همه ایرانیان دستشان در جیب یکدیگر است. ایرانی بی عرضه و تو سری خور است. کالای ایرانی بی کیفیت است. ایرانی روزانه 20 ثانیه کتاب می خواند و 20 دقیقه کار می کند و خیلی چیزهای دیگر؛ از جمله همین چند روز پیش در سایت تابناك نوشته بود ايرانيان فضول هم هستند... اینها حرفهایی است که همه روزه در مکانهای عمومی و یا محفل های دوستانه می شنویم. جالب اما تاسف بار اینکه شنیدن این کلمات شدیدا" توهین آمیز برایمان عادی شده و به نظر می رسد ناراحتمان هم نمی کند و صحبت امروز من همین احساس غیر متعارفی است که به خود به عنوان یک ملت داریم.
من در هیچ کجای دنیا نه دیده و نه شنیده ام قوم یا ملتی تا این اندازه که ما ایرانیان هویت ایرانی خود را به سخره گرفته و دست می اندازیم هویت خود را زیر سوال ببرند. جنسی از احساسات وجود دارد که آن را می توان ضد قومیت نامید مثلا" احساساتی چون ضد جهود یا ضد آمریکا که البته این احساس ضدیت از طرف دشمنان و مخالفان آن فرد یا قوم یا ایده است. اما دست انداختن و سخره گرفتن ایرانیان از نوعی است که کمتر بدان پرداخته شده و شاید بشود آنرا بی سابقه فرض کرد و آن هنگامی است که فرد یا ملتی با خود در افتاده با خودش دشمنی می کند.
می دانم لازم به یاد آوری نیست اما برای تکمیل روند گفتگویمان به سه مطلب که مدتهاست در فضای مجازی به گردش درآمده اشاره می کنم, یکی گزیده ای از وبلاگی در مورد کتاب و دیگری نوشته یکی از نخبگان صاحب نام کشورمان و سپس سخنرانی یک روحانی به نام دانشمند است:
ما ملت هیچیم!
...نویسنده مان بی سواد است. کارگردانمان هنر نمی شناسد. مترجممان به کلی شوت است؛ نه زبان مبدا را می شناسد نه مقصد را. شاعر پست مدرن مان، چیزی می نویسد که به قول ما گیلانی ها نه کر را شفا می دهد و نه عصایی به دست کور! تقریبا هیچ کاره ایم اما در هر هنری دستی داریم. چند تا جمله ی کلیشه ای هم یاد گرفته ایم که همیشه همانها را تکرار می کنیم. (Globalist.blogfa.com)
ببینید آقای سریع القلم در باره ویژگی های سبک زندگی ایرانیان چه می گوید:
دنیا دوستی - تظاهر به برائت از دنیا و مافیها در عین آلودگی شدید به آن -اختلاف فاحش بین ظاهر و باطن مردم و به اصطلاح تبدیل ریاکاری به مهارت زندگی - تقلیل فهم از خوشبختی، می خواهند به راحتی و آسودگی هر طور دلشان می خواهد زندگی کنند بدون پایبندی به هیچ ضابطه و قاعده - دروغ گویی...
بخش کوتاهی از سخنان حجت الاسلام دانشمند روی منبر:
...به حضرت عباس عرق خورا اروپا ایجوری که ما عرق می خوریم نمی خورن. اونا یه گلاس کوچولو می خورن, اما تو ایران یه چهار لیتری عرق میزارن وسط می خورن تا چشاشون در بیاد. عرق خوریامون هم مثل آدم نیست. عرق خوری ام مثل حیوین. والله ! هیچیمون درست نیست. هیچیمون رو حساب و کتاب نیست. همش افراط. همش تفریط.
دیدید آن وبلاگ نویس فرهنگی و این استاد سرشناس دانشگاه و بعد هم روحانی ملقب به استاد چه گونه ایران و ایرانی و هر آنچه بدان منتسب است را شخم زده زیر و رو می کنند بدون اینکه کوچکترین اشاره ای به ویژگی های مثبت ما بیاندازند و البته شاید به عقیده ایشان هیچ نکته مثبتی در ما وجود نداشته باشد و این قطره ای است از اقیانوس احساسات خودکم بینی و خودستیزی که همه روزه خوراک فکری پیر و جوان و زن و مرد ایرانی می شود.
