تبليغاتX
سمپاتی بی خطر

سمپاتی بی خطر

نوشته ها و دغدغه های یکی از عامه مردم با همه نقاط ضعف و قوت والبته آرزوهایش

نشانه هاي تمدن

   از نگاه من، احترام به زنان، علاقه به كودكان، توجه به معلولان و حفظ طبيعت نخستين نشانه هاي جامعه ايي متمدن است. خب البته هر يك از اين كلمات جاي تفسير دارد و مهمتر از همه اينكه خود تمدن چه گونه تعريف مي شود. در واژه نامه ايي كه دم دست دارم. فرهنگ عميد، چند تعريف براي واژه تمدن دارد. ازجمله، "همكاري مردم با يكديگر در امور زندگاني و فراهم ساختن اسباب ترقي و آسايش خود". من هم نظري چون شما دارم، اين تعريف خيلي كلي است و مشكلي از ما حل نمي كند. براي مثال، مي شود پرسيد ترقي و آسايش چه معنا مي دهد؟ آيا واقعا" ترقي به معناي مصطلح آن ما را به آسايش مي رساند؟ تازه اگر اينچنين باشد، آسايش تا چه اندازه همعناي آرامش است.

   خيلي از بحث اصلي دور نشويم. برمي گرديم  به آن ويژگي هايي كه نام بردم. نشانه هايي را كه مي شود با آن متمدن بودن يك جامعه را در نگاهي سطحي شناخت. به طور نمونه به نظر شما كشوري كه جنگي تحميلي برايش 335 هزار معلول بجا گذاشته است و مهمتر اينكه پس از اتمام جنگ بنا را بر اين گذاشته است تا منزلت معلولان جنگي خود را حفظ كرده و آنان را قهرمان بنامد. با اين حال به راه ها و ساختمانهاي عمومي اين كشور نگاه كنيد! چه كسي پاسخ مي دهد؟ در طراحي و ساخت اين مكانهايي كه بي گمان مورد استفاده معلولان هم خواند بود تا چه اندازه به رفاه اين بخش از هموطنمان توجه شده و مي شود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

حركت زمان تغيير به جلو نيست.

    چند روز پيش برادر از جان عزيزترم از هزاران فرسنگ فاصله زنگ زده بود تا برايم بگويد در كتابي كه در دست مطالعه دارد نوشته است، در دربار هخامنشي با هدف رعايت مسايل بهداشتي برخي از خدمه ي موظف بوده اند دهان خود را بپوشانند.  دوسه روز پس از اين گفتگوي تلفني  در مسير منزل با فردي افغاني هم صندلي شدم. حدود سي سال داشت و در مجموع 4 سالي در تهران و كرج مشغول به كار بوده است. صحبت هاي زيادي بينمان رد و بدل شد. آنچه كه سخنان او را با دربار هخامنسي در 2500 سال پيش  پيوند مي داد اين بود كه اين افغان تا كنون سينما را تجربه نكرده بود. اشتباه نكنيد! منظورم اين نيست كه تاكنون فيلم نساخته بود بلكه تا به حال حتي يكبار، چه در ايران و چه در كشور خودش هرگز سالن سينما را نديده بود! در اين 2500 سال چه بر ساكنان اين بخش از زمين گذشته است؟ آيا با كلامي ساده و صريح نمي شود گفت كه بشر در اين نقطه از زمين پس رفته است؟ 

     دوستي نازك انديش در بيان تفاوت بين ملتها در يك مقطع زماني به طنزي تلخ اشاره كرد:    نظر سه نفر با مليتهاي آمريكايي، افغاني و عراقي را در باره ي قطع برق پرسيده اند. آمريكايي پاسخ گفته است كه "قطع برق" چيست؟ افغاني جواب داده است كه "برق" چيست و دست آخر هم فرد عراقي پرسيده است كه "نظر" چيست؟ حالا من از خود مي پرسم" آيا بي آنكه بدانيم به كجا مي رويم، صرف رفتن حركت به جلو است؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

زيبا كلام و تعزيه خواني

   مي گويند هنگام تعزيه خواني ايام عاشورا در گوشه كنار كشور، هستند اشخاصي احساساتي كه فردي را كه نقش شمر را بازي مي كند مورد حمله قرار داده و اهالي ده به ناچار اين بازيگر را براي حفظ سلامتي اش چند روزي از آن ده فراري مي دهند.

