چرا مرگ بر این و آن

درب امور بازدید باغ گیاهشناسی ملی ایران ایستاده ام. هوا بهتر از این نمیشد. نه در قیاس با استاندارد تهران، که در دنیا چنین هوایی کمتر پیدا میشود. آدم تو پوست خودش نمی گنجد. انگار باید کاری بکنی، فعالیتی که این هوا را بیهوده از دست نداده باشی.

یک گروه ۵۰، ۶۰ نفره دختران دانش آموز دبیرستانی از چند اتوبوس پیاده شده به سمت باغ در حرکنند. همهمه و سر و صدای کودکانه اشان کم کم معنا دار میشود. شعار مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا سر داده اند. به نظرم کمال بی سلیقگی آمد که در این هوای بهشتی روح نواز برای کسی مرگ بخواهی. آنهم دختر بچه هایی که باید از زندگی بگویند.

چه بر سر ما آمده است؟ چرا ما اینجوری شدیم؟ یاد یکی از دوستانم افتادم. با اینکه سالهاست از بین ما رفته است هنوز گاهگاهی بیادش می افتدم. شریف، راستگو و راست کردار. بدون تعارف بیشتر به فرشته میمانست تا آدم. اما وقتی برایم از خاطره‌ای در سفرش به خارج گفت، یک آن چهره اش در ذهنم تبدیل به هیولا شد. او برایم تعریف کرد وقتی در فرودگاه بوده یک هواپیمای اسرائیلی در محوطه در کنار هواپیمای ایشان قرار میگیرد در یک لحظه آرزو کرده بود کاش میتوانست خودش را همراه هواپیمای اسراییلی منفجر کند!!!

چه نوع آموزه های مسیر ما انسانها را بدینجا می‌کشاند؟ اگر مشکل مردم فلسطین با کشت و کشتار حل میشد که باید سالها پیش اتفاق میافتاد. پس چرا هنوز که هنوز است نسلهایی پی در پی در این راه غلط پا میگذارند و زندگی خود و دیگران را فنا میکنند؟

۲۸ مرداد ۱۴۰۴

۲۸ مرداد امسال هم آمد و رفت. طی روزهای پیش و پس از این مناسبت تاریخی من مثل هر سال مطالب منتشره در این خصوص را دنبال می‌کردم، نکته شدیدا قابل تامل اینکه هرگز تا این اندازه تلاش برای تخریب چهره زنده یاد دکتر مصدق نه دیده و نه شنیده بودم. هر پست یا گزارشی را که در این خصوص باز میکردم مواضع ای بود بیشتر بر ضد شخص او و نه جایگاه و نقش او در آن رویداد تاریخی. حال آنکه در این روز قاعدتا میبایست از تبعات و پیامدهای آن رخداد (با هر نامی که مایلیم بر آن بگذاریم) سخن گفت نه اینکه مصدق را از بدو تولد کالبدشکافی کرد تا مبادا خدایی ناکرده از نقاط ضعف ایشان چیزی از قلم بیفتد. جالب و حیرت‌آور اینکه در مطالبی که دیدیم حتی یک مورد به موضوع اصلی داستان، منظورم اختلاف ایران و انگلستان بر سر مالکیت نفت، و عوامل اصلی آن یعنی سازمان سیا، MI6 و دربار و اینکه پس از آن چه تغییراتی در ایران و منطقه و حتی جهان رخ داد پرداخته نشده بود. وقتی استیون کینزر روزنامه نگار و مورخ آمریکایی تاثیرات این کودتا را تا ۱۱ سپتامبر دنبال میکند، چگونه میتوان اثرات آن واقعه را در دنیای امروز نادیده گرفت. به یاد لطیفه ای در گذشته های دور افتادم که یک روحانی جوان مامور به خدمت در منطقه ای سنی نشین میشود. قبل از عزیمت به او هشدار می‌دهند، در آن منطقه در ذکر مصیبت عاشورا از معاویه نام نبرد. آخوند جوان گیج و مبهوت در اعتراض میگوید، "پس علت مرگ امام حسین را تصادف با دوچرخه اعلام کنم!؟!؟"

چهارده معصوم

در روزهای اخیر در رسانه های جمعی آمد که شرکتی با نام "چهارده معصوم" در فساد مالی بزرگ و در عین حال غیرانسانی چای دبش که سلامت مردم کشورمان را بطور جدی به خطر انداخته نقش اساسی داشته است. به یاد خاطره ای از دوران کارمندی در جهاد سازندگی افتادم. در نخستین سالهای نامگذاری سالها به نام شخصیتهای مذهبی، در اولین جلسه اداری پس از تعطیلات نوروزی حدود ده نفری از روسای ادارات به دور میزی با ریاست مدیرکل اداره گردآمدیم. سخنران اول مدیرکل بود که ضمن تبریک سال نو به نامگذاری سال به نام یکی از امامان معصوم هم اشاره داشت. بدین ترتیب یکایک اعضای جلسه با تبعیت از رئیس تبریک را گفتند تا رسید به نوبت من که کنار رئیس نشسته بودم. البته کمی برایم سخت بود ولی از آنجا که از همان روزهای اول کارمندی با خود عهد کرده بودم در جلساتی که دعوت میشوم هرچه که فکر میکنم به صلاح کشور و مردممان است به زبان بیاورم حتی اگر به نفع خودم تمام نشود، بدون اینکه به صورت کسی نگاه کنم گفتم: "در محدوده بضاعت ذهنی خودم با این روش نامگذاری مخالفم. این چه معنی میدهد که هر سال نام یک معصوم را روی سالی که نمی‌دانیم چگونه به سر خواهد آمد بگذاریم. اگر آن سال، سال خوبی نبود آیا میشود گفت سال فلان امام چه سال بی ریختی بود!! چرا با باورها و مقدسات مردم بازی می‌کنیم؟" بعد هم اشاره کردم به موضوعی که چندی پیش در تاکسی برایم پیش آمده بود که راننده تاکسی گله مند از بهم ریختن خیابان گفته بود، "شهرداری گند زده تو مطهری"، البته منظورش خیابان مطهری بود. بعد ادامه دادم : "تا جایی که من می‌دانم سالها با نام حیوانات نامگذاری شده اند من خیلی نگرانم که نام خوک با کدام نام معصوم همزمان خواهد شد!؟" سخنانم که تمام شد، معاون مدیر کل که به نظر میرسید حسابی به هم ریخته است، گفت: "حیف که گفتی در محدوده ذهنی خودم، مگر نه میدونستم چی بهت بگم!" نوشته ام را با این نکته پایان میدهم، اگر شخص یا موضوعی برایمان ارزش دارد او را در معرض بدنامی و توهین قرار ندهیم. چرا باید به این افراد پلید و از خدا بی خبر و به غایت ناجوانمرد اجازه داد نام "چهارده معصوم" را بر باند تبهکار خود بگذارند؟!

دو تا چشمون

اینکه گفته میشود اکثر قریب به اتفاق سخنرانان مجالس مذهبی هرچه دل تنگشان می خواهد، درست یا غلط می گویند و هرگز با چالشی از طرف مخاطبانشان مواجه نمی شوند حرف درستی است. من شخصا بارها با مواردی از این دست مواجه بوده ام که سخنران نه تنها موضوعی را بدون پشتوانه علمی بیان کرده که عملا خلاف واقع گفته است. نمونه در مجلسی روحانی سخنران از بمباران هیروشیما میگفت و اینکه خلبان آن خودکشی کرده است. بعد از پایان مراسم نزد ایشان رفته گفتم که این آقای پل تیبت خلبان بمب افکن نه تنها خودکشی نکرد که در 92 سالگی در منزل خود در بین خانواده اش در کمال آرامش جان سپرد. حتی در مصاحبه ای گفته بود، این یک اقدام لازم بوده است و من یک سربازم و همین دستور را در صورت نیاز دوباره اجرا خواهم کرد. در مقابل حاج آقا گفتند که خودکشی ایشان را در یک مجله خوانده است. بگذریم. مراد اصلی من از طرح این موضوع نه آن حاج آقا که خود ما است. چرا که این فقدان روحیه حقیقت جویی مختص به زمینه خاصی نمی شود و جای جای زندگیمان میشود آنرا مشاهده کرد. چند روز پیش ترانه بسیار دلچسب مهستی با عنوان "دوتاچشمون" را زمزمه می کردم. متوجه شدم یک جایی از شعر این ترانه میلنگد به چند سایت موسیقی مراجعه کردم اطمینان پیدا کردم ایراد در حافظه من نیست. شعر این است:

دو تا چشمونش منو کشته

تیر مژگونش منو کشته

لب خندونش منو کشته

خنده رو لبهاش وا نمیشه

در دلش عشق هم جا نمیشه

غم هجرونش منو کشته

تناقض در دو گزاره پشت سرهم: ابتدا لب خندان یار ایشان را کشته و لحظه ای بعد خنده روی لب دلدار ایشان باز نمیشود!!!

واقعا شاعر و ترانه سرا و خود خواننده چرا به این تناقض گویی توجه نکرده است؟ و یا اصلا آنچه بنا است شنوندگان از این ترانه دریافت کنند اهمیتی نداشته است؟ چرا در این سالها بویژه زمانی که آن زنده یاد در قید حیات بود کسی سوالی، اعتراضی نکرد؟

معجزه ایرانی بودن

در این ایام به اصطلاح معنوی به یاد خاطره ای از گذشته ای دور افتادم. سالها پیش پس از مدتی بودجه بندی و پرس و جو از یک شرکت خوشنام برای کاشی کردن کف آشپزخانه کاشی خریده و از فروشنده تقاضا کردیم که یک نصاب درست و حسابی هم به ما معرفی کند. شماره فردی مثلا" آقای ایکس را به ما داد و زنگ زده و برای فلان روز که یکی از همین روزهای سیاه پوشی بود قرار گذاشتیم. با کمی تاخیر به اتفاق فرد دیگری که می گفت نسبتی با او دارد و درست یادم نیست چه نسبتی، آمدند.
فرد اصلی، آقای ایکس، سن و سال دار بود و خیلی خوش صحبت. نبود همسرم هم در خانه چاشنی این خوش صحبتی شد و صحبتهایمان گل انداخت. کلی گفتیم و خندیدیم و مرزهای سیاست را که درنوردیدیم هیچ، به اختیارات خداوند هم ناخنکی زدیم. امامان و پیامبران را هم بی نصیب نگذاشتیم. همه را یک به یک به تیغ طنز سپردیم. نزدیکی های ظهر کم کم به فکر تدارک ناهار افتادم. اول خواستم خودم چیزی درست کنم ولی کار در آشپزخانه عملا غیر ممکن بود، بنابراین از ایشان پرسیدم برای ناهار چی میل دارند که بیرون سفارش بدهم، پاسخشان مرا حیرت زده کرده، عنوان کتابی که سالها پیش خوانده بودم برایم زنده کرد. "معجزه ایرانی بودن".
البته شاید بهتر بود میگفتم کتابی که خریده بودم، چرا که حتی یک کلمه از محتوای آن کتاب را بیاد ندارم. و از این بابت متاسف هم نیستم. اساسا هر موضوعی درباره ویژگی‌های ایرانیان را خیلی جدی نمیگیرم چرا که باور دارم کسی می‌تواند در زمينه ویژگی‌های یک ملت صحبت کند که دست کم ده ملیت دیگر را به همان اندازه بشناسد، که چنین چیزی عملا" ممکن نیست. اما پاسخ این کاشی کار مرا به سمت باور دست کم عنوان آن کتاب هل داد. او گفت: ما روزه هستیم!!! بقیه ساعاتی که مشغول به کار بودند تا حدودی سکوت حکمفرما شد. تا اینکه وقت رفتن و خداحافظی معجزه دیگری رخ داد، و آن اینکه آقای ایکس اعتراف کرد که آقای ایکس مدتهاست خود را بازنشسته کرده و تلفنش را به ایشان واگذار کرده است.

برادران لیلا

فیلم برادران لیلا در سایه جو متشنج حاکم بر فضای کنونی کشورمان به ویژه در عرصه مقوله های فرهنگي و اجتماعی از نقدی صادقانه و بی پروا در امان مانده و در نگاه جامعه شديدا دوقطبی جامعه امروز کشورمان بین خوب یا بد بودن همانند پاندولی در نوسان است. از یک‌سو بواسطه غیر خودی بودن کارگردان فیلم از سوی حکومت به سیاه نمایی متهم میشود. در صورتی که اگر این فیلم ساخته مهدویان یا ده نمکی بود، بعید نبود منتقدان سینمایی حکومتی لیلا را استکبارستیز و قهرمان جبهه مقاومت خوانده و حتی نامزد جایزه اسکار کنند. از سویی دیگر، مردمی که در جنگی تمام اعیار در مقابل دشمنی تا دندان مسلح مواجهه شده برای فریاد ابتدایی ترین نیازهای انسانی خود چنگ به هر ابزاری میزنند، این فیلم می‌تواند به عنوان آیینه تمام‌ قد جامعه امروز ایران به میدان بیاید لیلا را مردم ایران و پدر خانواده را حاکمان بی کفایت در قدرت معرفی کند.

از نگاه من فیلم برادران لیلا، هر چند جز بازی یکی از دیگری بهتر بازيگران، چیز شکوهمندی و تازه ای برای ارایه ندارد. از سناریو ضعیف آن گرفته که پیش فرض خیالی "بزرگ خاندان" را با زور به خورد بیننده ایرانی میدهد تا دیالوگ پرویز و مراجعه کننده در توالت عمومی که فیلم را تا حد بداهه گویی های بازی رو حوضی تنزل میدهد. با این حال از منظر تاریخی، اگر بپذیریم "اثرگذاری" از مولفه های مهم در تعریف یک فیلم سینمایی خوب است و به تبع آن قابلیت خاطره سازی یک فیلم میتواند آنرا به جرگه فیلمهای به یادماندنی سینما پیوند بزند، بیگمان "برادران لیلا" از جمله آثار به یادماندنی سینمای ایران است.