حالا ما با دو موضوع روبرو هستیم. نخست اینکه از کجا معلوم است که همه ایرانیان از شنیدن این قبیل اهانتها ناراحت نمی شوند. بر فرض که ناراحت هم بشوند, از چه طریق می توانند دیگران را از نارحتی خود مطلع کنند؟ هنگامی که تمامی رسانه های جمعی در کشورمان انحصاری بوده و عموم مردم، رسانه ای برای اعلام موضع خود در اختیار ندارند.
سپس, باید دانست آنچه در مورد ایران و ایرانی گفته می شود مجموع نظرات و آرا چه کسانی است؟ ممکن است بخشی از بی اعتنایی مردم به هویت ایرانی را به حساب تبلیغات ضد ملی گرایی که از نخستین روزهای پس از انقلاب بر فضای رسانه های انحصاری کشورمان حاکم شد فرض کرد. از همان ابتدا افرادی بودند که فکر می کردند ملی گرایی یا به عبارت دیگر توجه به هویت ملی ممکن است در مقابل احساسات و در مجموع تعلقات دینی قد علم کند و با تمام قوا کوشیدند احساسات میهنی و هویت ایرانی را کم رنگ کنند و در یک هجمه همه جانبه از نمادها و پادشاهان تاریخی شروع کرده و هر آنچه بوی ملیت می داد، حتی اسامی ایرانی را به حاشیه بفرستند. تا آنجا که کوچکترین تعصب و یا حتی تعلق خاطری نسبت به میهن در کسی باقی نماند.
برای نمونه بی آنکه نیازمند مطالعه ای نظامند باشیم می توان اذعان داشت اغلب قریب به اتفاق آنان كه بر صفحه تلويزيون موجبات ريشخند, مضحكه و نفرت بينندگان را فراهم ميآورند نامهاي اصيل ايراني بر خود گرفتند. تا آنجا که می توان تصور کرد اثرگذارترين رسانهها يعني تلويزيون ازطريق پر بينندهترين سريالهاي تلويزيوني با تمام قوا عزم جزم كرده است تا هرآنچه که بتواند موجبات افتخار به هویت ایرانی را فراهم بیاورد به استهزاء بكشاند.
اما این همه حقیقت نیست. ایرانی متهم به پوچی و هیچی تازه می خواهد باور کند اگر چه بی هویت است با این حال در فضایی معنوی و ارزش مدار تنفس می کند که آقای رحیم پور ازغدی از راه می رسد و با اشغال بهترین ساعات پخش تلویزیونی در کمال ناباوری بی مهابا شیعیان را به بی رحمانه ترین شکل زیر تیغ انتقاد برده به نقل از استاد شهید مطهری در جمعی از طلاب مشهد می گوید:
... مردم ما، مردم شیعه جزو قالتاقترین مردم دنیا هستند که ما تا حال دیدهایم. یعنی دروغ میگویند. ربا میخورند.گران میفروشند. کلاه هم رو بر میدارند. اهل نماز و روزه و خمس و زکات و اینا، افسردگی و کسالت نفس و اینا، در عین حال مدعیترین مردم. این جمله را غیر از مطهری جرأت ندارد [بگوید]. میگوید: یکی از قالتاقترین، مدعیترین مردمند، که فکر میکنند از همین الان کنار انبیاء از همین الان در بهشتاند و درباره بقیه اظهار نظر می کنند. می گوید: این یکی از بیماریهای مردم شیعه است و منشأش منبرهای ماست. ما یک دین و تشیع دیگری را به مردم آموزش میدیم. میگوید: این یک وسوسه شیطانی است، ما اینها را از خدا دور کردیم. از فرمان خدا. بهشون یاد دادیم لازم نیست به اوامر خدا عمل کنید. اسمت که شیعه است کافی است. کاری کردیم، جوری دین رو معرفی کردیم که مردم به این دلخوش کردند که ناممان بین دوستان علی بن ابی طالب است....