   حكايت حضور آقاي زيبا كلام و يا به قول علي محمد بزرگواري نماينده كهكيلويه و بوير احمد در مجلس شوراي اسلامي، زبل خان! در تلويزيون و پيامدهاي سخنان ايشان از جمله بيانيه انتقادي تند جنبش دانشجويان جهان اسلام به ايشان، از نگاه من چيزي شبيه به همان داستان شمر تعزيه خوان و حمله افراد ساده لو به وي است. چرا كه كارنامه چندين ساله ي صدا و سيما اين باور را استوار مي سازد كه ميز گردهايي از اين دست شوهاي فرمايشي هستند مصرف انتخاباتي داشته و با هدف ايجاد تصور فضاي چند صدايي در كشور درست شده اند. از طرف ديگر آدمهاي بي اطلاعي نیز هستند كه فقط از دانشجوی نام آن را بر خود دارند و اين نمايش را جدي گرفته و از بازيگران آن دلخور مي شوند. و چه بسا اگر مهار نشوند از سر تكليف بلايي هم بر سر اين زبل خان نگون بخت بياورند. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

جمعه ي خوب

   دوستي عزيز كه از قضا اصول گرايي تندرو و حامي دولت نيز هست (البته در داستان كردان-گيت با من عقيده بود)، هفته پيش به ملاقاتمان آمد و در گپ دوستانه ايي كه بر سر اوضاع و احوال روز كشورمان داشتيم خرده گرفت كه چرا سياه نمايي مي كنم. مطلب امروز را به همين خاطر مي نويسم تا پيشنهاد اين عزير را كه خيلي برايش احترام قائلم، به نوعي مورد توجه قرار داده باشم.

جمعه، صبح زود زنگ درب منزل به صدا در آمد. زير لب شروع به غر زدن كردم كه چرا من بايد پاسگويي پرسشهاي بي ربط مراجعه كنندگان باشم، آنهم صبح زود جمعه! موضوع از اين قرار است كه ما در واحد شماره يك طبقه همكف مي نشينيم و خيلي ها فكر مي كنند نماينده بلوك طبيعتا"بايد در واحد يك باشد. برخي ديگر نيز به اشتباه زنگ درب منزل ما را به جاي كليد روشنايي راه پله ها به صدا در مي آورند. گاه نيز گدايي بي پروا فكر مي كند از طبقه هاي پايين كمك خواستن راحتر است. به هر حال لباس پوشيده آماده يك جدل صبگاهي به سمت درب رفتم. همسايه دوستاشتي يمان با دو سنگك تازه پشت درب منتظر بود.

جايتان خالي!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

در آستانه دهمين انتخابات بر من چه مي گذرد؟

   چندي پيش با دعوت دوستي عزيز سفري چند روزه به شمال داشتم. محل اقامتش خانه باغي قديمي در روستايي نزديك به شهر بود. در كنار كارهاي اصلي اش بيستايي جوجه اردك گرفته بود تا هم آرزوي ديرينه اش براي پرورش طيور ارضاء شود و هم ته مانده هاي غذا ی روزانه خود و كارگرانش را به قول خودش بهينه به مصرف برساند.  اين جوجه ها تمام روز در باغ مي گشتند و چرا مي كردند و شب آنها را در زير زميني نگه مي داشت كه به نظر مي رسيد سالها متروكه بوده و بيشتر بوي آب انباري را مي داد كه مدتها پاك نشده باشد. داخل اين اتاقک انباری مانند تاريك بود و هيچ چيزي ديده نمي شد چون نه پنجره اي داشت و نه چراغي، فقط وقتي درب آهني سراسر زنگ زده اش باز مي شد تا يكي دو متري قابل رويت بود. هر غروب كه مي خواستيم اين جوجه ها را به زيرزمين بفرستيم مكافات داشتيم. اين جوجه ها اصلا" دوست نداشتن به اين انباري بروند. همه ي ما بسيج مي شديم تا آنها را به انباري تاريك و بد بو بفرستيم. گاه حتي ميهمانان باغ هم مجبور مي شدند در هدايت اين جوجه ها به انبار ی كمك كنند. راندن جوجه ها به انباری صحنه هاي ديدني و خنده آوري پديد مي آورد. فكرش را بكنيد چند تا آدم بزرگ دستانشان را باز كرده و گرداگرد اين جوجه ها حصار مي كردند و تنها يك راه باريك باز مي ماند. و آن هم راهي بود كه به اتاقك تاريك و بد بويی ختم مي شد كه پيشتر گفتم. چند روزي كه آنجا بودم هر غروب كارمان اين بود. هر روز بيش از روز قبل به جانوران زبان بسته حق مي دادم. راستش دلم برايشان مي سوخت. اگر چه ممكن بود كه اين احساس من باشد و رطوبت و تاريكي خيلي هم براي جنس اردك غير قابل تحمل نباشد. ولي واقعا" مي ديدم هر كاري مي كردند تا به آن اتاقك نروند. و ما هم هر كاري مي توانستيم مي كرديم تا آنها را به آن اتاقك بفرستيم و هرشب هم پس از نيم ساعتي تعقيب و گريز تا آخرين جوجه را به انباري مي فرستاديم.