کولاک 1350

51 سال پيش در چنين روزهايي بخشهايي از كشورمان دستخوش كولاكي شد كه سرانجام پس از حدود يك هفته منجر به مرگ بیش‌از 4000 نفر از هموطنانمان گرديد.

اين واقعه يا بهتر است بگوييم مصيبت بزرگ، در شمار ترين‌هاي دنيا ثبت شده و اگر در اينترنت به دنبال ترين هاي ايران در دنيا جستجو كنيم در كنار "قديمي ترين كشور دنيا" و يا "بزرگترين توليد كننده پسته و زعفران دنيا" خواهيد كه :"مرگبارترین بوران ثبت شده در دنیا با 4000 کشته" نيز در ايران رخ داده است.

هنگامي كه براي هموطنان عزيزمان كه در اين رويداد تلخ آسيب ديدند ابراز تاسف مي‌كنيم يادمان باشد، براي بازماندگان ايشان هم كه ما باشيم ابراز تاسف كنيم. چرا كه انصافا" بازماندگان خوبي نيستيم ما. به اين دليل كه تا كنون به منظور يادبود اين واقعه تلخ حتي يك گزارش تلويزيوني و يا راديويي نديده و نشنيده ام. حتي هيچ يك از تقويمهايي كه من ديدم نيز يادي از اين روز نكرده‌اند.

امروز وقتي در شهر برلين قديم بزنيد خواهيد ديد كه در پياده روها جلوي درب برخي از ساختمانها لوح ياد بودي كه يك يا چند نام بر خود دارند از جنس برنز بر زمين نصب شده است (مانند ستاره‌هايي كه در پياده‌رو مشاهير هاليود براي پيشكسوتان سينمايي نصب مي‌شود). صاحبان اين نام‌ها يهودياني هستند كه در جنگ جهاني دوم توسط گشتاپو كشته شده اند. بدين ترتيب با نصب اين لوح‌ها پس از گذشت چندین دهه هنوز ياد كشته شدگان اين جنگ گرامي داشته مي‌شود.

چرا ما تا اين اندازه به خود و گذشتگان خود بي اعتنا هستيم؟ و جالب اينكه آنچنان اين احساس در ما بي معنا شده است كه سايرين ، مثلا" يهودياني را نيز كه به گذشته خود تعلق خاطر دارند سرزنش مي كنيم.

اگر هنوز با من هم حس نشده‌ايد شايد مثال ديگري لازم باشد.

ببينيد، همفكران شيخ نمر در كشورمان براي كشته شدن وي از خود چه احساساتي نشان دادند. تا آنجا كه بر خلاف همه ي قوانين بين الملي به سفارت عربستان حمله كرده آنجا را به آتش كشيدند و ضمن بد نامي كشورمان همه ما را به خطر انداختند. اما در مقابل وقتي به دليل بي تدبيري حكماي عربستان 500 تن از عزيزان ما به شكلي فجيع كشته مي شوند ما چه واكنشي نشان مي دهيم؟ پاسخ ما ايرانيان به اين جسارت چه بوده است؟

ممكن است عده‌اي توجه به تاريخ را نوعي استخوان پرستي بدانند. اما جمله اي در باره تاريخ شنيده ام كه مطمئن نيستم از كيست اما بسيار پر مغز است: كساني كه تاريخ را به ياد نمي آورند محكوم به تكرار آن مي شوند. و نكته بسيار ظريف ديگري هم هست كه بايد بدان توجه داشته باشيم و آن اينكه، آگاهي نسبت به تاريخ گذشته بي گمان جايگاه امروزي ما، يعني جايي كه در آن ايستاده و به آينده نظر مي كنيم را نيز تحت تاثير قرار مي دهد.

گفتنی است که در حالی این فاجعه تلخ تاریخی علی رغم بی نظیر بودن آن در تاریخ بشر در لیست رویدادهای مهم تقویم در کشورمان نیست که مناسبت واقعه "مباهله" به معنی "لعنت فرستادن" در تقویم ما درج شده است.

A Day in Tehran- End of Despotism

 

I went to a nearby bakery to buy bread this morning. The door was closed and while I could smell the scent of baking bread I still had to wait 45 minutes before they opened the door. At last the door was opened and though there were already tens of prepared breads I still must wait even more. I asked one of the bakers, "Why you started late and why when there are ready breads, we (by now there were more customers at the shop's door) have to wait more?" while moving back and forth toward the oven and me he murmured, "We have to buy wheat from black market, we are facing many challenges…" I replied, "I very well understood your explanations but it is irrelevant to the situation where there are ready breads and we should wait more."  I was surprised very much and even somehow astonished by his answer. He said, "Those breads are for the office of Supreme Leader!" I remembered a writer's quote: "When I saw the nasal discharge on the Mustache of the Austrian Emperor, I knew the end of the Empire  has come". When a bakery's simple worker could joke the Supreme Leader openly, the end the despotism has begun.  

نیلوفران آبی


14 اردیبهشت سال 1381 در حادثه ای دلخراش که "نیلوفران آبی" نام گرفت، شش دختر دانش‌آموز و یک قایقران در دریاچهٔ پارک شهر تهران غرق شدند.
به نقل از روزنامه ایران در جریان این حادثه تلخ، زهره رحيمی، نسرين امينی، آرزو جواری، بهاره رضايی، مريم سروندی و زينب كمره ای به همراه جوان قايقران به نام اكبرسياه فخرآبادی جان باختند.
 با وجود پیگیریهایی که کردم هرگز  نفهمیدم دقیقن چه اتفاقی رخ داد و مقصران اصلی چه کسانی بودند. اما فقط ماند حسرتی به دل که آن دختران حالا خانمهایی سی و چندساله بودند، اگر بودند.

روزگار عجیبی است

در مورد زنده یاد بنی صدر این روزها زیاد میشنویم و بیشتر این گفته و نوشته ها به دلیل دست اول بودن از نگاه تاریخی بسیار ارزشمند هستند. با وجود همروزگاری هرگز ایشان را ندیدم، اما دو خاطره درباره ایشان دارم شاید به درد کسی بخورد.
اولین مورد زمانی بود که در تعطیلات بین ترمی به ایران آمده بودم و شهر سرشار بود از شور و نشاط انتخاباتی، بچه ها از من خواسته بودند ایران که آمدم پرس و جو کنم ببینیم به کدام کاندیدای ریاست جمهوری رای بدهیم. یادش بخیر از پسر دایی انقلابی ام که از اولین شهدای پس از انقلاب است، پرسیدم به کی رای بدهیم. بلافاصه گفت، بنی صدر صد در صد و همین را روی جدول کنار خیابان با ماژیک سیاهی که همیشه همراه داشت نوشت.
خاطره دوم زمانی بود که به عنوان ناشر بنا داشتم کتاب "شاهنشاه" نوشته کاپوشینسکی را منتشر کنم. هفته ها پس از درخواست مجوز چاپ به وزارت ارشاد خوانده شدم و برگه ای دست نویس به دستم داده شد که حاوی مواردی بود که میبایست اصلاح (و به قول مرحوم زم، ما میگوییم سانسور) شود. یکی از این موارد اصلاحی، حذف اظهارات کسانی بود که بنی صدر را پشت موتور در جبهه های جنگ دیده بودند و البته این شخصیت پردازی در تضاد با چهره ای بود که رسانه های رسمی سالهاست از وی ارایه کرده و می کنند.
روزگار عجیبی است!
 

درباره فیلم "ماجرای نیمروز"

فیلم ماجرای نیمروز به نظر فیلمی سرگرم کننده می رسد که بنا دارد بخشی از تاریخ معاصر کشورمان را روایت کند. ارزیابی فیلم را از منظر تکنیکهای فیلمسازی و اینکه قصه آن تا چه اندازه پایبند به واقعیتهای تاریخی بوده است را می­سپاریم به اهل فن و آنان که از نزدیک در جریان امور آن دوران بوده و چه بسا در دل آنها حضور داشته اند، که خوشبختانه تعدادشان هم کم نیست. اما آنچه که از نگاه من قابل توجه و تامل است، یکی شناخت مخاطبان احتمالی فیلم و دیگری چرا سالهای 60 و 67 و اینکه چرا حالا؟!

فیلم ماجرای نیمروز در دو قسمت ساخته شده که موضوع اصلی و محوری هر دو قسمت پرداختن به نقش گروه منافقین یا همان سازمان مجاهدین خلق در تحولات عرصه سیاسی و اجتماعی سالهای 60 و 67 است. قسمت اول مربوط است به دوره ای که رییس جمهور وقت بنی صدر عزل می شود و قسمت دوم  به روزهای پایانی جنگ ایران و عراق و عملیات مرصاد می پردازد.

در مورد نکته اول، یعنی شناسایی مخاطبان فیلم باید گفت، آنطور که سابقه این دست فیلمها نشان می دهد، سازندگان فیلمهای سفارشی چشم امیدی به گیشه و به تبع آن مخاطب عمومی ندارند. بنابراین می توان گفت ساخت این فیلم فقط به جهت جلب رضایت سفارش دهندگان آن است که البته در این هم چیزی کم نگذاشته و چه بسا افراط هم کرده اند. اشاره ام به شباهت آشکار یکی از بازیگران اصلی فیلم با مقام بلند پایه دستگاه اطلاعاتی کشور، سعید امامی است. صحنه دیگری که موجب تنزل فیلم در حد یک تئاتر مدرسه ای می شود، تعارف کردن تخمه و یادآوری فریضه روزه است که این شبهه را تشدید می کند، انگار گنجاندن تعداد معینی از صحنه های ارزشی در فیلم از دستورالعملی مشخصی پیروی می کند.

اما نکته دوم که چرا سالهای 60 و 67، چنین به نظرمیرسد یکی از مسایلی که برای حاکمیت به اصطلاح استخوان لای زخم به حساب می آید، پرونده همیشه باز اعدام دگراندیشان و اعضاء گروه های ضدحکومتی طی آن سالهاست. از آنجا که مسوولین ارشد کشور نیازی به انکار این اتهامات نمی بینند و حتی بعضا" به ارتکاب آن مفتخرند، یکی از اقدامات لازم برای "رفع و رجوع" آن به قول آقای ظریف، سازگار سازی آن وقایع بحث انگیز با وجدان عمومی است. باید توجه داشت که بازماندگان اعدام شدگان و همچنین شاهدان آن رخدادها به طور طبیعی رو به کاهشند و بنابراین سینما به عنوان رسانه ای که یادآوری گذشته را سریع و آسان می سازد می تواند با تعمیم خاطره ای فردی یا گروهی به خاطره ای جمعی به نوعی در ایجاد حافظه جمعی موثر باشد.  

اما چرا حالا؟ البته ممکن است رفتن به سراغ چنین سوژه ای بدون هدفی مشخص و تنها به دلیل جذابیت موضوع باشد. اما شاید هم فشار مجامع بین المللی از جمله دستگیری حمید نوری که گفته می شود به نحوی در آن اعدام ها مشارکت داشته، موجب گردیده تا اتاقهای فکر جمهوری اسلامی بکوشند برای همسوسازی نگاه عمومی به آن وقایع -دست کم در بین هواداران خود، تا حد ممکن از حواشی ناخوشایند آن در عرصه داخلی بکاهند.

Cinema and Censorship

 

Iran International TV shows a series of documentaries exploring issues surrounding Iranian Cinema. Several related and involved people in cinema industry are interviewed in the documentary. In a part or rather an episode focusing on the Cinema and Censorship, one of the interviewees, Mani Haqiqi, speaks about his own experience on facing censorship. He says that by arguing with Iranian censor officials again and again, he has been able to convince them to reduce 30 minutes cut of his film into 30 seconds! 

I think most of us Iranian Cinema fans understand by saying this, he does not aim to purify the backwardness of monitoring system on Iranian film makers, instead, he innocently is trying to show off his bargaining ability. However, such an account not only can dramatically mitigate this cultural oppression and humourizes this very serious challenge Iranian Cinema is facing, but also gives a wrong impression of censorship apparatus here in Iran to foreign audience. 

In fact, this counterexample depicts a rational and negotiable monitoring system, leaving one to wonder, what about talented individuals like Kiarostami, Taqvaee, Panahi, Makhmalbaf and many other Iranian film makers whose films are banned in Iran, is it simply because of their negotiation incapability?
 

 

A Day in Tehran-My Vaccination

The other day was scheduled for my second Covid injection but after two hours of wasting in line they said there is no Sinopharm, so I am here today. Another two hours or even more I am in line. Smooth flow of cars shows there is a development. Getting closer to the main gate, big posters of General Soleymani is seen everywhere. The unmasked guard at the entrance controls my certification for my first jab. I remind him that he should wear mask. In a nagging voice answers that he is eating! Getting closer the the vaccinating desk again posters showing IRGC logo together with huge pictures of Soleymani. Interesting is that in all pictures he has smile on his face, where I never saw any of them while he was still alive. Seemingly for a commander portraying kind, perhaps at first he should be dead! The staff extremely are kind and polite. After vaccination they even congratulate recievers. They also tell every vaccinated person to get the Vaccination card stampted at exit. Coming back to the gate, I asked the officer to stamp my card and to my expectation he said the stamp didn't arrive yet?!

