهبي سخن مي گويد. عدم كنترل اين عاطفه مي تواند آفتي براي پژوهش به حساب آيد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
در مسيرشرق به غرب بزرگراه نيايش در حركت بوديم. نزديكيهاي سعادت آباد ترافيك عقب زده بود. دلهره به سراغم آمد. نگران شدم مبادا تصادفي رخ داده باشد و اينبار نگون بختي ديگر به آمار باور نكردني 30 هزار كشته، 10 هزار زنداني و 270 هزار مجروح (ماخذ: http://www.accident.blogsky.com/) تصادفات جاده اي سالانه در كشورمان پيوسته باشد. با خود مي گفتم لحظاتي بعد شاهد صحنه هايي دلخراش خواهيم بود. انبوه اتومبيل ها لاكپشت وار در حركت بودند. لحظه هاي اضطراب در من شديدتر مي شد. دلشوره امان از من گرفته بود. اما به روال معمول از شيشه خرده خبري نبود. كم كم به محل حادثه يا بهتر بگويم حادثه بازي نزديكتر مي شديم. شايد حالا ديگر متوجه شده باشيد. ترافيك سنگين به دليل توقف دو سه خودرو در حال ضبط فيلم در مسير بود. من از مسايل قانوني مربوط به فيلم برداري در سطح خيابان هاي شهر بي اطلاع هستم. بيگمان تهيه كنندگان فيلم توانسته اند مردان قانون را در اين خصوص توجيه كنند. اما نكته اي كه هنوز برايم بي پاسخ مانده است اينكه چرا كار هدايت خودرو ها به فردي سپرده شده بود كه همزمان وظيفه نگه داشتن ميكروفنی با باد گیری بزرگ را هم بر عهده داشت؟ آيا بهتر نبود مأموران پليس براي تسهيل آمد و شد اين گروه فيلم ساز را ياري مي كردند؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
در حالي كه قدم مي زدم به فكر پست امروز بودم. دو سه كار آماده داشتم. در همين حين كه مطالبم را در ذهنم مرور مي كردم، چرخ اتومبيلي كه از كنارم مي گذشت توي چاله اي پر از آب گل آلوده افتاد و بقييه داستان را مي توانيد حدس بزنيد! دعایی كه براي والدين بي گمان محترم اين راننده بي توجه کردم كمي آرامم كرد. گر چه زودتر بايد فكري براي لباس خيسم مي كردم، اما كمي تأمل كرده به دور بر نگاه كردم. آبي كه به من پاچيده بود از ساختماني در دست احداث بيرون زده كف خيابان مسيرش را در جهت شيب محله ادامه مي داد. چاله هاي كوچك و بزرگ باقيمانده از عمليات حفاري اداره برق يا گاز و يا ناشي از كيفيت بد آسفالتكاري در مسير اين جريان آب بودند و يكي پس از ديگري پر مي شدند. و هر بار كه ماشيني از آنها رد مي شد خالي و دوباره پر مي شدند و مي توانستند براي عابران پياده دردسر ساز باشند. با خود گفتم، احساس بدي كه با پاچيدن آب آلوده به من دست داده بود چه كسي مي بايست جبران كند؟ از اين دست پرسش ها پيشتر هم به فكرم رسيده بود. براي نمونه، چه كسي مي بايست پاسخگوي آژيرهاي بي مورد دزدگير خودرو همسايگان در نيمه شب باشد؟ چرا بايد بوي تعفن سيگار پسركي كه در فضاي بسته سيگار مي كشد را تحمل كنيم؟ بلندگوهايي كه به مناسبت هاي مختلف آسايش را از همگان گرفته چه كسي آرام خواهد كرد؟ با اين همه دست آخر هم از خود مي پرسيم چرا عمر مردم ما از متوسط دنيا كمتر است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
امروز صبح در سرويس اداره كلامي بين سرنشينان رد و بدل نشد. قبل از آن هم صبح سحر با مروري كه در ايستگاه هاي راديويي داشتم چيزي جز پيام تسليت و موسيقي ملايم دستگيرم نشد. ديشب هم تلويزيون خبر داد كه 20 تن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي براي جرايم امنيت رواني از جمله وبلاگ نويسي در خواست حكم اعدام كرده اند.
با خود گفتم، چه خبر است؟ يادم افتاد كه ديروز هم آخر وقت اداري يكي از همكاران به من تذكر مي دادكه "با صحبتهاي رييس جمهور و گراني چه كار داري سرت را پايين بنداز و يك كلاس آموزش زبان راه بيانداز!" گفتم بر فرض كه من اين كار را كردم آنان كه دينشان را به كشور ادا كرده اند ولي دستشان به جايي بند نيست چه؟ آنان كه جبهه رفته اند و ... حرفم را ناتمام گذاشته گفت: "شما چه كار داريد!"