   داستان اينجا به سر خط مطلب ما نزديك مي شود كه امروز صبح وقتي در  تاكسي بودم می شنیدم برنامه رادیو با استفاده از هر ترفندي مردم را به شركت در دهمين انتخابات رياست جمهوري دعوت مي كرد به طور عجيبي به ياد آن جوجه اردك ها افتادم و احساس كردم در قبال شركت در انتخابات وضعيتي چون آنان پيدا كرده ام. من كه تاكنون در تمامي انتخابات شركت كرده ام براي اولين بار كلافه شده ام. از خود مي پرسم راي من چه تاثيري مي تواند داشته باشد؟ وقتي افرادي كه از اركان انقلاب به شمار مي آيند سلامت انتخابات را زير سوال مي برند چه تضميني وجود دارد كه يك راي سرنوشت ساز باشد. راي هم ندهم كه بلايي مثل دور قبل به سرمان مي آيد. بر سر چند راهي قرار گرفته ام كه هر چه فكرم مي كنم راه به جايي نمي برم.    من فكر مي كنم ديگر از مردم عادي كاري بر نمي آيد. تنها باید دست دعا بالا برد و از خداوند بزرگ خواست که به تصميم سازان نظام درايت و انصاف بدهد تا مبادا اين سرزمين بابت تماميت خواهي آنان هزينه هاي سنگين و جبران ناپذيري متقبل شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

آينده كشورمان را چه گونه مي بينيد؟

   در حد امكان از هر فرصتي كه پيش مي آيد استفاده كرده مي كوشم با جوانان هم صحبت شوم. با اين كار، در كنار حظ ذهني اي كه حاصل مي شود، هم در جريان مسايل مربوط به جوانان قرار مي گيرم و هم به نوعي مي شود تصويري از آينده كشور عزيزمان در ذهن پیش بینی کرد. بي گمان همين جوانان دور و برمان كه گاه به سادگي از كنارشان مي گذريم خطي مشي گذاران فرداي اين اين مرزو بوم خواهند بود.

 چندي پيش با جواني كه سال دوم رشته حسابداري را مي گذراند گپ مي زديم. صحبت از حقانيت دين اسلام به ميان آمد. دليلش را از ايشان جويا شدم. پرسيدم به چه دليل فكر مي كند دين اسلام برترين دين است؟ پاسخش حسابي مرا به هم ريخت. گفت كه مگر فيلم يوزارسيف را نگاه نمي كنيد؟ ديشب در فيلم (با اشاره به نامي كه اكنون در خاطر ندارم) با اينكه مدتها قبل از اسلام بود ولي به آمدن رسول اكرم اشاره كرد!!!  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

موضوعي براي مطالعه

 سال 59 با خانواده در مسير تهران به لرستان در حركت بوديم. در يكي از ايست هاي بازرسي كه آن روزها در جاده ها استقرار داشتند نيروي نظامي جواني پس از بازديد اتومبيل ما كه پدرم رانندگي آن را بر عهده داشت به ما اجازه حركت داد. هنوز چند قدمي از ماشين ما فاصله نگرفته بود كه مادرم با تشر به او گفت: "كجا؟ چرا اسلحه پشت صندلي عقب ماشين را نديدي؟" مادرم به اسلحه شكاري پدرم اشاره داشت كه هميشه در سفر به ولايتمان همراه داشتيم. اين خاطره را از اين بابت گفتم كه ديروز در سطح شهر بطور بي سابقه اي صدها و شايد هزاران نيروي راهنمايي رانندگي حضور داشتند. از قضا من هم ساعات زيادي را در سطح شهر در حركت بودم. اقدامات كم سابقه اي در روان سازي ترافيك و ساماندهي آمد و شد صورت مي گرفت كه مي شود گفت باور نكردني بود. با اين حال حتي يك نفر، چه مسافر چه راننده را نديدم كه نظر مثبتي به اين فعاليت قابل ستايش نيرو هاي انتظامي داشته باشد. مگر غير از اين است كه ماحصل اين گونه فعاليتها رفاه و امنيت بيشتري براي شهروندان فراهم خواهد آورد. درست همان نيتي كه نزديك به سي سال پيش آن جوان نظامي را برآن داشته بود تا با بازرسي خودروها براي هموطنانش فراهم آورد و مادرم احساس كرده بود كه بايد به اين جوان نظامي در انجام درست ماموريتش كمك كند. اما چرا امروز مردمي كه من ديدم احساس مشابه اي با احساس سي سال قبل مادرم نداشتند و مجموعه اين اقدامات را اذيت كردن تعبير مي كردند. شايد بهتر باشد در اين خصوص مطالعه ايي صورت گيرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