Labeling Deadly

We are all allowed to be stupid sometimes, and most of the times sooner or later we may pay for it. But when an expert makes mistake unfortunately others will suffer.
Before, whenever I heard the results of a poll released by media, I never looked skeptical over the method used for data collection in that research and even did not think about such matter in first place, as if they were scientific facts. But later I found out that I was wrong.
I began to question none Iranian's understanding of our local issues when I heard the news about a poll's findings by Gallup. The United Nation's Sanction on Iran was already the headlines of almost all news agencies, and Gallup had conducted a poll on: "Who do Iranians think is responsible for sanctions imposed on Iran?" And the answer was; United States of America! The news continued saying, the agency conducted the poll by phoning some hundreds of Iranians and asked the question!
How foolish this could be? Imagine, an Iranian in his flat somewhere in Tehran, receives an overseas call say, from America, and an unknown voice on the other side of the line asks such controversial question. In heaven's name, how can you expect that pitiful Iranian would tell the truth about what he or she really thinks?!
I ask myself, who are they? Who is behind such naive arrangement? Who is financing such stupid project? Who is or are their expert advisers?
Now, when I see #Elahehicks, as an adviser to some western human rights organizations, claims that armed Mujahdeen are among the #khuzestan protesters and Israel is behind the ongoing unrest in Iran -which I know about for sure is wrong. I can guess what's wrong with some evaluation conducted by international organizations on Iranian related issues.
We should keep in mind that although Islamic Republic, since establishment, has always put the finger of blame at outsiders for its failure as a system of governance, yet such accusation facilitates labeling any dissident as enemy to the mind of ordinary citizens and this can cause death penalty for the innocent protestors complaining the water shortage in #khuzestan.

 

روزه و fasting

 چند روزی بیشتر به پایان ماه رمضان باقی نمانده و هنوز موضوع روزه در کنار اخبار سیاسی یکی از مباحث داغ این روزهاست. از جمله این مباحث پرداختن رسانه ها به فلسفه روزه از نگاه علمی است.  بویژه به عنوان نوعی رژیم غذایی و نقشی که در سلامتی انسان دارد. البته میدانیم که این رویکرد، منظورم تلاش برای ایجاد ارتباط میان یافته های علمی و آموزه‌های شرعی محدود به روزه نبوده و شامل بسیاری دیگر از آداب دینی می شود و همچنین میدانیم تعیین تکلیف در چگونگی رابطه دین و علم در این گفتمان ها کماکان جای بحث دارد که البته حوزه مسوولیتی علما و دانشمندان است. اما به مناسبت این ایام، مایلم موردی را که تا حدودی در زمینه کاریم هست و توجه ام را جلب کرده است با شما درمیان بگذارم. 
 تا آنجا که به ترجمه فارسی از انگلیسی برمیگردد میتوانم بگویم، در بازگویی یافته ها و نتایج پژوهشی برای تایید علمی روزه به یک نکته مهم توجه نمی شود. این که واژه برابر روزه در زبان انگلیسی fasting است حال آنکه در زبان انگلیسی این واژه  ابدا" دلالت بر آنچه که منظور مسلمانان از روزه است ندارد. در زبان انگلیسی fasting به معنای پرهیز از خوردن و آشامیدن است و بیشتر هم برای ناشتا بودن بدون توجه به مدت و جزییات آن بکار برده میشود. 

نکته قابل تامل که جا دارد با دقت بدان توجه شود چگونگی و نحوه طرح نتایج این دست یافته های علمی برای اثبات -به هر قیمت حقانیت یک مکتب بدون توجه به تبعات آن است. 
 بطور مثال با یک جستجوی ساده به زبان انگلیسی در اینترنت خواهید یافت که در مجموع fasting برای خیلی ها در مواردی میتواند مفید باشد. اما در این جستجو آیا نگاهی به دیسیپلینها و آیتم ها و شرایط fast مورد نظرمان داشته ایم؟ با مرور آنچه که در این تحقیقات fast تعریف شده، روزه مورد نظر در پژوهش از چند ساعت تا 72 ساعت گرفته تا یک روز درمیان، یک روز در هفته و اغلب همراه با آب یا آب میوه و یا ویتامین است. حتی یک مورد در این پژوهشها که من بررسی کردم منطبق با روزه 30 روزه و بدون هرگونه خوراکی و آشامیدنی ندیده ام. با این حال افسوس که مدعیان علمی بودن روزه ما سهوا"یا عمدا"در ادعاهای خود همه حقیقت را نمیگویند و در کنار خسارات و لطمات احتمالی به برخی از روزه داران منجر به خودشیفتگی کاذب نیز خواهد شد. 
در ضمن در توضیح این واژه، فرهنگنامه ها علاوه بر رژیم غذای، از آن به عنوان بخشی از آداب دینی ادیان یاد کرد اند ولی آنرا محدود به آیین خاصی نکرده و از ادیانی چون اسلام، زرتشتی، مسیحیت، یهودیت، بودایی و بهائیت در کنار هم نام برده اند. 


 

شایستگی مدیران

مدتی پیش یکی از همکاران، رفتن مدیری که به تازگی بازنشست شده بود را به همکار دیگری تبریک میگفت. مدیر بازنشسته را می شناختم. از نگاه من از معدود مدیران موفق در نظام اداری ناکارآمد کشورمان بود. خب این همکار ما آزاد است تا سلیقه خود را داشته باشد و البته من هم همینطور. اما انگیزه نوشتن در این باره زمانی به سراغم آمد که در هفته ای که گذشت دو همکار دیگر به جمع منتقدین شدید مدیر بازنشسته پیوسته و از نبود وی ابراز خرسندی می کردند! اما چگونه می شود در خصوص یک پدیده در زمان و مکانی یکسان تا 180 درجه اختلاف نظر داشت؟ سوابق آن مدیر و همچنین منتقدین او در ذهنم به رژه درآمدند. با شناختی که از آنها دارم صداقت هیچکدام قابل انکار نیست. پس جریان چه میتواند باشد؟! من شاهد چه روشی در ارزیابی راهبران جامعه هستم؟ آیا روشهای ارزشیابی متفاوتند یا منظرگاه ما یکی نیست؟
افسوس و صد افسوس که امکان انجام پژوهشی نظام دار در این خصوص فراهم نیست و من، فقط در جایگاه شاهدی بر ماجرا آنچه که گذشت و می گذرد را برای آیندگان و تک و توکی همروزگارانم روایت میکنم. شاید روزی بکار پژوهشگری جوان به عنوان سندی دست اول بیاید.
 در ایران به یاد نداریم کسی برای رفتن و یا مردن پادشاهی اشک ریخته باشد. اگر هم بوده در بین معدودی از خدم و حشم دربار بوده است.
لازم به دورخیز در تاریخ کهن کشورمان نیست. سرنوشت همین دو پهلوی، این گفته را تایید میکند. با این حال میبینیم اخیرا" جامعه به نوعی در حال بازبینی روشهای محک زنی معیارهای ارزشگذاری خود است. برای نمونه زمزمه هایی از پشیمانی مردم از آنگونه که با پهلوی ها رفتار شد میشنویم. بسیاری قضاوت مردم آن زمان در باره آنها را منصفانه نمیدانند. پهلوی اول بیشتر و پهلوی دوم کمتر.
عکس آن هم شاید مثال بدی نباشد. رویداد خاکسپاری بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در کتاب گینس رکورد بیشترین تعداد شرکت کننده در یک مراسم را دارد. اما آیا اگر چنین اتفاقی امروز در این شرایط رخ دهد بازهمان تعداد ایرانی در مراسم تشییع شرکت خواهند کرد؟ بعید میدانم!
برگردیم به موضوع مدیر بازنشسته خودمان. اشکال کار کجاست؟ منتقدین او چه ملاکی برای تحلیل خود دارند؟ آیا اصولا" معیار مشخص و تعریف شده ای برای سنجش مدیران وجود دارد؟ به یاد دارم در دستگاهی دولتی وقتی از خانمی دلیل خوب بودن رییسش را پرسیدم، می گفت، در روزهایی که پا در گچ داشته، آن مدیر -به زعم او خوب، ماشین اداره را برای آوردن و بردنش می فرستاده است. اگر چه در روابط دو دوست این دلیل بسیار منطقی به نظر میرسد ولی آیا این رفتار در چارچوب نظام اداری حاکی از خوبی یک مدیر دولتی است؟
از نگاه من مشکل در تصور ما نسبت به کار و کارفرماست. اینکه بدانیم "ما برای که و برای چه" کار میکنیم. اینکه هر روز از خود بپرسیم: "ما مشغول انجام دادن چه کاری هستیم".
سازمان اداری نهادی دمکراتیک نیست. مدیران و کارکنان دولتی ماموریت دارند در رسیدن اهداف کشور به برنامه های کلان با تمام توان خود و سازمان خود بکوشند.
آیا مدیر را باید با لبخند بر لبش ارزیابی کرد و یا سهمی که در رسیدن به اهداف کشور بازی میکند؟ در شرکتی کار میکردم که آقای  مدیر وقت زیادی را با آبدارچی میگذراند ولی به من مسوول بودجه با اکراه وقت میداد. البته که مردمداری میتوانست صفتی شایسته او باشد، ولی آیا مردمداری ماموریت آن شرکت بود؟ از سویی دیگر آیا در فضای اداری امروز کشورمان مدیران قادرند آنطور که شایسته میدانند بر حوزه تحت مدیریت خود مدیریت کنند؟ آیا ما به عنوان بخشی از زیر مجموعه آنها با دشواریهای تصمیم گیری در ایران امروز آشنا هستیم؟!
مثال از این دست بسیار است اما فکر میکنم حالا دیگر به این نقطه اشتراک رسیده باشیم که تشخیص خوب و بد مدیران بیشتر بستگی به دو آیتم دارد. یکی نوع نگاه ما به کار و دیگری توجه به این نکته مهم که مدیران همچون هریک از ما، سیاه و سفید یا به اصطلاح شطرنجی نیستند که خوب مطلق یا بد مطلق باشند. 
از نگاه من برای ارزیابی مدیران بیشترین نمره متعلق به سهمی است که برای رسیدن به اهداف کاری بر عهده میگیرند. در کنار آن  گشاده رویی و خوش رفتاری، صداقت و امانتداری، تخصص و مهارت، دلسوزی برای کار و افراد درگیر در کار، عدالت، آموزش کارکنان و توجه به بهداشت محیط کار چه جسمانی و چه روحی و البته آیتمهای دیگری هم که میتوان به این لیست افزود. 
در مجموع، برای قضاوت مدیران که حق مسلم همه ما کارکنان است، تعریف مفاهیم شایستگی، اولین و اساسی ترین گام است. با تفاهم بر سر عوامل کلیدی در شناسایی شایستگی مدیران، بی گمان به نوعی در فرایند الگوسازی "مدیر شایسته" سهمی ولو اندک خواهیم داشت.

ماجرای بلندگو

چند روزی مانده به ایام عزاداری محرم یکی از همکاران کرج تلفنی خواهش کرد به مدت ده روز بلندگویی که ما در محل کارمان استفاده می کنیم به رسم امانت به آنها بدهیم. همان روز یا روز بعد درست یادم نیست، یکی را فرستاده و با امضای رسید تعهدتحویل ده روزه بلندگو را بردند. چند روز پیش همان همکار کرجی زنگ زده بدون عذرخواهی از دیرکرد چند هفته ای در بازگرداندن بلندگو گفت که می خواهد بلندگو را بطور دایم از من تحویل بگیرد!؟ حالا چطور به این فکر افتاده که اجازه چنین درخواستی را دارد نمی دانم. با دلخوری از رفتار غیرمسوولانه و غیر اخلاقی، صحبتمان به این ختم شد که در اسرع وقت بلندگو را برگرداند. امروز نزدیک به دو ماه از روزی که بلندگو را به وی امانت دادم می گذرد، لحظه ای همچون افکت های سینمایی خاطراتم فلش بک می خورد و من در کردستان سال 1363 فرود میایم.

سالهای اولیه تاسیس جهاد سازندگی کار بوجاری و ضدعفونی گندم روستاییان را به رایگان انجام می داد. در کردستان ما سه دستگاه بوجاری که به تازگی تحویل گرفته بودیم را در یک سوله نزدیک ساختمان جهاد گذاشته بودیم و روستاییان بذور خود را بوسیله کامیونهای اجاره ای یا دنباله بندهای تراکتور به محل آورده و پس از پاک و ضدعفونی کردن به ایشان باز می گرداندیم.

یک روز صبح فردی روستایی در آغاز میانسالی شبیه به دی لویس در "خون به پا خواهد شد"، به اتاقم آمد و با لحن و لهجه ای که هنوز به خوبی به یاد دارم گفت، "آقای مهندس! برای ما سخت است که گندممان را اینجا بیاوریم، یکی از این دستگاهها را بدهید ببریم روستا."  صداقت و شهامت و البته نیاز در چهره اش به روشنی دیده می شد. اما آیا در آن روزگاران که گروهکها، پاره تنمان کردستان را میدان تاخت و تاز قرار داده و عرصه تسویه حساب با حکومت مرکزی کرده بودند می شد چنین ریسکی کرد؟

آن زمان 23 سال داشتم و این تصمیم بزرگی بود که باید می گرفتم. صرفه جویی هزینه آوردن و بردن بذر چند روستا در مقابل ریسک تخریب یا سرقت دستگاهی که تامین مجددش به سادگی ممکن نبود؟! پرسیدم چند روز کافی است؟ گفت سه روز. در چشمانش نگاه کردم و گفتم "قول می دهی بعد از سه روز دستگاه را برگردانی؟ گفت، "قول می دم". همین!!! بدون مبادله رسید و یا اخذ تعهد و یا وثیقه دستگاه را برد و عصرروز موعود دستگاه در حیاط جهاد بود. موقع خداحافظی جلو آمد -احساس می کردم خیلی سبکتر از روز اول که دیده بودمش گام برمیداشت، دستم را فشرد و بدون کلمه ای رفت.