نمي دانم كه آخر اين روش مديريت كشور به كجا ختم مي شود. ولي خوب مي دانم كه هر چه باشد، تجربه ثابت كرده است كه شنيدن حرفها كم هزينه تر از بستن دهانهاست.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
زندگي را با تمام وجود دوست دارم و همواره در تلاشم تا هر لحظه اش را به بهترين شكل برگزار كنم. با اين حال، ديروز از بهترين روزهاي زندگيم نبود. از صبح اول وقت شوخي ها در سرويس اداره كه بيشتر موجب گشاده رويي مي شد از حد گذشته مرا به ياد گفته چاپلين انداخت: به زمين خوردن دلقك اگر با خون ريزي از سرش تؤام باشد، ديگر خنده دار نيست. هوا هم گرم و دم كرده بود، درست مثل لحظه هايي كه آدم انتظار زلزله را دارد. خيابانها نيز همه چيز از حركت ايستاده و ترافيك كم سابقه اي داشت. احساس كردم بحراني پيش روست. در اينجور فكرها بودم كه از يك تقاطع اتومبيلي به ماشين من زد و بلافاصله هم اعلام كرد كه: "تو مقصري"! تيپ مداحي داشت و با سرنشينان خيلي محجبه ايي عازم جمكران بودند. در دقايقي كه منتظر پليس بوديم، مغازه داري به او گفت كه ورود ممنوع آمده و جريمه خواهد شد. با شنيدن اين موضوع رو به خانواده اش با اشاره به خياباني كه من از آنجا آمده بودم گفت: "كه اگر پليس آمد بگوييد كه ما در اين مسير بوده ايم". با پا درمياني همسرش هر يك به راه خود ادامه داديم. تا شب مسايلي هم پيش آمد كه از كنار آنها ميگذرم. ساعت نزديك به 22:00 بود و در پيلوت هنوز در ماشين بودم كه يكي از همسايگاني كه زياد سر و كاري با او ندارم با چهره اي در هم نزديك ماشين آمد و خواست تا شيشه را پايين بياورم. با اينكه به نحسي و بدشوگوني اين جور حرفها باورم ندارم، با خود گفتم عجب روز بي ريختي خدا اين يكي را هم به خير بگذراند. با شنيدن صحبتهايش همه چيز برايم رنگ باخت. پدرش براي شام ميهمان او بوده و حالا او مرده است!! از من كمك مي خواست تا او را روانه بهشت زهرا كنيم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
ترجمه همزمان مصاحبه هاي خبرنگاري فرانسوي براي تهيه گزارشي درباره ترافيك مواد مخدر در ايران بر عهده من بود. از اين كار تجربه هاي فراموشي نشدني تلخ و شيرني دارم. دو مورد گفتني را با هم مرور مي كنيم. اول بايد بگويم كه اين خبرنگار خودش سيگاري بود و لا به لاي صحبتهايمان به او گفته بودم كه در ايران سيگار كشيدن نزد افكار عمومي كاري زشت و وابستگي به آن نوعي اعتياد به حساب مي آيد. او این دیدگاه را بی اساس و منطق می دانست.يك روز در محله اي كه مصرف مواد مخدر در آنجا شيوع بيشتري دارد جهت خريد سيگار براي روزنامه نگار وارد مغازه ايي شديم.مغازه دار پسر پانزده شانزده ساله اي بود كه به درخواست ما جواب منفي داده گفت كه در مغازه اش سيگار نمي آورد تا مجبور نباشد با معتاداني كه براي خريد سيگار به مغاز هاش مي آيند صحبت كند. اضافه كرد كه تازه سيگار شروع اعتياد است. با شنيدن اين جمله سگرمه هاي اين دوست فرانسوي ما درهم رفت اما چيزي نگفت. شب همان روز در كلینيك ترك اعتياد با همسر معتادي كه براي ترك آمده و نزد دكتر بود در اتاق انتظار صحبت مي كرديم. روزنامه نگار پرسيد كه چند سال همسرش اعتياد دارد؟ زن جواب داد كه همسرش 5سالي است كه سيگار كشيدن را آغاز كرده است. روزنامه نگار فرانسوي در حالي كه گو ش هايش از سرخي به سياهي مي زد بدون نگاه به من سؤالش را دوباره پرسيد. من سؤال را دوباره پرسيدم و پاسخش تكرار همان توضيحات اولي بود.
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|
نمي دانم چرا بعضي از ما، بعضي وقتها براي تعريف از يك چيز، خود را مجبور مي بينيم كه چيز ديگري را ضايع كنيم.
شايد اين لطيفه را شنيده باشيد كه از يك ايراني در خارج از كشور خواسته مي شود نوشابه پپسي را تبليغ كند. اين هموطن ما از آنها مي خواهد كه يك بطري كانادا به او بدهند. آنها اين موضوع را بي ارتباط مي بينند، ولي در برابر اصرارش يك بطري كانادا در اختيارش مي گذارند. در هنگام ضبط آگهي در حالي كه بطري كانادا را به سمت دوربين مي برد مي گويد "كانادا مي خوريد؟ زهر مار بخوريد. پپسي بخوريد!".
اگر چه اين لطيفه اي بيش نيست اما، نمايانگر بخشي از حقايقي است كه وجود دارند. نمونه واقعي آن را در همين صدا و سيما مي توان ديد. در كارهاي نمايشي اين رسانه بيشتر تبهكاران نامهاي ايراني دارند و افراد مثبت نام عربي دارند. جالب اينكه بصورت آشكار نقشهاي مثبت با ريش و نقشهاي منفي بدون ريش هستند. اين موضوع آنچنان حس كنجكاوي من را بر انگيخت تا آنجا كه احساس كردم شايد دست اندركاران اين رسانه به اصطلاح ملي، با تجزيه و تحليل آماري به اين باور رسيده باشند كه اغلب افراد نا مطلوب نامهاي ايراني داشته و فاقد ريش هستند. اما مروري تصادفي بر اسامي افراد اعدام شده در رسانه ها واقعيت ديگري را پيش رو مي گذارد. مثلا" نگاه كنيد به برخي از اسامي اعدام شدگان ارديبهشت سال جاري: حسن، جلال، مجيد، داود و مهدي. همين آخري، يعني آقا مهدي در پي خواستگاري از دختر مورد علاقه اش با شنيدن جواب منفي از پدر دختر، او را با ضربات چاقو به قتل رسانده كه انصافا" مي توان اين مورد را دست مايه يك سريال جالب تلوزيوني قرار داد.
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط احمد صارمی
|