خورشید پشت ابر نمی ماند
مناظره های اخیر که به مناسبت دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران در جریان است و چیزهای عجیب و غریبی که از نامزدها می شنویم، پس از 30 سال پرده از حقایقی بر می دارد که رویای آن هم در ذهن نمی آمد. نگاه کنید در این گفتگوها آبروی چه کسانی می ریزد. همان کسانی که سالها مشغول زیر سوال بردن دیگران بوده اند. چه حکمتی در کار خداست. در این دوران سی ساله چه اتفاقاتی در پس پرده شکل می گرفته و مردم همیشه در صحنه ار آنها بی اطلاع بوده اند. ماجرای دولت مرحوم بازرگان را به خاطر دارید؟ سخنان دیشب دکتر رضایی از نامزدان ریاست جمهوری مبنی بر اینکه در دولت موقت برخی از مقامات دولتی را سپاه منصوب می کرده است، بغض سنگین بازرگان هنگام استعفاء را برایمان معنای بیشتری می بخشد.
یادم می آید در دوران دبیرستان داستانی در درس عربی داشتیم که مربوط بود به راهزنی که دیگر برای خود مقامی شده بود و میهمان خلیفه زمان خود شده بود. در بین غذاهای این میهمانی دو بلدرچین هم بود. با دیدن این دو پرنده میهمان خنده اش می گیرد، میزبان علت خنده را می پرسد و راهزن سابق و مقام امروز داستانی را نقل می کند که در دروان جوانی هنگامی که در حال کشتن فردی بوده این فرد که کسی را در آن نزدیکی ها نمی بیند بادیدن دو بلدرچین می گوید: ای پرندگان شما گواهی دهید که من بی گناه کشته شدم". داستان چنین ادامه می دهد که خلیفه ی وقت می گوید: پناه بر خدا! این دو پرنده بی گمان همان دو پرنده هستند که راز این مظلومیت را آشکار می سازند و من هم اکنون جزای ترا می دهم".