به اتاقم در امور بازدید باغ گیاهشناسی باز گشته ام. احساس کرخی دارم. احساس کوفتگی. نه به خاطر خستگی ناشی از سفری 36 ساله، بلکه تجسم صحنه اسلوموشن دستهایی که بر سینه می خورند با صدای آن همکارم که ارزش را بر صورت بزک کرده بی اخلاقی را فریاد می زند، تمنای حس دوباره دست محکم آن کرد روستایی دلتنگم کرده است.

 

بازنشستگی

این روزها متن هایی که به عنوان نامه خداحافظی بازنشستگی می خوانیم بیشتر نوشته های کوتاهی هستند تکراری بدون مطلبی جالب و بدرد بخور. یعنی خواندن و نخواندن آن فرقی نمی کند. چند جمله ای است از یک خانم یا آقای همکار  که  ممکن است هر کسی باشد. یعنی اگر امضای زیر پنجاه تا از این نامه ها را با هم عوض کنیم کسی متوجه نمی شود. اکثر قریب به اتفاق طلب حلالیت دارند و بخشش تقصیرها بی آنکه منتظر پاسخ مخاطبان باشند. بعد هم با خیالی آسوده بنا دارند به اصطلاح خودشان به سنگر دیگری بروند! رندی تا کجا؟! حتی در لحظه پایانی هم دست گرفتن حلالیت دارند و ما هاج و واج از خود می پرسیم، اگر نبخشیم چه؟
حال آنکه، متن نامه خداحافظی بازنشستگان می تواند حاوی نکاتی ارزشمند باشد. فارغ از سطح و نوع کار، سی سال تجربه علاوه بر لحظاتی پر احساس مملو از شادی و دلتنگی، غرور و تواضع، شوق و افسوس، بی گمان دست کم یک پیام منحصر به فرد در خود دارد که ممکن است برای دیگران و بخصوص جوانترها اثر گذار باشد. .

دوستان و همکاران خوبم، اکنون نوبت به من رسیده و  وقت خداحافظی است. اتفاقی ساده حس نوشتن نامه خداحافظی را در من   فوق العاده دراماتیک ساخته است و آن اینکه در استفاده از کاغذهای به اصطلاح یک رو سفید، تصویر نامه اعلام تسویه حسابم به واحد بودجه در پشت برگه گواهی فوت همکار خانمی پرینت شده است. این اتفاق کاملا"تصادفی نیاز طلب حلالیت را در من بیش از هر کس دیگری تشدید میکند. اما افسوس که هرگز نخواهم فهمید حلام می کنید یا خیر. فرهنگ کهن و هزارتوی ما چنین اجازه ای به شما نخواهد داد تا شفاف نظرتان را ابراز کنید. تازه، آنها که به هر دلیل در دسترس نیستند چه؟ مگر حقشان محفوظ نیست؟ پس میبینید که درخواست بخشش جز تکرار چند جمله بی مزه ی نخ نما چیز دیگری نصیبم نمی کند. بعلاوه حاصل عملکرد من سالها گریبانگیر خودم، خانواده ام و دوستانم و ولو اندک کشورمان خواهد بود و در یک کلام جای دوری نمی رود. بنابراین خیلی مایلم به عنوان خداحافظی به رسم یادبود تجربه ای را با شما و به ویژه همکاران جوانتر درمیان بگذارم و به نوعی ادای دینی باشد به فرصتی سی ساله که کشورمان در اختیارم نهاده بود.

علاوه بر آرزوی بهترینها برای یکایک شما، به عنوان آخرین خواهش، تمنا می کنم هرگاه در جلسه ای با موضوعی موافق نبودید و به هر دلیل امکان مخالفت با آن را  نداشتید، سوگندتان میدهم به شیر پاک مادر، دست کم سرتان را به نشانه تایید تکان ندهید. با این رفتار شما نه به اوین می روید، نه شغلتان را از دست می دهید و نه حتی اضافه کاریتان کم خواهد شد. فقط شب همان روز انسانی محکم و محترم در آیینه از شما قدردانی خواهد کرد، مطمئن باشید. خدانگهدار

بازدید از باغ گیاهشناسی نوشهر

پس از مدتهای طولانی که برنامه بازدید از باغ گیاهشناسی نوشهر را داشتم، بالاخره ساعت 10:30 روز جمعه  12ام مرداد ماه سال جاری(1398)  با خرید بلیط به قیمت پنج هزار تومان میسر شد. البته قیمت بلیط پانزده هزار تومان روی آن درج شده بود که مهر کمرنگی روی آن نشان میداد قیمت تخفیف خورده 50000 ریال است. بلیط فروشی در همان اتاق درب انتظامات ورودی بود که توسط تنها نگهبان آنجا فروخته می شد. لباس نگهبان شیک اما بیشتر شبیه به نیروهای مسلح خودروهای حامل پولهای بانک بود تا مراقبان یک باغ گیاهشناسی. باغ فاقد هرگونه برگه راهنما و یا حتی نقشه راه بود و بازدید کننده می بایست با اتکاء به قدرت ذاتی جهت­یابی و توکل راه خود را درون این باغ - به گفته نگهبان 48 هکتاری پیدا کند.

از اولین نکات مثبت این بازدید امکان نگه داشتن بلیط به عنوان یادگاری بود که در باغ گیاهشناسی ملی تهران چنین نیست. نکته مثبت دیگر وجود شیرهای آب بطور سخاوتمندانه در سطح باغ بود. البته استفاده اصلی و رسمی شیرها برای آبیاری درختان است. جنبه بسیار دلچسب پیاده روی در باغ امکان قدم زدن روی مرغزار بین درختان در قسمت آربراتوم است. احساس خوش تماس کف پا با علفهای سطح باغ آنقدر خوب بود که هر لحظه انتظار داشتم با به صدا درآمدن سوت نگهبان به آخر برسد.

سرویسهای بهداشتی برعکس آنچه که در بسیاری از مکانهای عمومی کشورمان می­بینیم بسیار پاکیزه بود البته همچون اکثر آنها فاقد مایه دستشویی!   

خب حالا کمی هم از موضوع اصلی باغ که گیاهان هستند برایتان بنویسم. نخست اینکه در این باغ گیاهشناسی بدون نقشه و راهنما از هر ده درخت شاید یکی اتیکت داشته باشد. اما برخی از آنها برای معرفی خود نیاز به هیچ راهنمایی ندارند. درخت یا بوته موز همراه با میوه یکی از آنهاست! بله درست متوجه شدید میوه موز را روی بوته ای بلند با برگهایی غول­آسا می توانید ببینید. درختان شگفت انگیز دیگری هستند که نیاز به تابلو ندارند. درختان کهن اکالیپتوس و سرو مرداب با عمری شاید نزدیک به صد سال برسد که البته این نظر احساسی جای کارشناسی دارد.  

دیدن این باغ فکر می کنم دو ساعتی وقت لازم داشته باشد و به گمان من از دیدنی ترین جاذبه های جهانگردی کشورمان است. امیدورام مورد توجه مسولین و مردم قرار بگیرد.

 

ملاقات با خاتمی

به مناسبت روز خبرنگار فرصتی فراهم آمد تا همراه خانواده شهید در غربت  محمود صارمی با حجت الاسلام محمد خاتمی ملاقات داشته باشم. البته که این ملاقات برایم ارزشمند و خاطره انگیز بود و دلم نیامد این تجربه را با شما شریک نباشم.

راس ساعت مقرر در دفتر کارشان در خیابان یاسر ما را پذیرفتند و خود همین یک مورد، "وقت شناسی" می تواند به آسانی کافی باشد تا برای مردی از تبار دولت مردان احترام قایل باشیم. 

صحبتهای جناب خاتمی با گرامیداشت روز خبرنگار و ادای احترام به همه روزنامه نگاران متعهد بخصوص شهید صارمی آغاز شده و در نکوهش رژیم اسراییل ادامه یافت که شاید بشود گفت 90 درصد از موضوع سخنان ایشان در مورد نقش موثر روزنامه نگاران در افشای هر چه بیشتر رفتار آپارتایدی اخیر اسراییل با تصویب دولت ملت یهود که عملا" غیر یهودیان اسراییل را به شهروند درجه دو تنزل می داد بود.

در تمامی صحبتهایی که رد و بدل شد کوچکترین اشاره ای به جریانات روز کشورمان نشده حتی یک کلمه بیش از آن که در رسانه ها می شنویم به میان نیامد. فقط هنگام خداحافظی برادر شهید صارمی برای محصوران آرزوی سلامتی و رفع حصر کرد. خب مگر غیر از این هم میشد انتظار داشت. اما این را من و شما می فهمیم، آیا نسلهای بعد هم ناگفته های امروز ما را در لابه لای گفته ها خواهند یافت!؟ چه امید بیهوده ای!

البته من که از سر  نوعی عقده گشایی حسرتی که سالهای انزوای دکتر مصدق بر دلمان به عنوان یک ملت گذاشته است به این دیدار آمده بودم. در بضاعت ناچیزم می خواستم به او که حالا دیگر در قدرت نیست و دوران شکوهمندی را سپری نمی کند گفته باشم مهم اصل ایشان است و نه اسبی که از آن افتاده­است. این گونه افراد فراموش شدنی نیستند. ایشان بدون تعارف پس از زنده یاد مصدق و مرحوم امام محبوب ترین سیاستمداران تاریخ معاصر کشورمان است.

از سویی دیگر، اگر چه  نادیده گرفتن اوضاع و احوال بحرانی کشورمان را می شود به سادگی فهمید و با اغماض بخشید، اما رد شدن از کنار چنین اظهار نظری در باره اسراییل برایم خیلی سخت است. بی گمان اگر در موقعیت دیگری با ایشان امکان گفتگو پیش آمده بود حتمن همان گله ای که به اسراییل داشت به خودشان وارد می دانستم و یاد آور می شدم، ای بابا! ما که خودمان سالهاست حکومت مذهبی بنا نهاده ایم و تا آنجا هموطنان غیر مسلمانمان را به درجه ای پایین تر تنزل داده ایم که حتی عضویت در شورای شهر را هم برای آنان روا نمی داریم.

Momo

A young woman carrying a hamster-size cage entered the visitors' room at the entrance gate of The National Botanical Garden of Iran (NBGI). A middle-aged man whom later we knew was her father accompanied her. We, the staff of the Garden and the visitors buying tickets in the room, rounded the cage and we saw there is a little Squirrel in it. All the time the girl was whispering endearments such as Darling, Sweetheart, and mostly Mother to the Squirrel so only we got to know the Squirrel's name after we asked. His name was Momo and they were here to set Momo free in the garden.

The scene reminded me of the parents accompanying their children to the Airport or Bus-stations. The Squirrel was five months old and stayed in that family almost since birth. People in the room started to talk to the owner about how it is to have a Squirrel in the house and taking photos. I gave the Squirrel one of the Oak nuts I had collected from under the trees saving them for to the young lads whom I usually promise if they don’t pick them up from the trees. Momo instantly started to peel the seed coat passionately and the owners were surprised that how excited Momo was about the nut he was experiencing for the first time.

But, at last, the time had come and they had to say goodbye. So we headed to the Hyrcanian Habitat section of the Garden where I had seen more often Squirrels roaming around. There, the girl opened the door of the cage but seemingly Momo did not want to get out. She pushed him out gently by a little stick, where he busied himself with small leaves and wood chips on the ground and still did not distant from us.  Here again, the girl started to give promising words to Momo repeatedly depicting a dramatically touching love scene. The situation was hurting but I tried to convince her that anytime she can come and try to see him again. Here I found myself extremely irrational.  I never thought I could easily be silly by making such foolish comment.

The already fed up father called on her to leave but she nagged why so hurry? By now I could see unusual happening in the vicinity. The number of Crows flying and a cat whom I had always seen asleep now was moving restlessly. Thus I suggested to the father, "How about if we give the squirrel to a man who lives in the garden as the facility technician so he could help him adapt to the new situation outdoor which it has absolutely no experience about. The father replied that she doesn't want it to be given to other people. He had said this already back in the Visitor's room earlier. So I did not insist anymore and followed their plan.

While the lovers were still on farewell bids I tried to send away the cat but every time the cat only moved a bit further. These back and forth between me and the cat ended when the cat speeded up and sprang over the Squirrel and held him from the neck and ran away. I followed the cat in the woods, by cat's light movements I think the squirrel had dropped but I did not see Momo anymore.

The girl that was in the state of shock by now was shouting and begging us to find Momo. I assured her that the cat was unable to take him but I had no convincing idea where he was. I tried to explain maybe he went up the trees!

On the way back she continuously was talking about Momo's possible condition now and far from my usual standards I made lots of foolish explanation of his hopeful life in the garden! But now I regret why I gave up my honesty. Why didn't I tell her, in fact, her blind love for Momo killed him. She could not stand seeing him owned by other people so, in reality, she preferred him to be killed rather live with other people.  

اکسيدان چقدر با سينماي مطلوب فاصله دارد؟

اکسيدان تازه ترين کار بايد گفت منوچهر حامد محمدي است. فروش گيشه تا روزهاي پاياني شهريور ماه نشان از مقبوليت فيلم نزد تماشاگران داشته است. مقبوليتي که به گمان من يخشي را در گرو نبود رقابت تمام عيار ساير فيلمهاي توليد شده است و البته بازي خوب بزرگان طنز سينماي ايران در اين فيلم نيز مي تواند دليل ديگري براي رضايتمندي تماشگران باشد. تماشاگراني که در اين سالها محدوديتهاي فيلمساز ايراني را تا مغز استخوان حس کرده اند. اما خب انتظار مي رفت که وقتي در ديگ باز باشد خرده حياي هم باقيمانده باشد يا اينکه سازندگان فيلم روي اين گفته که "هزارپا نام خزنده اي است چندپا يراي افرادي که نمي توانند بشمارند" زيادي حساب باز کرده باشند.