واقعا" مطمئن نیستم شهید مطهری چنین حرفهایی زده است یا خیر, ولی اگر گفته باشد یقینا" با چنین شیعیانی سرکار داشته و آقای ازغدی هم که به سخنان آن مرحوم استناد می کند حتما" از آن دست آدمها دور و بر خود زیاد دیده است. به هر حال اگر چه من در قیاس با این دو صاحبنظر سرشناس کمترین شناختی نسبت به شیعه در کل ندارم اما افرادی در خانواده, فامیل, دوستان و همکارانم می شناسم که خود را شیعه معرفی می کنند و به اعتقاد من از شریفترین و پرهیزکارترین انسانهایی هستند که تا کنون دیده ام.
البته ممکن است هر دوی این صاحبان سخن بنا داشته اند حرف را به در بگویند که دیوار بشنود. یعنی مراد ایشان افراد دیگری غیر از مردم عادی بوده که با آنها به اصطلاح رودربایستی داشته و دارند. این طرز رفتار مرا به یاد آن خانواده هایی می اندازد که از پذیرایی میهمانی که چو نفس آمده و بیرون نمی رود به تنگ آمده اند و تنها راه خلاصی را در کتک زدن فرزندان بخت برگشته خود می یابند.
بدین ترتیب اگر مورد نظر ایشان دخالت غیر مسولانه برخی از سیاستگذاران مذهبی ما باشند شاید خیلی هم به بیراه نرفته اند. با هم یک مورد را مرور می کنیم که آشکارا موجب سردرگمی افراد متدین جامعه امروز ما شده است.
اواخر دهه 80 بود که بسیاری از مجسمه های شهرمان یکی پس از دیگری به سرقت رفته و یا به تعبیر رسمی آن ناپدید می شدند. مجسمه هایی که گاه نزدیک به یک تن وزن داشتند و بدیهی است که کار جابجایی آنها بدون ماشینهای سنگین غیر ممکن می نمود. تا جاییکه من پیگیر بودم هیچ یک از مراجع مسوول کشور و شهرمان اظهار نظر مشخصی در این باره نکردند. دست آخر هم بدون معلوم شدن عاملین این دزدی یا جابجایی پنهانی پرونده آن باز نشده بسته شد.
البته داستان بدینجا پایان نگرفت و شهر شاهد نصب مجسمه های جدیدی شد که بیشترشان غیر کامل بودند. این می شد بدان معنا تلقی شود که به عقیده برخی از دست اندرکاران قدرتمند غیر رسمی مجسمه های به سرقت رفته یا گم شده اشکال شرعی داشته اند و حالا که غیر کامل هستند پس اشکال شرعی آنها نیز رفع شده است.
خب حالا می پرسید این موضوع با دفاعیه من از ایرانیان شیعه چه ارتباطی دارد. ارتباط آن موقعی برقرار می شود که در همین زمان که افراد متدین عادی کم کم بر این باور استوار می شدند که البته ساخت مجسمه کامل در شرع ما جایز نیست پس نباید کاری خلاف قران در شهرمان صورت پذیرد. در کمال ناباوری می بینیم که مجسمه های دیگری که شخصیتهای آنها مورد وثوق حکومت جمهوری اسلامی هستند به شکل کامل ساخته و یا از خارج وارد شده و در سطح شهر نصب می شوند. می توان از بین آنها به پیکره شهید همت, میرزا کوچک, جلال آل احمد, شهید فلاحی و خیلی های دیگر اشاره کرد. در اینجا البته که هم جناب ازغدی و هم شهید مطهری در مورد این قبیل متولیان دینی کاملا" درست گفته اند.
راه دیگر برای درک این مسئله نگاهی است روانشناسانه. اظهار این نوع نظرات در داخل کشور معمولا" زمانی رخ می دهد که فردی در شرایط نامطلوبی قرار دارد. برای مثال هنگامی که در یکی از ادارات کشورمان از این اتاق به آن اتاق پاس کاری می شود و یا بی نظمی ترافیک روی اعصابش راه می رود, فورا" نظم و ترتیب ژاپن یا آلمان را به یاد می آورد. و الا چرا هنگامی که یک پرس چلوکباب سلطانی پیش رو دارد کمتر به یاد فست فودهایی که در خارج می خورده می افتد؟ به بیان دیگر زمانی توجه ما به خارج از ایران جلب می شود که در شرایط نامطلوب قرار می گیریم و نکته سرنوشت ساز هم آنجاست که این احساس نارضایتی را بروز هم می دهیم. در مقابل وقتی در حال خوردن نان سنگگ تازه با پنیر و هندوانه در جمعی از دوستان و آشنایان هستیم به ندرت احساس شادیمان را با دیگران در میان بگذاریم.