قلعه الموت

از همان نخستين روزهايي كه پسرم بازي كامپيوتري اساسين را روي دستگاهش نصب كرد از من خواست تا او را به قلعه ي الموت ببرم. از دوستانم محل قلعه را جويا شدم ، گفتند كه از تهران يك روز كامل وقت مي خواهد و البته اگر آب و هوا هم خوب باشد بهتر است و ترجيحا" زمستان نباشد. تا اينكه برادر زاده ام كه براي سر كشي به ايران آمده از  پدرش قول گرفته بود كه او را به ديدن قلعه الموت ببرد. او نيز بازي اساسين را از بازي هاي محبوبش مي داند. بالاخره صبح پنج شنبه هفته گذشته تهران را به قصد ديدن قلعه الموت ترك كرديم. تا قزوين را كه قبلا" هم رفته بودم. از آنجا قبل از اينكه به شهر قزوين وارد بشويم مي بايست به سمت معلم كلايه در 70 كيلومتري مي رفتيم. پس از آنجا 30 كيلومتر هم به سمت روستاي گازرخان/Gazor khan رفتيم. در راه منظره هاي زيباي وصف ناشدني ديديم. گاه در پيچ هايي كه از دل البرز ما را بالا و پايين مي برد ابرها را زير پايمان مي ديدم. حدود 800 متر مانده به بلندي اي كه قلعه روي آن ساخته شده بود مي بايست ماشين را پارك كرده بقيه راه را پياده از پله هايي كه به همين خاطر ساخته شده بالا مي رفتيم.

   از قلعه چيز زيادي قابل ديدن باقي نمانده البته آقاي كاظمي كه راهنماي قلعه بود عقيده داشت كه با حفاريهايي كه در دست اقدام است بي گمان بناهاي بيشتري به دست خواهد آمد. از نكته هايي كه مي تواند برايتان جالب باشد اينكه ايشان مي گفت كه ساختمان قلعه يادگار چهار دوره تاريخي ديلميان، اسماعيليان، صفويان و قاجاريه است. كه سه دوره آخري سازه هاي بر آن اضافه يا كم كرده اند.

سايتهاي زيادي درباره الموت و اساسين (حشاشيون) نوشته اند. من مواردي كه به تجربه شخصي ام مربوط مي شود برايتان مي نويسم.

-مسير پياده روي خيلي پاكيزه بود. و سطل هاي آشغال زيادي در دسترس بود.

-زماني كه آنجا بوديم سه گروه ديگر جدا از هم ديديم كه از كشور هاي لهستان، ايتاليا و ظاهرا" آلمان آمده بودند. بازديد كننده ايراني غير از ما آنجا نبود.

- مردمي كه نشاني محل را از ايشان جويا مي شديم فوق العاده مودب و مهربان بودند.

- جاده قزوين به قلعه بسيار خطرناك بود. منظورم اين است كه گارد و ساير نشانه هاي پيش گيرانه بسيار كم بود. با اين حال ده ها تابلو بزرگ آهني در مسير نصب شده بود كه صدقه دادن را توصيه مي كرد. پيام يكي از اين نوشته بسيار توهين آميز به نظرم رسيد. نوشته بود: "صدقه خشم خدا را كم مي كند". انگار كه خداوند بزرگ را مي شود در قالب خصيصه هاي انساني تعريف كرد. 

  

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  | 

توفیق احمدي نژاد در عرصه هاي بين المللي

   سخنان آقاي احمدي نژاد را در ملاقات با آيت الله آملي پس از بازگشت از اولين سفر به سازمان ملل را به خاطر داريد؟ ايشان در سال اول دوران  صدرات در باره سخنراني اش در جمع سران كشورهاي جهان مي گويد: "... همه حدود بيست‌وهفت، هشت دقيقه تمام، اين سران مژه نزدند. اين‌كه مي‌گم مژه نزدند، غلو نمي‌كنم. اغراق نيست، چون نگاه مي‌كردم، همه سران مبهوت مانده بودند. انگار يك دستي همه آنان را گرفته بود، آنجا نشانده بود. چشم‌ها و گوش‌هايشان را باز كرده بود كه ببينيد از جمهوري اسلامي پيام چيست". پس از گذشت نزديك به چهار سال شب گذشته ايشان بار ديگر در جمعي از نمايندگان كشورهاي جهان در ژنو سخنراني كرد، منتها اينبار هنگامي كه در سخنانش موجوديت اسراييل را مورد پرسش قرار داد، حدود چهل نفري از نمايندگان كشورهاي اروپايي به طور دسته جمعي محل اجلاس را ترك كردند. اكنون پرسشي در ذهن شكل مي گيرد كه چرا اينبار آن دست مورد نظر احمدي نژاد شركت كنندگاني كه جلسه را ترك مي كردند سرجايشان ننشانده است. ديگر اينكه چرا نمايندگان كشورهاي اروپايي علاقه اي ندارند كه بدانند پيام جمهوري اسلامي چيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط احمد صارمی  |