موضوعي براي مطالعه
سال 59 با خانواده در مسير تهران به لرستان در حركت بوديم. در يكي از ايست هاي بازرسي كه آن روزها در جاده ها استقرار داشتند نيروي نظامي جواني پس از بازديد اتومبيل ما كه پدرم رانندگي آن را بر عهده داشت به ما اجازه حركت داد. هنوز چند قدمي از ماشين ما فاصله نگرفته بود كه مادرم با تشر به او گفت: "كجا؟ چرا اسلحه پشت صندلي عقب ماشين را نديدي؟" مادرم به اسلحه شكاري پدرم اشاره داشت كه هميشه در سفر به ولايتمان همراه داشتيم. اين خاطره را از اين بابت گفتم كه ديروز در سطح شهر بطور بي سابقه اي صدها و شايد هزاران نيروي راهنمايي رانندگي حضور داشتند. از قضا من هم ساعات زيادي را در سطح شهر در حركت بودم. اقدامات كم سابقه اي در روان سازي ترافيك و ساماندهي آمد و شد صورت مي گرفت كه مي شود گفت باور نكردني بود. با اين حال حتي يك نفر، چه مسافر چه راننده را نديدم كه نظر مثبتي به اين فعاليت قابل ستايش نيرو هاي انتظامي داشته باشد. مگر غير از اين است كه ماحصل اين گونه فعاليتها رفاه و امنيت بيشتري براي شهروندان فراهم خواهد آورد. درست همان نيتي كه نزديك به سي سال پيش آن جوان نظامي را برآن داشته بود تا با بازرسي خودروها براي هموطنانش فراهم آورد و مادرم احساس كرده بود كه بايد به اين جوان نظامي در انجام درست ماموريتش كمك كند. اما چرا امروز مردمي كه من ديدم احساس مشابه اي با احساس سي سال قبل مادرم نداشتند و مجموعه اين اقدامات را اذيت كردن تعبير مي كردند. شايد بهتر باشد در اين خصوص مطالعه ايي صورت گيرد.