 فيلم سراسر کپي برادري و پر است از صحنه هايي که پيشتر بارها و بارها ديده شده اند. از مهرورزي کشيش بينوايان به ميهماناني که از او  دزدي کرده اند گرفته تا  آن کودک نظاره گر مارمولک و حتي آن صحنه بلند شدن پاهاي دختر در اوايل فيلم که بنا است بوسيدن يار را براي تماشاگران تداعي کند.

با وجود اينکه اين فيلم کوچکترين حرف تازه اي براي گفتن ندارد، کارگردان جوان حتي نتوانسته است بازتوليد قابل قبولي از مفاهيم و مضاميني که کپي برداري کرده ارايه کند. براي مثال اکسيدان از اسقف مايريبل بينوايان فردي حقير و بي دست و پا ارايه مي کند تا آنجا که رفتار بي نهايت انساني کشيش آنطور که بايد جلوه نميکند. دزدان داستان نيز از رفتار معنوي کشيش آنطور که ميبايد منقلب نمي شوند.

فيلم در کنار سنت شکني هاي چون لمس زن و مرد و بکار گيري ديالوگها و حرکاتي جلف که بدون شک در قبال بده بستانهايي که با تصميم گيران فرهنگي داشته نتوانسته است پيام نو و ماندگاري را به هم روزگاران خود انتقال دهد. منظورم اثراتي است چون ديالوگ هاي ماندگار مارمولک که نه تنها ادبيات سينمايي که ادبيات فارسي زبانان امروز را نيز تحت تاثير قرار داده است.

در بضاعت اندک فيلم کافي است به صحنه ي حضور کشيش قلابي در قبرستان ارامنه مراجعه کنيم. آنجا که فرصتي است طلايي براي قرائت بيانيه ي اخلاقي ي که دغدغه اصلي اين قبيل فيلمهاي ارزشي است، فيلمنامه عاجزانه از گفتن يک جمله به درد بخور در مي ماند و تماشاگراني که حالا ديگر پذيرفته اند به تماشاي ورژن ارمني مارمولک نشسته اند و در انتظار چيري شبيه به سخنان منبري رضا مارمولک هستند را نا اميد مي کند.  

دست آخر هم در يک سکانس خنک و بي مزه در استعاره اي نخ نما و  عامه پسند، دو روحاني يکي مسلمان و ديگري مسيحي را بدون کوچکترين توجيه منطقي در کنار هم بر مرکبي قرار مي دهد که فرمانش به دست روحاني شيعه است که لابد هم انتظار دارد بابت اين تصويرسازي هوشمندانه! از زمان ظهور ما خود را بدهکار فيلم بدانيم. 

نوروز 1396 خجسته باد

راز ماندگاری نوروز در چیست؟ چه گونه است این جشن بزرگ هزاران سال در فراز و نشیب تاریخ پر افت و خیز سرزمین اجدادی ما خود را حفظ و راهش را تا امروز پیموده است؟

نوروز از یاد نمی رود به چند دلیل. یکی اینکه با طبیعت درآمیخته است. نوروز روح بهار است. زمین با شکوفه های درختان به پیشوازش می رود. سمفونی بزرگی که طبیعت آوازش را می خواند. رویدادی بزرگ که باشندگان را از هر نوع به رقص وا می دارد. نوروز ترجمه بهار طبیعت به زبان آدمی است. برای ما ایرانیان نوروز به بهار معنا می دهد یعنی اینکه این دگرگونی چه گونه می تواند باشد.

دیگر اینکه نوروز یک هوس یا وسوسه نیست. پدیده دست ساز یک یا دو نفر و یا برنامه کاری یک گروه هم نیست. نوروز نقشه راه یک ملت است. در غیر این صورت چرا جشن های پر شکوه مهرگان و سده و بسیاری از جشن ها و مناسبت های باستانی دیگر برجا نمانده اند؟ شاید برخی از ما حتی نام آنها را نشنیده باشیم. در گذر زمان فراموش شده و بسیار کم رنگ و کم رونق شده اند. به روزگار خودمان نگاه کنید, همین دوم خرداد که تا یک دهه پیش مناسبتی بزرگ به شمار می آمد امروز تقریبا" فراموش شده است. همچنان که نهم دی نیز که امروزه در رسانه های اصلی کشورمان روزی بزرگ قلمداد می شود بی تردید فراموش خواهد شد.

دیگر اینکه, نوروز نیاز روحی یک ملت تکامل گراست, نوروز انسان را به نو شدن فرا می خواند. فرصتی برای گفتن آنچه که برای گفتنش به دنبال بهانه می گشتیم. نیاز فوری و اساسی برای گفتن آنچه که شنیدنش موقعیتی ممتاز را می طلبد. فرض کنید با کسی دلخوری دارید و یک روز بدون هیچ مناسبت خاصی به منزل و یا محل کارش بروید و بگویید: "سلام علیکم!" او چه برداشتی از این حرکت شما خواهد داشت؟ آیا او را مسخره می کنید یا قصد تحریک او را دارید؟ اما اگر همین اتفاق در روزهای نوروزی رخ دهد همه ما ایرانیان آن را اقدامی شایسته ارزیابی کرده به حساب بزرگ منشی آن فرد می گذاریم.

نوروز 96 نزدیک به 200 پیام دریافت کردم همانند هر سال بهترینشان را برایتان اینجا می گذارم.

 

نوروزِ خُجسته رسید.

یادگاری از نیاکانِ فرُخ و فرمَند ما.

یادگاری از فریدون و منوچهر و سیاوش. از کیان و ماد و پارس.

نوروز، از شرف در قطره های خون اجدادِ شریفِ ما نشان دارد.

همواره فرزندانِ ایران، ذره ذره خاک شان را بارها از چنگ اهریمن، ضحاک و سکندر، تازی و  تاتار و مغول بیرون کشیدند.

آفرین بر این مهر كه در جانمان جاریست. آفرین بر ما و بر پیشینیان پُرخرد، دانا و بُرزِ ما.

درودِ جاودان بر روزِ نو، نوروزِ نو.

پیروزی ِجاویدِ عشق و شادی و انسان.

جشن تان پیروز

گووان

 

جشنواره فیلم برلین 2017

اکنون دیگر تعطیلات سال نو میلادی به پایان رسیده و کارکنان دولتی و غیر دولتی کشورهایی که در این مناسبت به تعطیلات می روند به محل کار خود باز گشته اند. کارکنان جشنواره بین المللی فیلم برلین (برلیناله) از جمله آنها هستند. این جشنواره اولین جشنواره­ی مهم سینمایی سال میلادی است و هئیت­های انتخاب فیلم از نخستین روزهای پس از تعطیلات کار بازبینی نهایی فیلمهای ارسال شده به این جشنواره را آغاز می کنند. فیلمهای ایرانی پای ثابت در این جشنواره بوده و هر سال چند فیلم از ایران در آن به نمایش در می آید.

در ده سال گذشته همه ساله خانم آنکه­لوکه کارشناس سینمای ایران در برلیناله یکی دو ماه مانده به پایان سال میلادی سفری یک هفته ای به ایران داشته است. جز سال جاری که به دلایلی از جمله بیماری نتوانستم همراهشان باشم همه این سالها به عنوان مترجم و همچنین هماهنگ کننده برنامه­هایشان در کنار ایشان بوده­ام. شناخت من از سینمای ایران قبل از آن محدود بود به چند ستاره مورد علاقه و فیلمهایی که هر یک را به مناسبتی دیده بودم تا اینکه طی این ده سال با بسیاری از عوامل اصلی سینمای ایران آشنا شدم و در این فرصت استثنایی غول­های سینمای ایران را از نزدیک ملاقات کردم. افتخار دیدار با زنده­یاد کیارستمی, زنده­یاد شکیبایی, انتظامی, کیمیایی, مهرجویی, پناهی, فرهادی, پرستویی, معتمد آریا و بسیاری دیگر را از جمله دارایی های ارزنده خود در زندگی می دانم.  

اگر چه بسیاری از فیلمهای ایرانی قبل از آمدن نماینده جشنواره به ایران از طریق پست به جشنوار فرستاده می شوند ولی با آمدن ایشان عملا" یک تا دو ماه مهلت ارسال فیلم به جشنواره تمدید شده و شرکت کنندگان از پرداخت هزینه های پست خارجه و ثبت نام در جشنواره بی­نیاز می شوند و به علاوه با توجه به شلوغی کار پست در پایان سال فرستادن فیلم همراه ایشان احتمال گم شدن محموله را نیز به صفر می رساند. نکته مهم دیگر حضور ایشان کمک میکند تا صاحبان فیلمها در باره اینکه فیلمشان در کدام بخش از جشنواره گنجانده شود نیز بهتر تصمیم بگیرند.

در این سفرها به روال معمول ابتدا در اولین فرصت با مقامات رسمی سینمای ایران ملاقات کرده سپس با سایر مجموعه­­های سینمایی کشورمان همچون کانون پرورش فکری, حوزه هنری, سینمای تجربی و سینماگران مستقل دیدار و تا جایی که وقت اجازه می دهد تولیدات تازه سینمای ایران که برای فجر آماده می شوند را دیده و بقیه را هم با خود می برد تا به قول خودش "سر حوصله" در کشورش ببیند. توضیح اینکه جشنواره برلین تقریبا" همزمان با جشنواره فیلم فجر برگزار می شود.

در این سالها فیلمهای  ایرانی زیادی در برلیناله به نمایش درآمد­ه­اند و اولین جایزه اصلی که ایران به خود اختصاص داد و من از نزدیک در جریان آن بودم جایزه خرس نقره‌ای رضا ناجی به عنوان بهترین بازیگر مرد در فیلم آواز گنجشکهای مجید مجیدی در سال 2008 بود. در سال  2009  فیلم درباره الی موفق به دریافت خرس نقره ای دیگری از این جشنواره شد.  تا اینکه بالاخره ایرانیان با دورخیزی که شروع آن به نیم قرن پیش باز­ می­گشت توانستند در نهایت سال 2011 طلسم خرس طلایی را با فیلم جدایی نادر از سیمین شکسته خرس طلایی برلین را برای اولین بار به کشورشان ببرند. بعد هم با دریافت اسکار پرآوازه­ترین جایزه سینمایی جهان در کارنامه سینمای ایران درخشید. حضور کماکان پر رنگ سینمای ایران ادامه یافت و در سال 2015 تاکسی پناهی یک بار دیگر خرس طلایی را به ایران رساند.

به جز پرده و تاکسی که تا زمان اعلان برنامه برلیناله از وجود آنها بی­اطلاع بودم خود را ولو اندک به نوعی در کسب این افتخارات سهیم می دانستم و حالا دیگر عضوی از خانواده سینمای پرافتخار ایران به شمار می آمدم. به اخبار و رویدادهایی که در مجامع و محافل رسمی و غیر رسمی سینمایی ایران می گذشت توجه بیشتری نشان می دادم. پوستر و بیلبوردهای سینمایی را کلمه به کلمه می خواندم و تماشای تیتراژ پایانی فیلمها برایم از خود فیلمها دیدنی تر بود چون بسیاری از عوامل تولید آن را می شناختم. نزدیکی به آنچه که در سینمای ایران رخ می داد هیجان انگیز و لذت بخش بود, اما این نزدیکی سویه تاریکی نیز داشت و آن دیدن سایه دیو سیاه حسادت بر روابط برخی از سینماگران کشورمان بود.

اگر چه از سالها پیش به این احساس در بین برخی از دست اندرکاران سینما پی برده بودم ولی پس از خرس طلایی و اسکار فرهادی این کژاندیشی وارد کارزار تازه­ای شد و آن به کارگرفتن همه ابزار موجود از جمله دو بازوی پر توان هنر و سیاست برای تخریب و کم جلوه دادن این دستآوردهای بزرگ ملی بود. اغلب مخالفان برندگان جوایز بین المللی سینماگرانی هستند که کارنامه های موفقی ندارند و تنها توانسته­اند به حیات­خلوت تصمیم­گیران سینمایی نفوذ کرده در لوای دغدغه های ارزشی دست به بازی خطرناکی بزنند و آن تخریب رقبای صنفی خود با ابزارهای سیاسی است. برای مثال این افراد کوشیدند با بهره­گیری از رسانه های پر مخاطب در قالب نقدهای فنی و هنری سیاه نمایی جدایی نادر از سیمین را کارشناسانه توضیح دهند و در این کار آنقدر پیش رفتند که بسیاری از آنان که صادقانه فقط دغدغه خاطرشان پیشگیری هر نوع تهدید فرهنگی بود نیز این ادعا را باور کردند.

حال آنکه به گمان من اگر بخواهیم مصالح کشور و نظام را بدون باند بازی و بدور از فضای مسموم خودی و غیر خودی نظر بگیریم نباید به آدرس غلط برویم. به طور مثال با نگاهی دوباره و البته منصفانه به همین فیلم جدایی فرهادی و مقایسه آن با بادیگارد حاتمی­کیا به عنوان کاری برجسته از جناحی که خود را معیار سنجش ارزشها می داند, خواهیم دید جدای نادر از سیمین تصویر بسیار مثبت و امیدوار کننده تری از کشورمان به بیننده ایرانی و خارجی خود ارایه می کند تا بادیگارد.

