در آستانه دهمين انتخابات بر من چه مي گذرد؟
چندي پيش با دعوت دوستي عزيز سفري چند روزه به شمال داشتم. محل اقامتش خانه باغي قديمي در روستايي نزديك به شهر بود. در كنار كارهاي اصلي اش بيستايي جوجه اردك گرفته بود تا هم آرزوي ديرينه اش براي پرورش طيور ارضاء شود و هم ته مانده هاي غذا ی روزانه خود و كارگرانش را به قول خودش بهينه به مصرف برساند. اين جوجه ها تمام روز در باغ مي گشتند و چرا مي كردند و شب آنها را در زير زميني نگه مي داشت كه به نظر مي رسيد سالها متروكه بوده و بيشتر بوي آب انباري را مي داد كه مدتها پاك نشده باشد. داخل اين اتاقک انباری مانند تاريك بود و هيچ چيزي ديده نمي شد چون نه پنجره اي داشت و نه چراغي، فقط وقتي درب آهني سراسر زنگ زده اش باز مي شد تا يكي دو متري قابل رويت بود. هر غروب كه مي خواستيم اين جوجه ها را به زيرزمين بفرستيم مكافات داشتيم. اين جوجه ها اصلا" دوست نداشتن به اين انباري بروند. همه ي ما بسيج مي شديم تا آنها را به انباري تاريك و بد بو بفرستيم. گاه حتي ميهمانان باغ هم مجبور مي شدند در هدايت اين جوجه ها به انبار ی كمك كنند. راندن جوجه ها به انباری صحنه هاي ديدني و خنده آوري پديد مي آورد. فكرش را بكنيد چند تا آدم بزرگ دستانشان را باز كرده و گرداگرد اين جوجه ها حصار مي كردند و تنها يك راه باريك باز مي ماند. و آن هم راهي بود كه به اتاقك تاريك و بد بويی ختم مي شد كه پيشتر گفتم. چند روزي كه آنجا بودم هر غروب كارمان اين بود. هر روز بيش از روز قبل به جانوران زبان بسته حق مي دادم. راستش دلم برايشان مي سوخت. اگر چه ممكن بود كه اين احساس من باشد و رطوبت و تاريكي خيلي هم براي جنس اردك غير قابل تحمل نباشد. ولي واقعا" مي ديدم هر كاري مي كردند تا به آن اتاقك نروند. و ما هم هر كاري مي توانستيم مي كرديم تا آنها را به آن اتاقك بفرستيم و هرشب هم پس از نيم ساعتي تعقيب و گريز تا آخرين جوجه را به انباري مي فرستاديم.
داستان اينجا به سر خط مطلب ما نزديك مي شود كه امروز صبح وقتي در تاكسي بودم می شنیدم برنامه رادیو با استفاده از هر ترفندي مردم را به شركت در دهمين انتخابات رياست جمهوري دعوت مي كرد به طور عجيبي به ياد آن جوجه اردك ها افتادم و احساس كردم در قبال شركت در انتخابات وضعيتي چون آنان پيدا كرده ام. من كه تاكنون در تمامي انتخابات شركت كرده ام براي اولين بار كلافه شده ام. از خود مي پرسم راي من چه تاثيري مي تواند داشته باشد؟ وقتي افرادي كه از اركان انقلاب به شمار مي آيند سلامت انتخابات را زير سوال مي برند چه تضميني وجود دارد كه يك راي سرنوشت ساز باشد. راي هم ندهم كه بلايي مثل دور قبل به سرمان مي آيد. بر سر چند راهي قرار گرفته ام كه هر چه فكرم مي كنم راه به جايي نمي برم. من فكر مي كنم ديگر از مردم عادي كاري بر نمي آيد. تنها باید دست دعا بالا برد و از خداوند بزرگ خواست که به تصميم سازان نظام درايت و انصاف بدهد تا مبادا اين سرزمين بابت تماميت خواهي آنان هزينه هاي سنگين و جبران ناپذيري متقبل شود.