مدتی پیش درب اتاق ما در اداره هنگام باز و بسته شدن جیر جیر می کرد. هم اتاقی های من چند بار بابت این صدای البته ناخوشایند ابراز ناراحتی کردند. آخرین روز کاری هفته من لولاهای در را روغن کاری کردم و اولین روز هفته بعد زودتر از بقیه به اتاقمان آمدم. هیچیک از هم اتاقی هایم متوجه رفع صدای مزاحم در نشدند. چرا؟ چون ما چیزهایی را به خاطر می سپاریم که عادی نیستند. بنابراین تجمیع این ابراز ناخرسندی ها با ذکر مصادیق آنها در ادارات و سایر مکانهایی که خاطره و تجربه بدی در ذهنمان به جا گذاشته است ادبیات مشترکی فراهم می آورد که محصول آن می شود خود کم بینی.
و قطعه آخر اینکه, بدون رو دربایستی ممکن است در بین ما باشند هموطنانی که بگویند خدا وکیلی این برچسب ها خیلی هم نامربوط نیستند و به واقع در مورد ما مردم ایران هر چه گفته اند درست است. حال آنکه من با چنین تصوراتی در باره ایرانیان مخالفم نه از سر احساس, بلکه به دلایلی که با هم مرور کنیم:
برای نمونه گفته می شود ما ایرانیان کتاب نمی خوانیم. اگر چه حجم عظیم اطلاعات در فضای مجازی مردم را تا حدودی بی نیاز از کتاب می کند با این حال شاهد هستیم که کتاب "نگاهی به شاه" علی رغم عدم توزیع آن در کتاب فروشی ها بسیار مورد توجه قرار گرفته است. من آماری رسمی از تعداد نسخه های فروش رفته آن ندارم ولی در صحبت با فروشندگان آن متوجه شدم که امروزه بین کتابهای چاپ افست (یا به تعبیری بدون مجوز) این کتاب و کتاب دو قرن سکوت شادروان زرین کوب از پر فروشترین کتابها هستند. پس ببینید اگر کتابهایی در دسترس مردم باشد که چیزی بیش از آنچه که در رسانه های رسمی وجود دارد نصیبشان کند بی تردید هم کتاب می خرند و هم می خوانند. در مورد افراط در عرقخوری نیز آن روحانی بر روی منبر همه حقیقت را نمی گوید. در کجای اروپا اگر کسی به اصطلاح ایشان عرق خوری کند شلاق زده می شود در صورتی که بنا بر ماده 179 قانون مجازات اسلامی "هرگاه کسی چند بار شرب مسکر بنماید و بعد از هر بار حد ( 80ضربه شلاق) بر او جاری شود در مرتبه سوم کشته می شود". خب این باید خیلی طبیعی باشد که در چنین شرایطی اگر برای کسی فرصت نوشیدن مشروب فراهم شود آنچنان افراط کند.
در ادامه مخالفت با مصادیق ایرانی ستیزی مایلم آنچه را که در 15 سال کار با رسانه های خارجی و آشنایی نزدیک با بیش از 60 نفر از کشورهای مختلف غربی و شرقی تجربه کرده ام با شما در میان بگذارم.
- یک خانم 45 ساله تهیه کننده تلویزیون از آفریقای جنوبی در مدت یک هفته ای که در ایران اقامت داشت تصمیم گرفته بود همراه دو دخترش برای زندگی به ایران بیاید. چرا که ایران را نسبت به کشور خودش خیلی امن تشخیص داده بود.