سیمین فرهادی زنی از ایران, زنی از خاورمیانه در تمام ابعاد زندگی جایگاهی کاملا" مساوی حتی در برابر قانون اسلامی (که دنیای غرب و شرق برداشت کاملا" متفاوتی نسبت به آن دارد) با همسرش دارد. فارغ از زن یا مرد بودن با زندگی سختی دست و پنجه نرم می کند و در نهایت اوست که برای خود تصمیم می گیرد. حیدر حاتمی­کیا اما چه می خواهد بگوید؟ حیدر سیاسیونی را به چالش می کشد که بدون تردید محصول حکومت جمهوری اسلامی هستند. او بسان نمونه شاهدی  در تونل زمان حرکت می کند و سیاسیون کشورمان را که قرار است سیاستشان عین دیانتشان باشد را در حدی نمی بیند که حفاظت جانشان را بر عهده بگیرد. آنها را در درجه ای از فروپاشی اخلاق می بیند که دیگر جانشان ارزش محافظت ندارد.

بیننده فرهادی می تواند فرض کند در کنار خانواده مشکل داری چون نادر و سیمین در یک جامعه 80 میلیونی چه بسیار خانوده هایی می توانند باشند و چه بسا هستند که کما بیش حال و روز بهتری دارند. اما حاتمی­کیا با قهرمان ارزشی اش چه می کند؟ او را می کشد. می خواهد بگوید فردی چون او جایی برای زندگی در نظام کنونی نمی تواند داشته باشد. تازه دست آخر هم در نگاهی به گیشه خود او هم نمی تواند به تم اصلی فیلمش وفادار بماند و دلش نمی آید نام "محافظ" بر فیلم خود بگذارد مبادا کمتر بفروشد و او نیز حیدر را در نهایت بادیگارد معرفی می کند و به گمان من این برای انقلابی های دلسوخته­ای که هنوز باورش دارند می تواند تف سر بالا تلقی شود.

تخریب رقبا مرز نمی شناسد و مثل فیلمهای بزن بزن, خانم آنکه نیز در این گیر و دار در امان نمانده زمزمه­هایی به گوش رسید که ایشان در معرفی فیلمهای ایرانی گزینشی عمل می کند. حتی یکی از فیلمسازان جوان گلایه­مند است که چرا طی چهار سال هیچک از چهار فیلم ارسالی اش به برلین انتخاب نشده­ است. البته برایش توضیح می­دهم که هر سال 10000 فیلم به برلیناله فرستاده می شود آیا به لحاظ آماری جای تعجب است که بین 40000 فیلم هیچیک از چهار فیلم او انتخاب نشده باشد؟  

تهیه کننده جوان دیگری با دلسردی می گوید فکر می کند به دلیل حضور تاکسی به فیلم او توجه کافی نشده است! البته که درست می گوید. ولی از خود نمی پرسید که اگر تاکسی انتخاب نمی شد به چه دلیل باید گزینه بعدی فیلم او باشد؟ فیلمی که بعد از آن هم در هیچ از رویداد سینمایی داخلی یا خارجی نامی از آن شنیده نشده است.

این زمزمه ها در دو مورد تبدیل به تهدید شده که گزینشی بودن رفتار خانم آنکه را به اطلاع مسولین برلیناله خواهند رساند. که بعدها هم شنیدم که چنین هم کرده اند. این در صورتی است که هر که نداند مدیر یا مدیران برلیناله خوب می دانند که گزینش نهایی در برلین اتفاق می­افتد و نه تهران و البته که برای برلین­نشینان نام پناهی یکی از فاکتورهای اصلی  انتخاب است. نامی جنجالی که افراد بسیاری را به گیشه می آورد و متاسفانه تا زمانی که مدیران دولتی سینمای ما بدون دردسر با درآمدهای نفتی حوزه کاری خود را مدیریت می کنند اهمیت گیشه را همانند مدیران جشنواره های غربی از جمله برلیناله به درستی در نمی یابند. در آخر هم در رسانه ها آمد که فیلمهای همراه خانم آنکه در فرودگاه توقیف شد و بدین ترتیب احتمال می رود فیلمهای ایرانی در برلیناله 2017 حضور کم رنگتری داشته باشند.

 

به هر روی برلیناله 2017 چه فیلمهای ایرانی را دریافت کرده باشد یا خیر امسال نیز همچون 66 سال گذشته به حیات خود ادامه خواهد داد و می ماند یک تصمیم برای مسولین متعهد کشورمان که با اتکاء به پشتوانه مستحکم مردمی با آسودگی خاطر به هنرمندان با استعداد کشور خود اعتماد کرده و بپذیرند هنرمندان نیز برای بیان احساسات و عمل به مسولیتهای خود زبان یکسانی ندارند.

محکی برای بزرگی مردان

یک روزنامه نگار ایرانی که در خارج مستقر است به آقای رحیم پور ازغدی زنگ می زند و از او در رابطه با یکی از مسایل روز کشورمان سوالی می پرسد. آقای ازغدی نام این روزنامه نگار را جویا می شود و وقتی متوجه می شود که این روزنامه نگار مسیح علی نژاد از مخالفان جمهوری اسلامی است بلافاصله می گوید,"شما که جاسوس هستید, شما فاحشه هستید".

واکنش آقای ازغدی مرا به یاد آن فردی می اندازد که دو سال تمرین جودو می­کند که در صورت نیاز به برخورد فیزیکی قابلیت جسمی مناسبی داشته باشد. همین فرد می گوید که در یک شب بارانی در مسیر خانه فردی به قصد زورگیری و قاپیدن کیفم به من نزدیک شد و می­دانید واکنش من چه بود؟ خب دوستانش با توجه به آموزشهای اخیر وی در رشته رزمی جودو حدس می زنند با یک فن مناسب فرد متجاوز را ناکار کرده باشد. مرد جودو کار می گوید, "خیر. با چتر زدم تو سرش"!!!

حالا حکایت آقای ازغدی که سالهاست به عنوان یک نظریه­پرداز برای پیر و جوان, دانشجو و عالم, زن و مرد منبر می رود و با گفتن خاطراتش از مناظره با انواع و اقسام افکار و نظامهای فکری و ضربه فنی کردن همه آنها یاد می کند. اگر راست باشد آنچه که تا کنون برای ما مخاطبان خود گفته است پس چه گونه است که در یک موقعیت غیرمنتظره(که به باورم من محک خوبی برای سنجش بزرگی آدمهاست) در مقابل یک خانم خبرنگار که تجربه بسیار کمتری از ایشان دارد به جای بهره برداری از فرصت پیش آمده شروع به ناسزا­گویی می کند.  

راستی فکرش را بکنید اگر این تلفن به برتراندراسل شده بود او چه گونه جواب می داد؟

عاشورای 1395

سخن گفتن از عاشورا نزد مخاطب ایرانی و شیعه حکایت بردن زیره به کرمان است. اما به هر حال به عنوان یک وبلاگ­نویس که در ایام دهه اول محرم در ایران بوده است ننوشتن در باره این مناسبت کار ساده ای نیست. اگر چه نپرداختن به یک موضوع آشکارا می تواند خود به نوعی موضع گیری در برابر آن موضوع باشد اما در اندک مواردی چون عاشورا انصافا" سخن تازه گفتن بسیار سخت است.

من در تحولات روزهای محرم سال 1395 که در عاشورا به اوج خود می رسد سه مورد گفتنی تجربه کردم که با شما دوستان خوبم در میان می گذارم.

یکی تعداد بسیار زیاد و باور نکردنی هیئت­های عزاداری بود. به طوری که در فاصله 5/1 کیلومتری خانه ما تا بزرگراه تنها در یک طرف خیابان 9 چادر آماده شده برای این مراسم دیدم.

نکته دیگر که دو نمونه گفتنی برای آن دارم, باور به این حقیقت است که انسان در گذر زمان در همه ابعاد زندگی الزاما" به سوی تکامل پیش نمی رود و در مواردی از جمله دو نمونه­ای که برایتان خواهم گفت ما پس رفته ایم.

در جریانهای مربوط به تاریخ عاشورا بارها و بارها گفته می شود که حضرت زین­العابدین به دلیل بیماری در جنگ شرکت نکرد و به همین خاطر هم کشته نشد و سالها پس از آن زندگی کرد.

خاطره اعدام زنده­ یاد دکتر فاطمی به یادم آمد که به نقل از برادرش: «حسین را وقتی برای اعدام بردند که بسیار ناخوش احوال و بیمار بود. او را برای اجرای حکم با برانکارد و در حال تب آوردند و نصیری و بختیار با شلیک سه گلوله او را از بین بردند».

موضوع دیگر رفتار دستگاه خلافت یزید با اسیران جنگ کربلا است. آنگونه که شنیده ایم حضرت زینب  کاملا" آزادانه در یک سخنرانی آتشین ارشدترین فرد سیستم آن زمان را به چالش کشیده زیر سوال می برد و هیچ اتفاقی هم پس از آن برای او رخ نمی دهد. حالا منصفانه با خود خلوت کنیم آیا در دنیای امروز رفتار حکومتها با مخالفان خود چنین است؟

دادخواستی برای ایرانیان به پیشگاه تاریخ

همه ایرانیان دستشان در جیب یکدیگر است. ایرانی بی عرضه و تو سری خور است. کالای ایرانی بی کیفیت است. ایرانی روزانه  20 ثانیه کتاب می خواند و 20 دقیقه کار می کند و خیلی چیزهای دیگر؛ از جمله همین چند روز پیش در سایت تابناك نوشته بود ايرانيان فضول هم هستند... اینها حرفهایی است که همه روزه در مکانهای عمومی و یا محفل های دوستانه می شنویم. جالب اما تاسف بار اینکه شنیدن این کلمات شدیدا" توهین آمیز برایمان عادی شده و به نظر می رسد ناراحتمان هم نمی کند و صحبت امروز من همین احساس غیر متعارفی است که به خود به عنوان یک ملت داریم.

من در هیچ کجای دنیا نه دیده و نه شنیده ام قوم یا ملتی تا این اندازه که ما ایرانیان هویت ایرانی خود را به سخره گرفته و دست می اندازیم هویت خود را زیر سوال ببرند. جنسی از احساسات وجود دارد که آن را می توان ضد قومیت نامید مثلا" احساساتی چون ضد جهود یا ضد آمریکا که البته این احساس ضدیت از طرف دشمنان و مخالفان آن فرد یا قوم یا ایده است. اما دست انداختن و سخره گرفتن ایرانیان از نوعی است که کمتر بدان پرداخته شده و شاید بشود آنرا بی سابقه فرض کرد  و آن هنگامی است که فرد یا ملتی با خود در افتاده با خودش دشمنی می کند.

می دانم لازم به یاد آوری نیست اما برای تکمیل روند گفتگویمان به سه مطلب که مدتهاست در فضای مجازی به گردش درآمده اشاره می کنم, یکی گزیده ای از وبلاگی در مورد کتاب و دیگری نوشته یکی از نخبگان صاحب نام کشورمان و سپس سخنرانی یک روحانی به نام دانشمند است:

ما ملت هیچیم!

...نویسنده مان بی سواد است. کارگردانمان هنر نمی شناسد. مترجممان به کلی شوت است؛ نه زبان مبدا را می شناسد نه مقصد را. شاعر پست مدرن مان، چیزی می نویسد که به قول ما گیلانی ها نه کر را شفا می دهد و  نه عصایی به دست کور!  تقریبا هیچ کاره ایم اما در هر هنری دستی داریم. چند تا جمله ی کلیشه ای هم یاد گرفته ایم که همیشه همانها را تکرار می کنیم. (Globalist.blogfa.com)

ببینید آقای سریع القلم در باره ویژگی های سبک زندگی ایرانیان چه می گوید:

دنیا دوستی - تظاهر به برائت از دنیا و مافیها در عین آلودگی شدید به آن -اختلاف فاحش بین ظاهر و باطن مردم و به اصطلاح تبدیل ریاکاری به مهارت زندگی - تقلیل فهم از خوشبختی، می خواهند به راحتی و آسودگی هر طور دلشان می خواهد زندگی کنند بدون پایبندی به هیچ ضابطه و قاعده - دروغ گویی...

بخش کوتاهی از سخنان حجت الاسلام دانشمند روی منبر:

...به حضرت عباس عرق خورا اروپا ایجوری که ما عرق می خوریم نمی خورن.  اونا یه گلاس کوچولو می خورن, اما تو ایران یه چهار لیتری عرق میزارن وسط می خورن تا چشاشون در بیاد. عرق خوریامون هم مثل آدم نیست. عرق خوری ام مثل حیوین. والله ! هیچیمون درست نیست. هیچیمون رو حساب و کتاب نیست. همش افراط. همش تفریط.

دیدید آن وبلاگ نویس فرهنگی و این استاد سرشناس دانشگاه و بعد هم روحانی ملقب به استاد چه گونه ایران و ایرانی و هر آنچه بدان منتسب است را شخم زده زیر و رو می کنند بدون اینکه کوچکترین اشاره ای به ویژگی های مثبت ما بیاندازند و البته شاید به عقیده ایشان هیچ نکته مثبتی در ما وجود نداشته باشد و این قطره ای است از اقیانوس احساسات خودکم بینی و خودستیزی که همه روزه خوراک فکری پیر و جوان و زن و مرد ایرانی می شود.

حالا ما با دو موضوع روبرو هستیم. نخست اینکه از کجا معلوم است که همه ایرانیان از شنیدن این قبیل اهانتها ناراحت نمی شوند. بر فرض که ناراحت هم بشوند, از چه طریق می توانند دیگران را از نارحتی خود مطلع کنند؟ هنگامی که تمامی رسانه های جمعی در کشورمان انحصاری بوده و عموم مردم، رسانه ای برای  اعلام موضع خود در اختیار ندارند.

سپس, باید دانست آنچه در مورد ایران و ایرانی گفته می شود مجموع نظرات و آرا چه کسانی است؟ ممکن است بخشی از بی اعتنایی مردم به هویت ایرانی را به حساب تبلیغات ضد ملی گرایی که از نخستین روزهای پس از انقلاب بر فضای رسانه های انحصاری  کشورمان حاکم شد فرض کرد. از همان ابتدا افرادی بودند که فکر می کردند ملی گرایی یا به عبارت دیگر توجه به هویت ملی ممکن است در مقابل احساسات و در مجموع تعلقات دینی قد علم کند و با تمام قوا کوشیدند احساسات میهنی و هویت ایرانی را کم رنگ کنند و در یک هجمه همه جانبه از نمادها و پادشاهان تاریخی شروع کرده و هر آنچه بوی ملیت می داد، حتی اسامی ایرانی را به حاشیه بفرستند. تا آنجا که کوچکترین تعصب و یا حتی تعلق خاطری نسبت به میهن در کسی باقی نماند.

برای نمونه بی آنکه نیازمند مطالعه ای نظامند باشیم می توان اذعان داشت اغلب قریب به اتفاق  آنان كه بر صفحه تلويزيون موجبات ريشخند, مضحكه و نفرت بينندگان را فراهم مي‌آورند نامهاي اصيل ايراني بر خود گرفتند. تا آنجا که می توان تصور کرد اثرگذارترين رسانه‌ها يعني تلويزيون ازطريق پر بيننده‌ترين سريالهاي تلويزيوني با تمام قوا عزم جزم كرده‌ است تا هرآنچه که بتواند موجبات افتخار به هویت ایرانی را فراهم بیاورد به استهزاء بكشاند.

اما این همه حقیقت نیست. ایرانی متهم به پوچی و هیچی تازه می خواهد باور کند اگر چه بی هویت است با این حال در فضایی معنوی و ارزش مدار تنفس می کند که آقای رحیم پور ازغدی از راه می رسد و با اشغال بهترین ساعات پخش تلویزیونی در کمال ناباوری بی مهابا شیعیان را به بی رحمانه ترین شکل زیر تیغ انتقاد برده به نقل از استاد شهید مطهری در جمعی از طلاب مشهد می گوید:

... ‌مردم ما، مردم شیعه جزو قالتاق‌ترین مردم دنیا هستند که ما تا حال دیده‌ایم. یعنی دروغ می‌گویند. ربا می‌خورند.گران می‌فروشند. کلاه هم رو بر می‌دارند. اهل نماز و روزه و خمس و زکات و اینا،  افسردگی و کسالت نفس و اینا، در عین حال مدعی‌ترین مردم. این جمله را غیر از مطهری جرأت ندارد [بگوید]. می‌گوید: یکی از قالتاق‌ترین، مدعی‌ترین مردمند، که فکر می‌کنند از همین الان کنار انبیاء‌ از همین الان در بهشت‌اند و درباره بقیه اظهار نظر می کنند. می گوید: این یکی از بیماری‌های مردم شیعه است و منشأش منبرهای ماست. ما یک دین و تشیع دیگری را به مردم آموزش می‌دیم. می‌گوید: این یک وسوسه شیطانی است، ما اینها را از خدا دور کردیم. از فرمان خدا. بهشون یاد دادیم لازم نیست به اوامر خدا عمل کنید. اسمت که شیعه است کافی است. کاری کردیم، جوری دین رو معرفی کردیم که مردم به این دلخوش کردند که ناممان بین دوستان علی بن ابی طالب است....

واقعا" مطمئن نیستم شهید مطهری چنین حرفهایی زده است یا خیر, ولی اگر گفته باشد یقینا" با چنین شیعیانی سرکار داشته و آقای ازغدی هم که به سخنان آن مرحوم استناد می کند حتما" از آن دست آدمها دور و بر خود زیاد دیده است. به هر حال اگر چه من در قیاس با این دو صاحبنظر سرشناس کمترین شناختی نسبت به شیعه در کل ندارم اما افرادی در خانواده, فامیل, دوستان و همکارانم می شناسم که خود را شیعه معرفی می کنند و به اعتقاد من از شریفترین و پرهیزکارترین انسانهایی هستند که تا کنون دیده ام.

البته ممکن است هر دوی این صاحبان سخن بنا داشته اند حرف را به در بگویند که دیوار بشنود. یعنی مراد ایشان افراد دیگری غیر از مردم عادی بوده که با آنها به اصطلاح رودربایستی داشته و دارند. این طرز رفتار مرا به یاد آن خانواده هایی می اندازد که از پذیرایی میهمانی که چو نفس آمده و بیرون نمی رود به تنگ آمده اند و تنها راه خلاصی را در کتک زدن فرزندان بخت برگشته خود می یابند.

بدین ترتیب اگر مورد نظر ایشان دخالت غیر مسولانه برخی از سیاستگذاران مذهبی ما باشند شاید خیلی هم به بیراه نرفته اند. با هم یک مورد را مرور می کنیم که آشکارا موجب سردرگمی افراد متدین جامعه امروز ما شده است.

اواخر دهه 80 بود که بسیاری از مجسمه های شهرمان یکی پس از دیگری به سرقت رفته و یا به تعبیر رسمی آن ناپدید می شدند. مجسمه هایی که گاه نزدیک به یک تن وزن داشتند و بدیهی است که کار جابجایی آنها بدون ماشینهای سنگین غیر ممکن می نمود. تا جاییکه من پیگیر بودم هیچ یک از مراجع مسوول کشور و شهرمان اظهار نظر مشخصی در این باره نکردند. دست آخر هم بدون معلوم شدن عاملین این دزدی یا جابجایی پنهانی پرونده آن باز نشده بسته شد.

البته داستان بدینجا پایان نگرفت و شهر شاهد نصب مجسمه های جدیدی شد که بیشترشان  غیر کامل بودند. این می شد بدان معنا تلقی شود که به عقیده برخی از دست اندرکاران قدرتمند غیر رسمی مجسمه های به سرقت رفته یا گم شده اشکال شرعی داشته اند و حالا که غیر کامل هستند پس اشکال شرعی آنها نیز رفع شده است.

خب حالا می پرسید این موضوع با دفاعیه من از ایرانیان شیعه چه ارتباطی دارد. ارتباط آن موقعی برقرار می شود که در همین زمان که افراد متدین عادی کم کم بر این باور استوار می شدند که البته ساخت مجسمه کامل در شرع ما جایز نیست پس نباید کاری خلاف قران در شهرمان صورت پذیرد. در کمال ناباوری می بینیم که مجسمه های دیگری که شخصیتهای آنها مورد وثوق حکومت جمهوری اسلامی هستند به شکل کامل ساخته و یا از خارج وارد شده و در سطح شهر نصب می شوند. می توان از بین آنها به پیکره شهید همت, میرزا کوچک,  جلال آل احمد, شهید فلاحی و خیلی های دیگر اشاره کرد. در اینجا البته که هم جناب ازغدی و هم شهید مطهری در مورد این قبیل متولیان دینی کاملا" درست گفته اند.

راه دیگر برای درک این مسئله نگاهی است روانشناسانه. اظهار این نوع نظرات در داخل کشور معمولا" زمانی رخ می دهد که فردی در شرایط نامطلوبی قرار دارد. برای مثال هنگامی که در یکی از ادارات کشورمان از این اتاق به آن اتاق پاس کاری می شود و یا بی نظمی ترافیک روی اعصابش راه می رود, فورا" نظم و ترتیب ژاپن یا آلمان را  به یاد می آورد. و الا چرا هنگامی که  یک پرس چلوکباب سلطانی پیش رو دارد کمتر به یاد فست فودهایی که در خارج می خورده می افتد؟ به بیان دیگر زمانی توجه ما به خارج از ایران جلب می شود که در شرایط نامطلوب قرار می گیریم و نکته سرنوشت ساز هم آنجاست که این احساس نارضایتی را بروز هم می دهیم. در مقابل وقتی در حال خوردن نان سنگگ تازه با پنیر و هندوانه در جمعی از دوستان و آشنایان هستیم به ندرت احساس شادیمان را با دیگران در میان بگذاریم.

مدتی پیش درب اتاق ما در اداره هنگام باز و بسته شدن جیر جیر می کرد. هم اتاقی های من چند بار بابت این صدای البته ناخوشایند ابراز ناراحتی کردند. آخرین روز کاری هفته من لولاهای در را روغن کاری کردم و اولین روز هفته بعد زودتر از بقیه به اتاقمان آمدم. هیچیک از هم اتاقی هایم متوجه رفع صدای مزاحم در نشدند. چرا؟ چون ما چیزهایی را به خاطر می سپاریم که عادی نیستند. بنابراین تجمیع این ابراز ناخرسندی ها با ذکر مصادیق آنها در ادارات و سایر مکانهایی که خاطره و تجربه بدی در ذهنمان به جا گذاشته است ادبیات مشترکی فراهم می آورد که محصول آن می شود خود کم بینی.

و قطعه آخر اینکه, بدون رو دربایستی ممکن است در بین ما باشند هموطنانی که بگویند خدا وکیلی این برچسب ها خیلی هم نامربوط نیستند و به واقع در مورد ما مردم ایران هر چه گفته اند درست است. حال آنکه من با چنین تصوراتی در باره ایرانیان مخالفم نه از سر احساس,  بلکه به دلایلی که با هم مرور کنیم:

برای نمونه گفته می شود ما ایرانیان کتاب نمی خوانیم. اگر چه حجم عظیم اطلاعات در فضای مجازی مردم را تا حدودی بی نیاز از کتاب می کند با این حال شاهد هستیم که کتاب  "نگاهی به شاه" علی رغم عدم توزیع آن در کتاب فروشی ها بسیار مورد توجه قرار گرفته است. من آماری رسمی از تعداد نسخه های فروش رفته آن ندارم ولی در صحبت با فروشندگان آن متوجه شدم که امروزه بین کتابهای چاپ افست (یا به تعبیری بدون مجوز) این کتاب و کتاب دو قرن سکوت شادروان زرین کوب از پر فروشترین کتابها هستند. پس ببینید اگر کتابهایی در دسترس مردم باشد که چیزی بیش از آنچه که در رسانه های رسمی وجود دارد نصیبشان کند بی تردید هم کتاب می خرند و هم می خوانند. در مورد افراط در عرقخوری نیز آن روحانی بر روی منبر همه حقیقت را نمی گوید. در کجای اروپا اگر کسی به اصطلاح ایشان عرق خوری کند شلاق زده می شود در صورتی که بنا بر ماده 179 قانون مجازات اسلامی   "هرگاه کسی چند بار شرب مسکر بنماید و بعد از هر بار حد ( 80ضربه شلاق) بر او جاری شود در مرتبه سوم کشته می شود". خب این باید خیلی طبیعی باشد که در چنین شرایطی اگر برای کسی فرصت نوشیدن مشروب فراهم شود آنچنان افراط کند.  

 

در ادامه مخالفت با مصادیق ایرانی ستیزی مایلم آنچه را که در 15 سال کار با رسانه های خارجی و آشنایی نزدیک با بیش از  60 نفر از کشورهای مختلف غربی و شرقی تجربه کرده ام با شما در میان بگذارم.

 

-          یک خانم 45 ساله تهیه کننده تلویزیون از آفریقای جنوبی در مدت یک هفته ای که در ایران اقامت داشت تصمیم گرفته بود همراه دو دخترش برای زندگی به ایران بیاید. چرا که ایران را نسبت به کشور خودش خیلی امن تشخیص داده بود.

-          یک استاد دانشگاه روسی پس از ده روز اقامت در ایران خاطره ای را برایم بازگو کرد که اشک وی را درآورده بود. در خیابان ولی عصر قدم می زده است که مرد میانسالی را می بیند که در کنار موتورش قدم می زند. در این حین موتوری دیگری در کنارش می ایستد و پس از رد و بدل شدن جملاتی با استفاده از یک شلنگ به موتوری که سوخت تمام کرده بنزین می رسانند. این امر وی را به گریه انداخته بود چرا که می گفت چنین صحنه ای را در کشورش ندیده است.

-          یک روزنامه نگار  ارشد آلمانی که شاهد آمدن همه کارکنان یک اداره به اتاق همکارشان برای تسلیت گویی بود آن را بی نظیر توصیف کرده و گفت که سه روز پس از فوت پدرش از اداره با او تماس گرفته بودند که چرا سر کارش حاضر نیست؟!

-          در یک رستوران در محله نازی آباد وقتی از صاحب رستوران پرسیدیم که آیا دلار قبول می کند. پرسید, " چرا؟" و ما گفتیم که ریال نداریم. ایشان مبلغی پول از کشوی میزش درآورده و جلوی ما گذاشت و گفت "وقتی از این دور و برا رد می شدید پس بدهید". آن خارجی هاج و واج مانده بود که چه اتفاقی در شرف وقوع است.

-          در میدان اصلی شهر ری در کنار دو خارجی بور و بلند قامت منتظر تاکسی هستم. رهگذران و برخی از مغازه داران از من می خواهند که مواظب باشم مبادا توسط تاکسی و مسافر کشان دو دره! بشوم. پس از دقایقی تاکسی پراید سبز رنگی میآید و ما را تا تجریش می رساند. همراه خارجی ام که در صندلی جلو به خواب رفته به اصطلاح مادرخرج است بیدار شده حساب می کند و هر سه نفر به پیاده رو رفته مینی پیتزا سفارش می دهیم. اما تاکسی از جایش تکان نخورده و با دست مرا صدا می زند. نزد او می رم. کیف پر از پول مسافر خارجی اش را که روی داشبور جا گذاشته به من می دهد. یک لحظه تصمیم می گیرم با همان تاکسی به همان میدان در شهر ری بروم و با تمام قدرت بر سر مردم آنجا فریاد بزنم که شما مردم خود را نمی شناسید.