- یک استاد دانشگاه روسی پس از ده روز اقامت در ایران خاطره ای را برایم بازگو کرد که اشک وی را درآورده بود. در خیابان ولی عصر قدم می زده است که مرد میانسالی را می بیند که در کنار موتورش قدم می زند. در این حین موتوری دیگری در کنارش می ایستد و پس از رد و بدل شدن جملاتی با استفاده از یک شلنگ به موتوری که سوخت تمام کرده بنزین می رسانند. این امر وی را به گریه انداخته بود چرا که می گفت چنین صحنه ای را در کشورش ندیده است.
- یک روزنامه نگار ارشد آلمانی که شاهد آمدن همه کارکنان یک اداره به اتاق همکارشان برای تسلیت گویی بود آن را بی نظیر توصیف کرده و گفت که سه روز پس از فوت پدرش از اداره با او تماس گرفته بودند که چرا سر کارش حاضر نیست؟!
- در یک رستوران در محله نازی آباد وقتی از صاحب رستوران پرسیدیم که آیا دلار قبول می کند. پرسید, " چرا؟" و ما گفتیم که ریال نداریم. ایشان مبلغی پول از کشوی میزش درآورده و جلوی ما گذاشت و گفت "وقتی از این دور و برا رد می شدید پس بدهید". آن خارجی هاج و واج مانده بود که چه اتفاقی در شرف وقوع است.
- در میدان اصلی شهر ری در کنار دو خارجی بور و بلند قامت منتظر تاکسی هستم. رهگذران و برخی از مغازه داران از من می خواهند که مواظب باشم مبادا توسط تاکسی و مسافر کشان دو دره! بشوم. پس از دقایقی تاکسی پراید سبز رنگی میآید و ما را تا تجریش می رساند. همراه خارجی ام که در صندلی جلو به خواب رفته به اصطلاح مادرخرج است بیدار شده حساب می کند و هر سه نفر به پیاده رو رفته مینی پیتزا سفارش می دهیم. اما تاکسی از جایش تکان نخورده و با دست مرا صدا می زند. نزد او می رم. کیف پر از پول مسافر خارجی اش را که روی داشبور جا گذاشته به من می دهد. یک لحظه تصمیم می گیرم با همان تاکسی به همان میدان در شهر ری بروم و با تمام قدرت بر سر مردم آنجا فریاد بزنم که شما مردم خود را نمی شناسید.
- در خیابانی در پاسگاه نعمت آباد توقف می کنیم. از راننده می خواهیم که منتظر ما باشد. همراه خارجی ام می گوید "وسایلمان چی؟" می گویم در تاکسی باشد تا برگردیم. یکساعت و نیم کارمان طول می کشد. به محلی که از خودرو پیاده شده بودیم بازمیگردیم. خودرو کمی آنطرفتر پارک شده و راننده سن و سال دار در آن به خواب رفته است. در کنار درب خودرو دوست خارجی درنگی کرده می گوید, "اطمینان داشتم که این فرد را دیگر نمی بینیم ولی تو حالا باید به مردمت افتخار کنی." حرفش برایم تازگی دارد چون حتی یک لحظه فکر نکرده بودم که ممکن است راننده راهی شده و ما را قال بگذارد. اگر غیر از این بود این کار شرافتمند را پیشه نمی کرد!
- خبرنگار اسپانیایی به ایران آمده است غافل از اینکه در ایران کارت اعتباری بی اعتبار است. با شنیدن اینکه در ایران نمی تواند از حسابش در اسپانیا پول برداشت کند رنگ از رخش می پرد. مانند یک جنازه بی حرکت مانده است. مدیر شرکت وابسته به ارشاد دست بر شانه اش می گذارد و می گوید, "مهم نیست وقتی به کشورت باز گشتی حسابت با ما را تسویه کن" و مقداری هم پول جیبی به او می دهد. نگاه آن روز خبرنگار اسپانیایی را هرگز فراموش نمی کنم.
- در بیابانهای اطراف یزد به همراه یک روزنامه نگار بلژیکی هستم. به سختی می توان تاسیساتی شهری را حتی از دور دید. یک موتوری به ما نزدیک می شود و از ما آب می خواهد. می گوییم که آب همراهمان نیاورده ایم. از ما دور شده و دقایقی بعد بازمی گردد. برایمان آب آورده است!
اینها حرفهای است برای گفتن والبته شنیدن.