-          در خیابانی در پاسگاه نعمت آباد توقف می کنیم. از راننده می خواهیم که منتظر ما باشد. همراه خارجی ام می گوید "وسایلمان چی؟" می گویم در تاکسی باشد تا برگردیم. یکساعت و نیم کارمان طول می کشد. به محلی که از خودرو پیاده شده بودیم بازمیگردیم. خودرو کمی آنطرفتر پارک شده و راننده سن و سال دار در آن به خواب رفته است. در کنار درب خودرو دوست خارجی درنگی کرده می گوید, "اطمینان داشتم که این فرد را دیگر نمی بینیم ولی تو حالا باید به مردمت افتخار کنی." حرفش برایم تازگی دارد چون حتی یک لحظه فکر نکرده بودم که ممکن است راننده راهی شده و ما را قال بگذارد. اگر غیر از این بود این کار شرافتمند را پیشه نمی کرد!

-          خبرنگار اسپانیایی به ایران آمده است غافل از اینکه در ایران کارت اعتباری بی اعتبار است. با شنیدن اینکه در ایران نمی تواند از حسابش در اسپانیا پول برداشت کند رنگ از رخش می پرد. مانند یک جنازه بی حرکت مانده است. مدیر شرکت وابسته به ارشاد دست بر شانه اش می گذارد و می گوید, "مهم نیست وقتی به کشورت باز گشتی حسابت با ما را تسویه کن" و مقداری هم پول جیبی به او می دهد. نگاه آن روز خبرنگار اسپانیایی را هرگز فراموش نمی کنم.

-          در بیابانهای اطراف یزد به همراه یک روزنامه نگار بلژیکی هستم. به سختی می توان تاسیساتی شهری را حتی از دور دید. یک موتوری به ما نزدیک می شود و از ما آب می خواهد. می گوییم که آب همراهمان نیاورده ایم. از ما دور شده و دقایقی بعد بازمی گردد. برایمان آب آورده است!

اینها حرفهای است برای گفتن والبته شنیدن.

خودي و غير خودي

خودي كيست و غير خودي كيست؟ پاسخ به اين پرسش كار آساني نيست. اما مي شود كوشيد در بضاعت موجود تعريفي براي آن دست و پا كرد.

هر چند ممكن است منظر و زمينه‌ي كاربرد اين واژه بسيار متفاوت باشد با اين حال به گمان من محور اصلي حضور چنين مفهومي در يك متن وجود عنصري بيگانه است.

براي نمونه آوردن اول به سراغ ميادين ورزشي مي‌رويم. در يك بازي تيمي اعضاي يك تيم خودي به حساب مي‌آيند در جايي كه تيم مقابل غير خودي خواهد بود  و اگر فرض بفرماييد در يك گروه ورزشكار تيم مقابلي وجود نداشته باشد، در اين صورت آيا باز هم خودي و غيرخودي معنا پيدا مي كرد؟

خب افراد يك تيم نسبت به يكديگر در مقابل تيم رقيب خودي هستند. حالا اگر مدتي بعد يكي از بازيكنان همين تيم جابجا شده و براي تيم ديگري بازي كند آيا هنوز نسبت به تيم اولي خودي به حساب مي آيد؟ البته كه خير. پس در چارچوب اين نمونه، خودي و غير خودي بودن نسبي است و منوط به عرصه ميدان و هنجارهاي متعارف آن بازي مي‌شود.

در نگاهي ديگر سري به يك اداره دولتي مي زنيم. پيش از آن لازم مي دانم چكيده‌اي از تشكيلات دولتي براي خوانندگان عزيزتر از جانم كه با نظام اداري كمتر آشنايي دارند بگويم.

دولت ماموريتهايي را كه به موجب قانون بر عهده گرفته است در قالب وزارتخانه‌ها و سازمانهايش به انجام مي‌رساند. اين تشكيلات شامل قسمتهاي مختلفي مي‌شوند كه بر اساس نيازها و امكانات اقدام به جذب نيروي انساني از بين واجدين شرايط مي كنند تا بتوانند به وظايف خود عمل كنند.

بياييد حالا امكان "خودي و غير خودي" بودن را در چارچوب نظام اداري كشورمان پي‌بگيريم. از خودم مثالي بزنم. مدتي در يك واحد اداري در قسمتي از يك وزارتخانه مشغول به كار بودم. روزي در واحدي كه من بودم صحبت از دريافت گوشت به اصطلاح آن دوره به قيمت دولتي در ميان بود كه فرد ديگري از يكي از واحدهاي تابعه‌ي همان وزارتخانه وارد اتاق شد. در اين هنگام همكاري كه در حال سخن گفتن بود سكوت كرده و از من خواست فعلا" در مورد اين موضوع صحبت نكنيم. وقتي آن فرد اتاق را ترك كرد همكارم رو به من گفت كه اين سهميه فقط براي اداره ماست و ديگران نبايد از آن اطلاع پيدا كنند.

آن روز به آن همكار گفتم كه من به خاطر 4 كيلو گوشت وارد باندي نمي‌شوم. و از خود پرسيدم  راستي مگر ساير همكاران وزارتخانه نياز به گوشت با قيمت پايين‌تر ندارد؟ ديگر كاركنان دولت و بقيه هموطنان چه طور؟ همه آنان كه در روزهاي سختي كه كشورمان پشت سر مي گذاشت شانه به شانه در مقابل دشمن ايستادند چه؟

راستي چه كسي تصميم مي گيرد؟ يا در حقيقت با كدام ميزان مي‌توان خودي و غيرخودي را در بين ارگانهاي دولتي كه همگي از منابع عمومي استفاده مي كنند مشخص كرد؟

اينجا لازم به توضيح مي دانم منظور من اين نيست كه همه بايد دريافت يكساني داشته باشيم، مي‌خواهم بگويم براي تشخيص و ارزشيابي كاركنان و تعيين حقوق و ومزاياي ايشان مي توان از روشهاي مديريتي يكپارچه و شفاف استفاده كرد و نه اينكه چون برخي از اين كاركنان به منابع مالي و اعتباري دسترسي بيشتري دارند بتوانند بدون اطلاع ديگران بهره بيشتري از اين منابع ببرند.

سخن را با آميختن دو مثال بالا به پايان مي برم.

زمين بازي "خودي و غير‌خودي" كجاست و چه كسي قواعد اين بازي را شناسايي يا تعريف مي‌كند؟  خب در فوتبال و بسكتبال و ورزشهايي از اين دست محدوده زمين بازي كاملا" تعريف شده است، اما براي يك ايراني ميدان بازي "خودي و غير خودي" كجاست؟ آيا قواعد اين بازي هنگام جنگ با دشمن و يا حضور در انتخابات همانطور تعريف مي‌شود كه زمان توزيع منابع ملي و خدا‌دادي اين سرزمين فرا مي رسد؟

تخريب فرهنگي

اين روزها از چپ و راست شاهد هستيم كه با ذكر مصاديقي بسته به مناسبت موضوع عملكرد دولتهاي نهم و دهم و به ويژه شخص آقاي احمدي نژاد زير سوال برده مي شود. صداي اين انتقادها حتي از راديكال ترين تريبونهاي جناح اصولگرا كه روزي ايشان بدانها منتسب بود مثلا" كيهان هم شنيده مي شود.

اگر چه به نظر مي رسد بنا بر اين نيست همه معضلاتي كه كشور به واسطه اين دو دوره رياست بر قوه مجريه با آن روبرو بوده است طرح و مورد رسيدگي قرار گيرد، اما با مرور تيتروار آنچه در باره اين نابسامانيها گفته و شنيده مي شود مي توان عمدتا" به دو سر فصل اشاره داشت، مسايل اقتصادي و سياسي.

از نگاه من اما ريشه‌دارترين اثرات مخربي كه ايشان به كشور و مردم ما تحميل كرد افت شديد كيفيت ادبيات گفتاري و رفتار اجتماعي در بين مردم بوده و هست. اگر چه تربيت هر فرد ريشه در خانواده و محيط زندگي آن فرد دارد و فرد مودب همواره در هر شرايطي ادب را رعايت مي‌كند و نا اهل را نيز تربيت بر گنبد بوده است.

با اين حال آنچه به گمان من ادبيات خاص و رفتار خارج از عرف آقاي احمدي نژاد مانند، نشان دادن عكس همسر طرف مناظره خود در يك برنامه تلويزيوني با ميليونها تماشگر، بر سر ما آورد، جا افتادن اين تعابير در مجامع عمومي مردمي كهن و با فرهنگ بود. به بيان ديگر همه ما با شنيدن اين گفتمان خاص و بسيار عاميانه عملا" آستانه پذيرش انواع عبارت غيرمتعارف را در خود بالا برديم.

براي نمونه در جمعي رسمي و با حضور يكي از نخبگان واقعي كشورمان نشسته  و گفتگو مي كرديم كه يكي از حضار كلمات و رفتاري نه چندان محترمانه براي بيان مواضع خود بكار برد كه كاملا" در حد كوچه و بازار آن هم حاشيه تمدن بود. البته مراد از اثرات تخريبي نه گفتار و كردار غيرمتعارف آن فرد كه عادي بودن فضاي گفتمان حتي با حضور آن فرد شاخص بود.

زنده به گوران خوش شانس

اطلاعيه ترحيم با رنگ سياه بر ديوار گريه مي‌كند. چهره مردي كه به سختي مي‌توان وجه تمايزي با ديگران در او يافت بر اطلاعيه نقش بسته است. سرد و بي‌كلام به من، به شما و همه ديگراني كه او را مي‌بينند خيره شده است.

 

آنچه از او در اين اطلاعيه درمي يابيم نام اوست و اينكه مردي است 60،70 ساله. پدري بوده مهربان و  براي مدتي مديريت يك كارخانه صاحب نام را بر عهده داشته است، همين.

البته اشعاري هم در باره دست اجل و همچنين زمان برگزاري مراسم ختم يا سالگرد ايشان كه متوجه نشدم كدامشان است در اين اطلاعيه وجود دارد كه من حتي نفهميدم اولين سال است يا دومين يا دهمين. راستي مگر چند سال براي آدم سالگرد مي گيرند؟

اين اطلاعيه هم مانند اطلاعيه هاي ديگر كه در اين چند سال بر تابلو اعلانات چسبانده مي‌شدند چند روزي  مي‌ماند و بعد هم به دور ريخته مي‌شود. اگر چه شايد يكي از آنها براي آرشيو نگهداري شود و افرادي هم ممكن است براي كلكسيون خود معدودي از آنها را نگه دارند. اما به يقين مي‌توان گفت كار اين مرد عملا" تمام شده است.

نه! كمي دست نگه داريد. عده اي ديگر هم هستند كه زنده به گور رسانه‌ها شده اند. منظورم اين است كه آنها نمرده اند بلكه اطلاعيه آنها اشتباهي چاپ و منتشر شده و يا به اصطلاح پيش از موعد است.

 اينها افراد بسيار خوش‌شانسي هستند كه دست سرنوشت فرصتي دوباره به ايشان داده است. البته اگر درك آن را داشته و قدرش را بدانند.

يكي از افراد خوش شانسي كه آنقدر عاقبت به خير بود تا اعلاميه ترحيم خود را بخواند نوبل بود. آلفرد نوبل آغاز‌گر جايزه نوبل حدود ده سال پيش از مرگش اعلاميه فوتش را در روزنامه‌اي خواند كه او را با برادر تازه فوت شده‌اش اشتباه گرفته بودند. در اين اطلاعيه به او به خاطر اختراع ماده مخرب ديناميت عنوان "فرشته مرگ" داده بودند.

نوبل تا آن روز حتي به فكرش هم نمي رسيد كه پس از مرگ از وي چنين ياد بشود. بنابراين كوشيد تا فرصت دارد بكوشد نام نيكي از خود به يادگار بگذارد.

در بين اين زنده به‌گوران رسانه‌اي افراد سرشناس ديگري هم ديده مي شوند. استيو جابز، جرج بوش پدر و مارك تواين. اينها و افراد بسياري ديگر شانس آن را داشته اند تا ببينند مردم در باره آنها چه فكر مي كرده اند.

از آنجا كه در كشور ما حرف زدن پشت سر مرده زشت به شمار مي‌آيد به همين دليل انتظار عاقبت به خيري از اين طريق بيهوده است. با اين حال شايد ديدن اين اطلاعيه‌ها به نوعي- هر چند خفيف‌تر بتواند ما را به اين فكر بياندازد كه راستي روزي كه اطلاعيه  مرگ ما بر اين ديوار و يا هر ديوار ديگري نصب گرديد مردم در باره ما چه مي انديشند.

مثلا" همين آقا كه روزي مدير بوده است چه رفتاري با زير مجموعه خود داشته است؟ آيا كارگران و كارمندان از وي به نيكي ياد مي‌كنند؟ آيا همانقدر كه پدر و همسري خوب بوده است توانسته است هموطن يا شهروند خوبي هم باشد؟ آيا اصولا" در جامعه‌ي ما هموطني خوب بودن در زندگي و پس از مرگ ما جايگاه مناسبي دارد؟

آيا تاكنون در اطلاعيه هاي ترحيم نوشته اند، "نانوايي كه هرگز نان بد به دست مشتري نداد"، "راننده ايي كه مسافرانش را دوست مي داشت"، "همسايه ايي كه هرگز آزارش به كسي نرسيد" و  "مديري كه هر چه براي خود و دوستانش مي‌خواست براي آنان كه جز خدا كسي را نداشتند نيز مي‌خواست".